در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کیهان:آدرس تغییر نکرده است
«آدرس تغییر نکرده است»عنوان یادداشت روز روزنامهی کیهان به قلم مهدی محمدی است که در آن میخوانید؛ریشه های ماجرای اخیر در فضای سیاسی کشور چیست؟ بازیگران مختلف هرکدام چگونه می اندیشند؟ چقدر از آنچه رخ می دهد پروژه است و برنامه ریزی شده و چقدر یک پروسه خود انگیخته؟ بازی دوست کدام است و بازی دشمن کدام؟ و چگونه باید تشخیص داد هر کدام از بازیگران درون کدام بازی قرار دارد؟
ابتدا کمی تاریخ. ناچاریم برای فهم وضع فعلی به گذشته برگردیم و ببینیم وضعی که امروز با آن مواجهیم محصول ترکیب چه رویدادهایی در کدام بستر تاریخی است. در 3 تیر 84، وقتی آقای احمدی نژاد انتخابات را برد، تحلیل توام با شادمانی بسیاری از دوستداران انقلاب این بود که آنکه برنده انتخابات شده نه یک فرد، بلکه مجموعه اصول و ارزش هایی است که در 16 سال ما قبل آن عمدا یا سهوا مغفول و مهجور مانده بود و اکنون که مجالی برای عرضه خویش یافته به سادگی رای و بلکه جان مردم را صید کرده است.
شادمانی مردم مومن از آن رو بود که پیروزی احمدی نژاد نشان داد برخلاف آنچه که لیبرال ها و سکولارها در سال های ماقبل 84 گفته بودند نه فقط مردم ایران از شعارهای انقلابی و دینی زده نشده اند و جامعه ایران به سمت سکولاریسم نرفته بلکه تشنگی مردم برای ریختن سرمایه اعتماد خود به پای کسی که نماینده صادق اصول انقلاب باشد، هر روز بیشتر هم شده است.
رهبر بزرگوار انقلاب اسلامی همان ایام فرمودند که به هنگام مشاهده مبارزات انتخاباتی زمانی که هیچ معلوم نبود کدام کاندیدا پیروز میدان خواهد شد، بر این عقیده بوده اند که آقای احمدی نژاد در این صحنه پیروز است چرا که موفق شده اصول و ارزش های انقلاب را بار دیگر زنده کند و با مردم «به لسان اصول» مخاطبه نماید. پس از آن، و در طول دوران فعالیت دولت نهم نیز بسیاری از دلسوزان در رفتار، گفتار و تصمیم های دولت اشکالات فراوان می دیدند اما جریان اصولگرا-بر خلاف پیش بینی برخی منحرفان که درباره آن سخن خواهیم گفت- هرگز درحمایت از دولت تردید نکرد چرا که عقیده داشت اولا این دولت همچنان کاری، انقلابی و مردمی است و رویکرد کلان دولت از این سه مشخصه اساسی تبعیت می کند، ثانیا اشکالات و ایرادها همچنان فرعی و حاشیه ای پنداشته می شد و کیفیت و کمیت آن مطلقا با خدمات دولت قابل قیاس نیست و ثالثا جریانی که در مقابل اردوگاه دولت نهم صف کشیده بود ملغمه ای بود از مجموعه کسانی که بهترین توصیف برای آنها این است که گفته شود کینه امام و انقلاب را به دل داشتند و دشمنی آنها با دولت هم دقیقا از آن رو بود که احساس می کردند این دولت «پیرو اصول» است.
در انتخابات خرداد 88 باز هم اصولگرایان در حمایت از آقای احمدی نژاد یکپارچه شدند از آن رو که همچنان در «اصولگرایی» این دولت -به رغم همه اشکال ها که درمواردی حادتر هم شده بود- تردیدی نبود. خوانندگان این یادداشت خوب است سخنرانی رهبر فرزانه انقلاب اسلامی در کردستان را به یاد بیاورند که بسیاری از آن بوی حمایت از دولت را استشمام کردند ولی آن سخنرانی هم چیزی جز «مرور اصول» و فراخواندن مردم به برگزیدن کاندیدایی که به این اصول بیش از دیگران پای بند باشد نبود.
حضرت آقا در آن سخنرانی تاکید کردند که درباره اشخاص هیچ نظری نمی دهند و فقط در پی ارائه شاخص هایی هستند که مردم باید در انتخاب کاندیدای مورد نظر خود آنها را مدنظر قرار بدهند. تشخیص مردم در سال 88 این بود که احمدی نژاد نسبت به دیگر کاندیداهای موجود به آن اصول پای بندتر است و او خود نیز -اگرچه این بار با زبان و ادبیاتی متفاوت از سال 88- همین پیام را به مردم القا می کرد.
یک نکته بسیار جالب توجه در این میان آن است که برخی از نزدیکان رییس جمهور همان ایام پیش بینی و شاید بهتر باشد بگوییم پیشگویی کرده بودند که اصولگرایان بویژه کیهان در سال 88 نه فقط از احمدی نژاد حمایت نمی کنند بلکه از کاندیدای مقابل او حمایت خواهند کرد! ناگفته پیداست این پیشگویی که همچون بسیاری موارد مشابه دیگر برگرفته از اتصالات خاص جلوه داده می شد، صد درصد غلط از آب درآمد اما آقای احمدی نژاد هیچ گاه از دوستانش نپرسید که چرا کانال های مورد وثوق آنها «پیغام» غلط می دهند؟!
پس از انتخابات ریاست جمهوری سال88 فتنه بزرگ واقع شد که مشابه آن در سال های پس از انقلاب مشاهده نشده بود. فتنه ای که برای نخستین بار صف ظاهرفریبان و دشمنان دوست نما را از صف انقلابیون واقعی جدا کرد و مجال تداوم رفتار منافقانه را از برخی افراد که خود را در طایفه خواص نظام جا داده بودند گرفت. فتنه 88 چگونه خنثی شد؟ آن مردان غیرتمندی که ماه ها روز از شب نشناختند و همه هستی و زندگی خود را صرف دفع فتنه کردند از کجا نیرو و انرژی می گرفتند؟ همان ایام بودند کسانی که گوشه و کنار می گفتند دولت دهم ارزش این همه هزینه کردن را ندارد و افرادی داخل دولت حتی از بالاگرفتن آتش فتنه خوشحال هم می شوند چرا که می تواند برای آنها و انحرافاتشان حاشیه امن ایجاد کند.
اما این دیدگاه هرگز بدل به نظر غالب در میان دوستداران انقلاب که دوستداران دولت هم بودند ، نشد. علت هم این بود که اولا همگان به وضوح می دیدند که مشکل و مسئله اهل فتنه اساسا دولت نیست و انتخابات هم فقط بهانه ای شده برای اجرا کردن نقشه از پیش آماده که هدفی جز برانداختن اساس خیمه انقلاب و گلاویز شدن با ولی این امت ندارد. ثانیا باز هم حجتی در میان نبود که ثابت کند این دولت از دایره اصولگرایی و از مدار پای بندی به ارزش ها خارج شده باشد. مردم مومن و پای کار می دیدند کسانی داخل دولت نغمه های ناساز کوک کرده اند و زمزمه های «استغنا» شنیده می شود اما امر ولی این بود که اینها حاشیه ای است و فرع را بر اصل نباید غلبه داد.
در این تعبیر پر حکمت دو نکته نهفته بود. اول اینکه ولو اشکالاتی در کار باشد همچنان رویکرد کلان دولت از جاده صواب منحرف نشده است و خطر اصلی در توطئه ای است که دشمنان ترتیب داده اند و اساس انقلاب و نظام را نشانه گرفته است؛ و دوم اینکه رهبری در فرمایش خود به صراحت تایید کردند که «انحرافی» می بینند و حتی بیان آن را هم (اگر مفسده ای نداشته باشد) بی اشکال می دانند اما این انحراف را به آن اندازه که مواجهه با فتنه دشمن بیرونی اهمیت دارد، مهم نمی دانند. وقتی آن جوان دانشجو بلند شد و گفت دل حزب اللهی ها از دست چپ و راست احمدی نژاد خون است، آسان ترین کار برای حضرت آقا این بود که بفرمایند انحرافی در کار نیست و داستان را فی المجلس خاتمه بدهند. اما ولی امر ما این کار را نکرد سهل است تایید کردند که مسئله ای وجود دارد اما این مسئله آنقدر که توطئه آمریکا و اسراییل و ایادی داخلی شان مهم است اهمیت ندارد.
از آن روز تا به حال سوال این است که آقای رییس جمهور با منشأ و منبع آن «مسئله» درون دولت -که همه می دانند کیست و کجاست و آن دانشجو از آن نام هم برد- چگونه رفتار کرده است؟ آیا برای رفع این مسئله و حل آن تلاش شد یا اینکه برعکس مجالی فراهم آمد تا آن مسئله فرعی و حاشیه ای پروژه خود را عملی کند و بدل به «اصل و اساس» دولت شود؟
آنچه تا اینجا گفته شد فقط مروری بسیار کلی و اجمالی بر یک تاریخ گشوده است که همگان به آن دسترسی دارند و می توانند هر چند بار که لازم باشد و با هر میزان از دقت که ضروری بدانند آن را مطالعه کنند. در هر حال نتیجه غیر از این نیست: اگر توفیقی در دولت های نهم و دهم بوده محصول پای بندی این دولت به اصول انقلاب اسلامی بوده و هر جا این پای بندی بیشتر بوده توفیقات هم افزون شده است. اگر هم حمایتی از دولت شده -که بارها و به قوی ترین شکل ممکن بوده- به این سبب بوده است که این دولت مومن به اصول، منادی آن و حافظ و نگهبان ارزش های انقلاب در صحنه های داخلی و خارجی بوده است. بنابراین اگر بناست این معادله همچنان برقرار بماند -که ان شاء الله خواهد ماند- شرط اصلی و اساسی که هیچ جایگزینی برای آن نیست و هیچ مساهله ای نسبت به آن از جانب مردم پذیرفته نخواهد شد این است که دولت همچنان «اصولگرا» باقی بماند و بیغوله را با شاهراه درنیامیزد.
همه نگرانی که مردم مومن و انقلابی ایران در روزهای اخیر داشته اند این بوده که احساس می کرده اند دستی درون دولت در حال «جابجایی ارزش ها»ست و بنا دارد اصولی را که همه امید و اعتماد مردم به دولت به سبب نگهبانی از آن اصول است با ارزش هایی جعلی و من درآوردی جایگزین کند.
مردم می دیدند که گویا کسانی از آنها که خود را «نزدیکان رییس جمهور» معرفی می کنند در ناآرام کردن فضا، اختلاف افکنی، تولید و مصرف مکرر ادبیات لیبرالیستی وناسیونالیستی، درگیر شدن با ارزش ها و نمادهای اسلامی، روی خوش نشان دادن به بیگانگان و مفسدان و خلاصه در یک کلام «فاصله گذاری با ارزش های انقلاب اسلامی» عمد دارند و آقای رییس جمهور هم نه فقط با آنها برخورد نمی کند بلکه بر پیوند خود با آنها اصرار می ورزد و حتی رییس دستگاه امنیتی کشور را به سبب حساس بودن نسبت به این جریان برکنار می کند.
مردم و نظام جمهوری اسلامی براساس بستر تاریخی که از آن بحث کردیم، به عهدی که با دولت منتخب خویش بسته اند پای بند هستند مادام که «اصول اسلامی و انقلابی» قاعده حاکم بر صحنه باشد. از این سو،که سمت مردم و انقلابیون است هیچ سستی در پای بندی به آن عهد مشاهده نخواهد شد و همه تلاش این است که فضا تا زمان حل کامل مسئله آرام نگه داشته شود. پرسش فقط این است که آیا از سمت دولت هم چنین اراده ای وجود دارد یا اینکه کسانی درون دولت تصمیم گرفته اند پیش بینی های دشمن را درست از آب دربیاورند؟ آقای احمدی نژاد باید با تبعیت از رهبری آب سرد بر آرزوهای داغ منحرفین بریزد.
جمهوری اسلامی:تعادل، نیاز راهبردی
«تعادل، نیاز راهبردی»عنوان سرمقالهی روزنامهی جمهوری اسلامی است که در آن میخوانید؛با اینکه اسلام، دین تعادل است و قرآن کریم در موارد متعدد مسلمانان را از افراط و تفریط برحذر داشته و "اعدلوا هوا قرب للتقوی" را معیار و میزان و راهنمای عمل قرار داده، متأسفانه در تاریخ اسلام بیتوجهی به این دستورالعمل روشن و بنیادین و تمایل به افراط و تفریط، بسیار رخ داده و مشکلات زیادی را سبب شده است.
خط انحرافی و پرخطر افراط و تفریط را میتوان از صدر اسلام ردیابی کرد و با علم به اینکه این خط تا امروز، با شدت و ضعفهائی که داشت، ادامه یافته و اکنون نیز مشکل ساز است، باید از این واقعیت خطرآفرین درس عبرت گرفت و چارهای برای جلوگیری از استمرار آن و یا کنترل عوارض منفی آن اندیشید. تاریخ اگر وسیلهای برای پندآموزی و چارهاندیشی نباشد و نتوان از آن برای جلوگیری از تکرار ضایعات گذشته بهرهبرداری کرد، چه ارزشی دارد؟
تبلیغات سوئی که مخالفان برای منزوی ساختن حضرت علی علیه السلام کردند و کار را به جائی رساندند که مسلمانان شام تصور میکردند آن حضرت حتی نماز نمیخواند و به مسجد نمیرود از یکطرف و زیاده رویهائی که غالیان درباره فضائل امیرالمؤمنین کردند و ایشان را تا خدائی رساندند از طرف دیگر، وجود خط انحرافی و خطرناک عدم تعادل در میان مسلمانان را از صدر اسلام نشان میدهد.
پیدایش بسیاری از فرقههای منحرفی که بعضی از آنها در جهت غلو و بعضی دیگر در جهت انکار فضیلتهای واقعی فعالیت و تبلیغ کردند و مردم را از هر دو طرف به گمراهی و انحراف کشاندند از این قبیل هستند. چه جنگها و خون ریزیها و غارتها و بیحرمتیها که از رهگذر افراطها در گذر تاریخ گریبانگیر مسلمانان شد و چه بیتفاوتیها و غفلتها و زیانهای کلان فکری و عقیدتی که در اثر تفریطها به جان ملتهای مسلمان افتاد و زمینه را برای پیدایش فرقههای منحرف و ایمان سوز فراهم ساخت. اینها همه زیانهای بزرگی هستند که اسلام و مسلمانان تا به امروز تحمل کردهاند و متأسفانه نشانهای از پایان پذیری این راه خطرناک و حاکم شدن تعادل به جای افراط و تفریط به چشم نمیخورد.
پیروزی انقلاب اسلامی و تأسیس نظام جمهوری اسلامی ایران، فرصت بسیار مناسبی بود که اگر به درستی از آن بهرهبرداری میشد این امکان پدید میآمد که تعادل، جای افراط و تفریط را بگیرد و آن خط غلط که در تاریخ اسلام امتداد یافته بود برای همیشه تصحیح شود.
اگر برای این انقلاب و نظام جمهوری اسلامی آنچنان قدرتی که بتواند این آرمان خود را در سرتاسر جهان اسلام به مرحله عمل برساند قابل تصور نبود، لااقل در ایران، که پایگاه این انقلاب و خاستگاه نظام جمهوری اسلامی است، میتوانستیم به عملی شدن این آرمان امیدوار باشیم. اگر به عملی شدن کامل هم امید چندانی نبود، با امید به اینکه حرکتی سالم در این جهت آغاز شود و برای استمرار آن سرمایه گذاریهای فکری و علمی قابل توجهی صورت بگیرد میتوانستیم راهی را باز کنیم و برای ادامه آن تلاش نمائیم...
امروز، با میدانداری افراطیون در جهان اسلام که طالبان و القاعده و تکفیریها مظهر آن هستند میتوان خسران بزرگی را که در دهههای اخیر متوجه جایگاه واقعی اسلام در جهان شده است، اندازه گیری کرد. ببینید دستگاههای تبلیغاتی غرب و صهیونیسم بین الملل چه ماهرانه و البته کینه توزانه وجود فردی همچون "اسامه بن لادن" را، چه مرده و چه زندهاش را، به چماقی بزرگ تبدیل میکنند و بر سر ما مسلمانان و بر سر خود اسلام فرود میآورند. این، نتیجه پیشروی آن جریان افراطی به نام اسلام است که البته چه بسا خود غربیها و صهیونیستها در اصل پیدایش و یا لااقل پروبال دادن به آن نقش داشتهاند.
خوشبختانه در ایران گرفتار چنین پدیدهای نیستیم، اما این واقعیت را بپذیریم که خطر جریانهای افراطی و نوع برخوردهای ما با افکار و عملکردهای مختلف بقدری زیاد است که عواقب آن میتواند ما را نیز به همان گرفتاریها مبتلا کند. ما برای پیشبرد مقاصد و تحقق اهدافمان گاهی به چنان مبالغههائی متوسل میشویم که کلماتی مانند افراط برای توصیف آنها بسیار نارسا هستند.
اینکه فردی را در مکتبی بودن و اطاعت از ولایت فقیه و اخلاص و فداکاری و دهها فضیلت دیگر به اوج میرسانند و طوری صحبت میکنند که گوئی در شجاعت مالک اشتر، در ساده زیستی سلمان فارسی و در ستیز با دشمن ابوذر است و حتی مخالفت با او را خلاف شرع و اطاعت از او را همچون اطاعت از خدا واجب میدانند، این یک حرکت افراطی است که بدون توجه به عواقبی که ممکن است به بار بیاورد شروع میشود و هنگامی که به اوج میرسد و به تدریج عوارض منفی خود را ظاهر میکند، تازه آن وقت است که همان ثناگویان به فکر مهار کردن آنچه خود ساختهاند میافتند. متأسفانه در این بخش هم همان افراد به افراط پناه میبرند و کسانی را که خود به اوج رساندهاند تا حد شرک ساقط میکنند! غافل از اینکه حتی نافرمانی در برابر اوامر الهی نیز برحسب نوع و چگونگی، دارای احکام مختلف است و اینطور نیست که هر کس هر حکم از احکام خدا را اجرا نکند محکوم به شرک باشد.
در مسئولیت دادن به افراد نیز همین اشتباه را مرتکب میشویم. کسانی را که ظرفیت محدودی دارند، بدون در نظر گرفتن عوارض و عواقب، به مناصبی میگماریم که نمیتوانند از عهده آنها بر آیند. چنین افرادی هنگامی که در چنین جایگاههائی قرار میگیرند، حرفهائی میزنند و کارهائی میکنند که هیچکس با هیچ قدرت و هیچ وصله و پینهای نمیتواند لطمات وارده را توسط آنها را جبران کند.
در این قبیل ماجراها، روحانیت باید احساس مسئولیت بیشتری کند. روحانیت، مرزبان عقیدتی است و اولین مسئولیت در زمینه مبارزه با انحرافات و افراطها و تفریطها برعهده روحانیت است. اگر در جامعهای افراطی گری در عرصه اعتقادات به ویژه بلند کردن چوب تکفیر علیه این و آن و یا مقدس ساختن و مطلق جلوه دادن افراد به یک شیوه معمول و متداول تبدیل گردد، چنین وضعیتی نشان دهنده کم کاری روحانیت است.
در ماجراهای چند سال اخیر، که جامعه را به نوعی عدم تعادل خطرناک رسانده، متأسفانه بخشی از روحانیت سهیم بوده و اگر کسانی توانستهاند در پناه هالهای از تقدس، برای خود حاشیه امن دست و پا کنند، به دلیل برخورداری از حمایتهای همین بخش از روحانیت بود و این، نقطه مقابل رسالتی است که بر دوش روحانیت سنگینی میکند. امروز هم که به نقطه خطر نزدیک شده ایم، تلاش همین بخش از روحانیت برای تکفیر و تفسیق کسانی که خودشان آنها را به اوج رساندهاند نه تنها اشتباه بزرگ آنها را جبران نخواهد کرد بلکه به اساس اعتقادات مردم به ویژه جوانان لطمه وارد خواهد ساخت.
روحانیت نباید هرگز خود را برای جریانهای سیاسی هزینه کند. این، یک سرمایه معنوی است که باید حفاظت از اساس دین و اعتقادات مردم را عهدهدار باشد و اگر قرار است جائی هزینه شود آنجا صحنه کارزار دین و استقلال کشور و آزادی و حیثیت و شرف مردم در برابر استعمار و استبداد و قلدریها و چپاولگری هاست.
این، کاری است که تاریخ اسلام و ایران نمونههای زیادی از آن را در کارنامه روحانیت به ثبت رسانده و همواره از افتخارات روحانیت به حساب میآید. امروز نیز روحانیت باید همین روش را در پیش بگیرد و با هوشیاری از تقسیم شدن خود به بخشهای متفرق و خرج این گروه و آن گروه و این فرد و آن فرد شدن جلوگیری نماید تا بتواند تعادل جامعه را حفظ کند و در شرایط ویژهای که اکنون در منطقه شاهد آن هستیم نقش تأثیرگذار داشته باشد. امروز، تعادل نیاز راهبردی ماست.
رسالت:حرکت بیداری در اروپا
«حرکت بیداری در اروپا»عنوان سرمقاله ی روزنامهی رسالت به قلم صالح اسکندری است که در آن میخوانید؛رهبر معظم انقلاب در دیدار هزاران نفر از معلمان سراسر کشور با شاره به بیداری اسلامی در منطقه تاکید کردند:"این حرکت بیدارى تا قلب اروپا خواهد رفت. آن روزى پیش خواهد آمد که همین ملتهاى اروپایى علیه سیاستمداران و زمامداران و قدرتمندانى که آنها را یکسره تسلیم سیاستهاى فرهنگى و اقتصادى آمریکا و صهیونیسم کردند، قیام خواهند کرد. این بیدارى، حتمى است."
این تعبیر یادآور فرمایش بنیان گذار کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی(ره) است که فرمودند:" ما از خدا می خواهیم که این قدرت را به ما ارزانی دارد که نه تنها از کعبه مسلمین ، که از کلیساهای جهان نیز ناقوس مرگ برآمریکا و شوروی را به صدا درآوریم."
به صدا در آمدن ناقوس مرگ بر آمریکا از فراز کلیساهای جهان و بیداری مردم یک شعار یا رویا نیست بلکه واقعیت محتومی است که در عصر بیداری به وقوع خواهد پیوست و قدرت انقلاب اسلامی را به رخ جهانیان می کشاند. امروز در قلب اروپا زمزمه های اعتراض بلند شده است. بسترهای اجتماعی در غرب مهیای یک خیزش عمومی علیه زیاده خواهی های چند صد ساله آمریکا و صهیونیسم بین المللی است. حرم و زبانه شعله های بیداری اسلامی که امروز خاورمیانه و شمال آفریقا را در بر گرفته است به زودی با نابسامانی های اقتصادی و اجتماعی در اروپا گره خواهد خورد و هیمه آتشی می شود که دامن آمریکا و رژیم صهیونیستی را خواهد گرفت.
زندگی انسانی در اواخر قرن بیستم و سرآغاز قرن بیست و یکم تحت تاثیر امواج مشعشع انقلاب اسلامی این آمادگی را یافته است که گام در مسیر یک اجتماع عالی انسانی نهد . خوزه ارتگایی گاست (1955-1883)، بزرگ ترین فیلسوف اسپانیایی در قرن بیستم دراین باره مىنویسد؛"گفتهاند و شاید هم نه بىدلیل کههمه اصول نوآورانه عصر جدیداکنون خود در وضعیتى بحرانى قرارگرفتهاند. در تائید این نظر دلایلى چندوجود دارد که نشان مىدهد انساناروپایى (غربى) مشغول جمع کردنخیمه و خرگاه خویش از سرزمیننوینى است که طى سیصد سالگذشته در آن رحل اقامت افکنده بود،این انسان آهنگ عزیمتبه قلمروتاریخى و شیوه زیستى دیگرىدارد. " (انسان و بحران، ترجمه احمد تدین، علمىفرهنگى، 1376، ص3)
بدون تردید جهان امروز در نهایت تمنای ارزشهای معنوی است و انقلاب اسلامی به عنوان کانون معنا توانسته و می تواند بر دلهای بشریت مسخر شود . عصر بیداری جولانگاه معنویت و معنویت برگ برنده انقلاب اسلامی است . عصر بیداری زمانه یادآوری است. یادآوری انسانیت، ایمان، فطرت، حقیقت جویی، استکبارستیزی، تحقیر نشدن و ...
اروپای تحقیر شده پس از دو جنگ جهانی توسط آمریکا و صهیونیسم بین المللی تشنه عدالت خواهی است. مالیات دهندگان آلمانی معترضند که تاوان خوردن کدام میوه ممنوعه را در پرداخت غرامت به صهیونیست ها بابت هولوکاست باید بپردازند. شهروندان انگلیسی نمی دانند که چرا سربازانشان باید گوش به فرمان آمریکایی ها در اقصی نقاط عالم عملیات های محیر العقول انجام دهند تا شاید بخشی از منافع ایالات متحده تامین گردد. فرانسوی ها، ایتالیایی ها، اسپانیایی ها، نروژی ها، یونانی ها و... چرا باید زیر بار بحران اقتصادی که مسبب اصلی آن سیاست های غلط آمریکا بود قد خم کنند و آرمان اروپای واحد و پول واحد را در نطفه خفه شده ببینند.
مطمئنا اروپای واحد با پول و ارتش واحد بر خلاف منافع استراتژیک آمریکاست. کمک های مالی و نظامی هنگفت دولتمردان اروپایی به اسرائیل از مالیات های سنگینی که از شهروندان اخذ می کنند، در حالی که بحران رکود اقتصادی، بیکاری و فقدان خدمات اجتماعی در کشورهایشان بیداد می کند از چه منطقی برخوردار است!این بیداری در درجه اول مرهون رویکردهای انسان گرایانه و عدالت خواهانه انقلاب اسلامی است. در واقع مفهوم "بیداری اسلامی" که با انقلاب اسلامی در ایران کلید خورد و باگذشت زمان در حال اوجگیری است فاقد تمایلات ناسیونالیستی است و واجد روحی میان فرهنگی و فطری است. موتور محرک بیداری اسلامی، اسلامخواهی در پرتو بیداری فطرت انسانی است.
در واقع در حضیض انسانیت ، ندای فراموش شده ای در گوش های بشریت پیچید که جهان را در نقطه عزیمت دوباره ای به سوی "روزگار وصل " خویش قر ار داد . این روزگار" عصر بیداری" انسان و انسانیت است . امام خمینی (ره) مصداق عینی "انت مذکر" در صور و ناقور عصر بیداری دمید و بیدار ترین مردم دوران را که در همیشه تاریخ به پیمان " الست" وفادارترین بوده اند ، به جوش و خروش در آورد به زودی این ندای انسانیت از ناقوس کلیساها فریاد زده خواهد شد و مطمئنا بیداری اسلامی در منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا کاتالیزور فعل و انفعالات آینده در قلب اروپا خواهد بود و موجب انسجام قطعی اعتراضات پراکنده ای خواهد شد که امروز در کشورهای مختلف اروپایی وجود دارد.
قدس:سازماندهی منافقین ؛ راهبرد جدید کاخ سفید
«سازماندهی منافقین ؛ راهبرد جدید کاخ سفید»عنوان سرمقاله روزنامهی قدس به قلم غلامرضا قلندریان است که در آن میخوانید،بر اساس برخی گزارشها، آمریکا طرح جدیدی را برای حمایت از پادگان اشرف، محل اختفای منافقین، تدوین کرده است. بر اساس این طرح، ساکنان این کمپ به یک مکان جدید در عراق منتقل خواهند شد و تا زمان اعطای تابعیت به آنان در یک کشور سوم، در همان منطقه باقی خواهند ماند.
عملکرد این گروهک در کشور عراق، علاوه بر جاسوسی و همکاریهای نظامی گسترده با صدام در جنگ علیه ایران، در ذهن و باور مردم ستمدیده این کشور از این تروریستها سازمانی مخوف و منافق ترسیم نموده است. دخالتهای فراوانی از این سازمان در امور داخلی عراق همراه با جنایتهای جنگی و سرقت و چپاول داراییهای این کشور ثبت شده است. در زمانه ای که در گیر و دار تحریم اقتصادی، بیش از نیم میلیون کودک عراقی با مرگ دست و پنجه نرم می کردند، نیروهای اشغالگر مجاهدین خلق(منافقین) 37 میلیون بشکه نفت به عنوان رشوه از صدام دریافت نمودند.
در سال 1991 که با حرکتهای انقلابی کردهای شمال عراق در کنار شیعیان جنوب، رژیم بعثی عراق در آستانه سقوط و انهدام قرار داشت، منافقین وارد معرکه شدند و حرکت اکراد را با خشونتی هرچه تمامتر، سرکوب کردند. سازمان نظامی و مسلح مجاهدین خلق با تصرف 24 کیلومتر مربع از خاک عراق در استان دیالی که همجوار با ایران است، مستقر گردید و امروز با وجود تعهدهای آمریکاییها در توافقنامه امنیتی بغداد- واشنگتن در مقابل ورود قانونی ارتش عراق، مقاومت کرده و حاضر به تخلیه این مکان نمی شوند. بنا بر گزارشهای رسمی دولت عراق، حدود 25 هزار نفر از مردم کشور عراق به دست این سازمان جنایتکار به شهادت رسیدند؛ یعنی چیزی حدود دو برابر جنایتهایی که این سازمان در ایران انجام داده است.
این اظهارات، بیانگر این واقعیت است که آمریکاییها در برداشتی دو گانه، تلاش می کنند گروهکی را که سابقه تروریستی آنها بر کسی پوشیده نیست، از فهرست تروریسم خارج کنند.
این در حالی است که دولتمردان کاخ سفید با ادعای مبارزه با تروریسم، کشورهای اسلامی را آماج حملات بی وقفه قرار داده و با این بهانه ساختگی، افراد بی گناه زیادی را در زندانهای مخوف گوانتانامو و دیگر زندانهای مشابه شکنجه نموده و انسانهای زیادی را در عراق و افغانستان کام مرگ فرستاده اند.
در همین راستا، با افتخار مرگ ساختگی بن لادن را رسانه ای نموده و کشتن سرکرده القاعده را به عنوان یک اقدام مثبت در مسیر مبارزه با تروریسم ارزیابی می کنند. اگر سران واشنگتن در اتخاذ مشی ضد تروریسم صادق هستند، ضمن آنکه باید به خروج بی قید و شرط از کشورهای اشغالی تأکید کنند، نباید سازمان منافقین را از فهرست تروریستها خارج نمایند.
به نظر می رسد کاخ سفید از این اقدام خویش در صدد استفاده از ظرفیت این گروهک برای ضربه زدن به جمهوری اسلامی است، زیرا تلاشهای غرب به رهبری آمریکا به شیوه های مختلف بی نتیجه مانده است. در سالهای اخیر در موضوع پرونده هسته ای ایران از طریق گزارشهای مجعول، این گروهک توانسته با فضاسازیهای منفی، تلاشهای اعتمادساز ایران را در حاشیه قرار دهد و امکان دستیابی به یک راهبرد عادلانه را در این زمینه با زیاده خواهیهای نظام سلطه، به حداقل برساند.
لذا، اکنون که ملت و دولت عراق بر خروج آنها مصمم هستند، آمریکاییها با حذف نام آنها از فهرست گروه های تروریستی، تلاش می کنند به اقدامهای آتی آنان مشروعیت بخشیده و فاز جدیدی را بر تشدید تنگناها علیه جمهوری اسلامی رقم بزنند؛ هر چند تاکنون این اقدامها بی نتیجه بوده است.
برای مردم عراق نیز، این موضوع ثابت گردید که شعار ایجاد دموکراسی و از بین بردن دیکتاتور ابزار تحکیم و تثبیت سلطه گری در کشورهای مسلمان است و امروز آمریکاییها از چهره هایی حمایت می کنند که اقدامهای ضد انسانی آنها در همراهی با جنایتکاران بعثی ثابت شده است.
آمریکاییها با استمهال از دولت عراق، تلاش می کنند منافقین را برای مأموریتهای تروریستی آینده سازماندهی کنند. این در حالی است که دادگاه عراق طی حکمی بر حضور غیرقانونی گروهک تروریستی منافقین در عراق و اخراج منافقین از این کشور تصریح کرده بود و مردم عراق هم در ماه های اخیر با برگزاری تجمعهای اعتراض آمیز در مقابل اردوگاه اشرف، خواهان خروج منافقین از خاک کشورشان شده بودند.
پر واضح است، این اقدام کاخ سفید در حمایت از منافقین را به عنوان یک مدل حمایتی واشنگتن در کشورهای اسلامی که مردم برای استیفای حق خویش به پا خاسته اند، می توان ارزیابی نمود.
در خیزشهای اسلامی که اکنون 13 کشور عربی را در بر گرفته است، آمریکاییها تلاش می کنند پس از سقوط چهره های مورد حمایت، از آلترناتیوی بهره ببرند تا همچنان کشورهای مذکور در سلطه کاخ سفید باقی بماند. به عبارت دیگر، اگر شخصیت مورد حمایت از دست رفته است، کشور مربوط با ارائه راهکارهای مختلف همچنان با چهره های جدید یا احزاب همسو با واشنگتن در جبهه آمریکا باقی بماند.
بر کسی پوشیده نیست، ملتهای مسلمان از سیاستهای منافقانه واشنگتن بی اطلاع نیستند، ولی هنوز برخی ملی گراها و غرب گراها در کشورهای اسلامی می کوشند با ارائه تحلیلهای جهت دار، ثمره انقلابهای مردمی و اسلامی را منحرف کنند که اقدام کنونی آمریکا در خصوص نجات منافقین و تحمیل خواسته های نامشروع به مردم عراق بر خلاف تصریحات مکرر توافقنامه امنیتی بغداد- واشنگتن، نمونه ای از انحراف آرمان مردم عراق است که این موضوع در مورد دیگر کشورهای اسلامی نیز مدل سازی می گردد.
بنابراین، آمریکا ثابت کرده است که همواره با دوگانگی در رفتار، سیاستهای سلطه جویانه اش را مستقیماً و یا از طریق ابزارهای منطقه ای با هزینه نازلتری تعقیب می کند؛ ولی بیداری و هوشیاری ملتهای مسلمان اقدامهای ضد منافع ملی و امنیت ملی آنان را نقش بر آب خواهد کرد و دشمن را در دستیابی به اهدافش ناکام خواهد گذاشت.
سیاست روز:اعتماد سازی های شکننده
«اعتماد سازی های شکننده»عنوان سرمقالهِ روزنامهی سیاست روز به قلم بیژن کیامنش است که در آن میخوانید؛بورس ایران در شرایطی به رکورد شکنی های پیوسته و بالا در سال گذشته دست یافت که هنوز دو دشواری فرا روی اقتصاد کشور قرار دارد ؛ رشد آهنگ تورم و افزایش چشم گیر نقدینگی ها.در حالی که ، بهره گیری از ظرفیتهای بازار بورس در اقتصاد امروز کشورهای صنعتی و یا درحال رشد، اساسا با هدف کاستن از نرخ تورم و ساخت شبکه های اثرگذار برای جذب و هدایت نقدینگی ها به سوی بخش های مولد اقتصادی انجام می گیرد .
در این صورت سوال این است که چرا بورس ایران تاکنون نتوانسته بر این دو دشواری اقتصاد کشور چیره شود . با آنکه در دوسال گذشته بورس کشور از رشدی بالا برخوردار بوده است . برابر آمارهای انتشار یافته تغییرات نرخ رشد شاخص بورس در سال 87 نسبت به سال پیش از آن روندی منفی داشته است . اما در سال 88 شاخص های بورسی کشور در جایگاه بهتری می ایستند و به رشدی برابر با 4/57 درصد نسبت به سال قبل می رسد . اما رقم رشد در سال 89 به مرزهای تکرار نشدنی تری می رسد. به عبارت دیگر بورس ایران در گذشته از رشدی برابر با 8/85 درصد نسبت به سال 88 دست می یابد .
درواقع رشد پیوسته شاخص های بورسی در سالهای 88 و 89 نشانگر پدیدار شدن دو سال کاملا استثنایی در اقتصاد کشور است . در حالی اقتصاد کشور نیز درهمین سا لها با دو بیماری کهنه و آزار دهنده مانند تورم و رشد پر شتاب نقدینگی ، همچنان روبرو بوده است . دو عاملی که در همین سالها ، به کاهش چشم گیر رشد اقتصادی و نیز پایین آمدن محسوس نرخ رشد صنعتی انجامیده است .
به هر حال ماجرا به اینجا پایان نمی یابد . زیرا رشد شاخص های بورس کشور در نخستین روزهای آغاز سال نو دوباره و با ضرب آهنگی تند تر و پرشتاب تر ، مسیر رشد را درپیش می گیرد و در زمانی بسیار کوتاه ، یعنی دو هفتهای به مرزی افزون تر از 26 هزار واحد می رسد .
البته در نظر گرفتن زمان دوهفته ای برای رسیدن به چنین رکوردی از اینجا ناشی می شود که آغاز فروردین تا روز چهاردهم هر سال ، بازار اقتصادی ایران به طور سنتی تقریبا نیمه تعطیل است . از این رو رشد اعلام شده برای بورس فقط ناظر برکار کرد اقتصاد کشور برای دو هفته آخر همان ماه بوده است . در حالی که در همان پنج هفته نخست سال نو، همچنان بر نرخ تورم افزوده شده است و نقدینگی نیز مسیر صعودی رشد سریع را در پیش گرفته است. به عبارت دیگر رشد تورم و فزون تر شدن نقدینگی با شتاب تر در فروردین امسال در صحنه وسیع اقتصاد کشور نمایان تر شده است .در این شرایط از دست اندرکاران بورس کشور باید پرسید که آیا رشد شاخص های بورس با نوسان شاخصهای کلان اقتصاد کشور هماهنگی و همخوانی دارد؟ آن هم در شرایطی که اقتصاد کشور می کوشد که با اجرای طرح تحول اقتصادی و بسته پولی بانک مرکزی به سرعت خود را هناهنگ کند .
به سخن دیگر در فروردین که در عمل نیمی از آن تعطیل بوده، این رشد غیرعادی در بازار چگونه رخ داده ، چگونه توجیه میشود و چگونه بر بخش های مختلف اقتصاد کشور اثر برجا نهاده است ؟ آیا تحولی در اقتصاد کشور یا در شرکتهای پذیرفته شده رخ داده است؟
در خبرها آمده است که سقوط شاخص های بورسی در اردیبهشت به گونهای بوده است که بازار به شرایط هفته اول فروردین برگشته و نرخ بازده از 14 درصد به 6 درصد تنزل کرده است .
آگاهان بازار اگر برای افزایش اولیه مستندی علمی و اقتصادی ندارند، برگشت روند بازار را چگونه ارزیابی میکنند؟البته میتوان پاسخهای مختلفی را برای رخداد های بزرگ بورسی اعم از کاهش یا رشد پیدا کرد و بر درستی آنها پافشاری کرد . اما نکته این است که طی این سالها ، بارها و بارها با روند صعودی در قیمتها و شاخصهای بازار بورس روبرو بودهایم در حالی که موجهای صعودی و نزولی شاخص ها در بورس ، عمدتا به بسترهای سوداگری و شکلگیری حبابهای قیمت انجامیده اند و همچنان نیز شاهد حضورهای کوتاهمدت و مقطعی برخی سرمایهگذاران و نیز وقوع فرآیندهای نوسانگیری در بازار بودهایم.
اما نقطه مهم این ماجرا این است که هم اکنون امکانات بازارپول برای تامین توسعه اقتصادی بخش های خصوصی و دولتی بسیار محدود است و بخش های تولیدی و اقتصادی کشور نیز همواره از دسترسی دشوار به نقدینگی مناسب و بالا بودن نرخ تورم بسیار آسیب دیده اند . مهمتر آنکه رونق واقعی بورس ، مهمترین ابزار اقتصادی برنامه ریزان برای کاستن از نرخ تورم و جهت دادن به نقدینگی ها برای تامین مالی و پولی بخش های اقتصادی کشور است .
حتی برخی از کارشناسان بازار بزرگ بورس را یگانه راهکار برای چیره شدن بر تورم شکننده و رکودی در اقتصاد کشور اعلام کرده اند. در این صورت پرسش این است که چرا برنامه ریزان بازاربورس برای جلب اعتماد مردم و حفظ مداوم این اعتمادها تلاش محسوسی از حود نشان نمی دهند ؟... مهمتر آنکه ...
آفرینش:آشتی فلسطینیان و نگرانی اسرائیل
«آشتی فلسطینیان و نگرانی اسرائیل»عنوان سرمقالهی روزنامهی آفینش به قلم حمیدرضا عسگری است که در آن میخوانید؛از سال 2006 به بعد چندین بار دو گروه فلسطینی فتح و حماس برای توافق و سازش و حل اختلافات با هم به مذاکره پرداختند که درهیچ یک از این نشست ها توافقی حاصل نشده است. پس از پیروزی حماس در انتخابات پارلمانی فلسطین این اختلافات قوت بیشتری گرفت و میانجیگری ها و تلاش های مصر، سوریه و قطر هم برای آشتی ملی در فلسطین بی فایده ماند.
حماس پس از پیروزی مورد فشارهای سنگین از سوی اسرائیل قرار گرفت و ترور بسیاری از شخصیت های سیاسی و نظامی آنها عمق این اختلافات را بیشتر کرد چون حماس همواره جنبش فتح را به همکاری و سازش با اسرائیل متهم می کرد. و از طرفی هم جنبش فتح سیاست و تصمیمات حماس را برخلاف منافع مردم و کشور فلسطین می دانست.
اما آن که در این بین بیشترین منفعت را از تفرقه و اختلاف در بین این دوگروه می برد اسرائیل بود. چون به راحتی و غیرمستقیم توانسته بود نیروهای فلسطینی را به دو گروه تقسیم کند و آنها را سرگرم درگیری های داخلی نماید . و در این میان به اهداف خود از جمله شهرک سازی ها در کناره غربی بیت المقدس و کناره غزه اهتمام بورزد.
همچنین به علت وجود اختلاف و عدم اتفاق نظر بین دوگروه، اسرائیل هیچ گاه حاضر به شناختن کشورمستقل فلسطین نشد. چون بارها از سوی سازمان ملل و اتحادیه اروپا به اسرائیل فشار آورده شده تا فلسطین را به رسمیت بشناسد اما هربار به علت عدم اتفاق نظر بین فتح و حماس اسرائیل از این موقعیت سوء استفاده می کرد و این امر را مسکوت می گذاشت.
در طول 5 سال گذشته نشست های ریاض، دمشق و قاهره به علت عمق اختلافات بین رهبران فتح و حماس نتوانست آنها را باهم آشتی بدهد. اما به نظر می رسد با اوج گیری قیام های مردمی در کشورهای عربی و سقوط حسنی مبارک در مصر که به عنوان بزرگ ترین حامی اسرائیل به شمار می رفت جنبش حماس از قدرت بیشتری برخوردار گشت چون همواره حماس جنبش فتح را به سازش و مدارا با اسرائیل متهم می کرد و حرکت آنها را موازی با اهداف اسرائیل می دانست.
پس از سقوط حکومت مصر و روی کارآمدن انقلابیون با رویکردی ضد اسرائیلی عملا اعتبار و وزن جنبش فتح در موازنه قدرت در فلسطین کاسته شد.چون دیگر اسرائیل حامی خود را از دست داده بود و در مصر گروهایی چون اخوان المسلمین روی کار آمدند که رویکردی ضد اسرائیلی و همسو با حماس دارند از همین روی به نظر می رسد جنبش فتح می بایست با حماس به توافق می رسید.اما با به ثمر رسیدن قیام های مردمی در کشورهای مصر و تونس به گونه ای انگیزه رهبران دو گروه برای کنار گذاشتن اختلافات بیشتر شد و با توجه به رویکرد مصر در جهت آشتی گروه های فلسطینی رهبران دوگروه تصمیم گرفتند تا توافقنامه ای را با هم به امضا برسانند.
این اقدام از سوی بسیاری از کشورهای دنیا مثبت ارزیابی شد و آن را اقدامی مثبت در جهت احقاق حق فلسطین مستقل دانستند. اما آنچه اسرائیل را به چالش کشیده است ایجاد وحدت و همدلی میان فلسطینیان است. تا امروز اسرائیل با مدل "تفرقه بنداز و حکومت کن" توانسته بود با استفاده از شکاف بین گروه های فلسطینی به تجاوزات و شهرک سازی های خود ادامه دهد.
اما هم اکنون با امضا توافقنامه میان فتح و حماس منافع خود را در معرض خطر می بیند به گونه ای که "ابومازن" را تهدید کرده است که تمامی مبالغی که از طریق مالیات ها به تشکیلات خودگردان تحویل داده می شده و تمامی کمک مالی خود را قطع خواهد کرد.
به همین دلیل، بنیامین نتانیاهو نخست وزیر رژیم اسرائیل اعلام کرده است که محمود عباس، رئیس حکومت خودگردان فلسطین باید بین حماس و اسرائیل یکی را انتخاب کند.محمود عباس “ابو مازن” نیز اعلام کرده است که همگرایی فتح با جنبشهای مبارز فلسطینی یک تصمیم نهایی است و قابل بازگشت نیست.این اقدام گروه های فلسطینی نوید آینده روشنی را برای مردم وکشور فلسطین می دهد تا در راستای وحدت و همدلی بتوانند از حقوق پایمال شده خود دفاع کنند.
ابتکار:غرب جدید در دو نما!
«غرب جدید در دو نما!»عنوان سرمقالهی روزنامهی ابتکار به قلم محمدعلی وکیلی است که در آن میخوانید؛جهان در هفتهی گذشته شاهد دو رخداد عجیب و غریب در متن اروپای قرن بیستویک بود: روز جمعهی هفتهی پیش، مراسم چنددهمیلیوندلاری عروسی نوهی ملکهی انگلیس با تشریفات و آداب و رسوم خاصی برگزار شد و روز یکشنبهی همان هفته، مراسم متبرکشدن (که یک گام پیش از قدیسشدن است) پاپ فقید، ژانپل دوم، با شرکت صدهاهزار نفر در میدان سنتپیتر رم برگزار شد.
قدیسشمردن پاپ با معجزهسازی صورت میپذیرد. هر دو رخداد ضمن تفاوتها، شباهتهایی به هم دارند. یکی به رسم سلطنت زمینی انجام پذیرفت، آنچنانکه عروسی پرحاشیه و پرخرج نوهی ملکهی انگلیس اینچنین بود و دیگری به رسم سلطنت آسمانی اجرا شد.
شباهت این دو رخداد در بستر اجتماعی و زمانی است که این دو مراسم در آن اجرا شده است. این دو مراسم در زمان حاکمیت لیبرالیسم صورت پذیرفت؛ حاکمیتی که معتقد به آزادی بیقید و شرط افراد و برابری انسانهاست. هر دو در اروپای واحد که از نظر اجتماعی شباهت زیادی به هم دارند، صورت گرفت. شگفتبودن آنها نیز به دلیل ساختار مذهبی و سیاسی است که اروپا سالهاست شعار آنرا میدهد.
اروپا مدعی است که مهد حقوق و آزادیهای فردی است و نظام سکولار دارد؛ اما این دو مراسم، هرکدام، نماد سنتی متضاد با شعارهای دوران مدرنیسم بهحساب میآیند.
آنچه در انگلیس تحت عنوان آداب و سنتهای نظام پادشاهی شاهدیم، نشانگر این است که این کشور در عمل، تحتتأثیر اقتدار سنتی است؛ همان اقتداری که در شکل پدرسالار و اربابسالار و سالخوردهسالاری جوامع توسعهنایافته مشهود است.
بنابراین، با وجود تغییرات گستردهی اجتماعی در جامعهی انگلیس، بقایای اقتدار سنتی در این کشور نمایان است. آنچه در مراسم قدیسنمایی پاپ تحلیلپذیر است اینکه این رسم درنتیجهی نوعی سلطهی ناشی از اقتدار کاریزماتیک به نمایش درآمده است.
اقتدار کاریزماتیک بر قدرت شخصیت فردی مبتنی است، آنچنانکه در ادبیات مسیحیت، به موهبت فیض یا قدرت بخشودهی الهی مربوط میشود که در قدرت عیسیمسیح بر حواریون و پیروانش بازتابیده بود. این نوع اقتدارطلبی از پیروان خود، نهفقط اطاعتگری که از خودگذشتگی و فداکاری را طلب میکند.
توصیف ذکرشده مربوط به اروپای قرن هفده یا نوزده نیست؛ بلکه دربارهی اروپای امروز است. نماها در دورانی به تصویرکشیده میشود که سالهاست سنتها و ارزشهای ملل دیگر جهان براساس نسخهنویسی نظریهپردازان فلسفهی سیاسی و اجتماعی غرب مورد طعن و تحقیر و استهزاست.
ملتهای دیگر برای هرچه قویترشدن وارد ماراتن طرد سنتهای خود شدهاند و روشنفکران جهان سوم در مذمت سنتهای جهان سومی تا توانستهاند قلمفرسایی کردهاند. آنان همواره از سنتهای قوم و ملت خویش باعنوان عامل عقبماندگی از قافلهی توسعه یاد میکنند و مدرنشدن را مستلزم پشتکردن به سنت و ارزشهای ملی خود میپندارند.
سنت قدیسنمایی که با سنت بشریبودن و عقلانیت عصر روشنگری منافات دارد، از دیرباز جزئی از سنت مسیحیت بوده و همین امر عامل دفع مردم و ریشهی رنسانس در آن دیار بوده است. عجیب اینکه امروز بعد از گذشت حدود شش قرن، آثار و بقایای آن عقاید و سنن مسیحیت به احترام پاس داشته میشود؛ ولی همزمان در گوشه و کنار غرب، مقالات تندی در مذمت مذهب اسلام به رشتهی تحریر درمیآید و اسلام بهشکل مذهبی توتالیتری و فاشیستپرور معرفی میشود. این در حالی است که هیتلر و موسولینی و استالین، بهعنوان نمادهای حکومتهای دیکتاتوری و فاشیستی در خاستگاه چنین عقایدی از مسیحیت سر برآوردند و تاریخ بشر را تاریک ساختند.
نکته جالبتر این دو مراسم در نیازی است که زیر پوست جامعهی امروز غرب جاری و ساری است. غرب امروز از دو بیماری تاریخی دست به گریبان است: فردیت در غرب، کانون گرم خانواده را متلاشی و فرو ریختهاست. نابسامانی ناشی از فروپاشی خانواده ارزشهای زندگی را بر باد داده است؛ ازاینرو عروسی سلطنتی با سنتهای صدها سال پیش، درحقیقت به بهانه پاس داشت مسئلهی خانواده برگزار میشود. بیماری دیگر جامعهی غرب که مهمترین دستاورد دوران مدرنیسم است، فروریختن دیوار اعتقادات و باورهای دینی مردم است.
دینگریزی و دینستیزی، سنت غرب بعد از رنسانس بود. اکنون بناست تا شاید با قدیسشماری پاپ و تعظیم مجدد کلیسا مرهمی بر این درد دیرین پیدا شود. بههرحال غرب دوران پسامدرن را میگذراند. این دو نما دلیل آن است که غرب در حال دورزدن و برگشت به ماقبل مدرنیسم است. آیا معنای این دو نما این است که غرب در حال اذعان به اشتباهبودن راه طیشده است؟!
حمایت:رویدادهای جنجالی اخیر مربوط به حقوق بیماران وعبرت های قابل توجه
«رویدادهای جنجالی اخیر مربوط به حقوق بیماران وعبرت های قابل توجه»عنوان یادداشت روز روزنامهی حمایت است که در آن میخوانید؛طی روزهای اخیر، خبر مربوط به رها سازی چند بیمار در بیابانهای حاشیه اتوبان وتصاویر ذیربط در رسانه های داخلی وخارجی در سطح وسیعی بازتاب داشت واظهارنظرهای مسئولین مربوطه اعم از رئیس بیمارستانی که در مظان کم کاری قرار گرفت تا وزیر بهداشت ودرمان وآموزش پزشکی ،دادستان عمومی وانقلاب تهران وبسیاری از تحلیل گران رسانه ای را بر انگیخت که هر یک از زاویه ای به نقد وارزیابی موضوع پرداختند.
همه این بازتابها نشان دادند که رویداد مزبور، توجه ملی وحتی فراملی را ایجاد کرده وروند بحث وگفتگو در این زمینه هم چنان ادامه دارد.از جمله آخرین واکنشها در این خصوص اظهارات وزیر بهداشت در خصوص اعلام نظر دادستان تهران است که بیان داشته: خدمات درمانی برای بیماران مذکور به صورت کامل انجام شده و تخفیف در هزینهها نیز صورت گرفته بود و براساس آدرس منزل، بیماران به درب منزل هدایت شده بودند. وی افزوده است که پیگیر هستیم تا انگیزه متخلفان این موضوع مشخص شود و از دادستانی خواستاریم با جدیت به این موضوع رسیدگی شود و اطمینان دارم که دادستانی نیز پیگیر این قضیه هستند و سرنخها را پیگیری میکنند، شش نفر از کسانی که در این زمینه نقش داشته اند نیز به دادستانی معرفی شده اند. نظر به اهمیت رویداد یادشده وبازتاب های وسیع آن ،بیان چند نکته در این خصوص از منظر درس ها وعبرت های حاصله خالی از لطف نیست .امید است برای پیشبرد امور مفید واقع شود:
1- درهمه کشورها امروزه مقوله سلامت شهروندان وحقوق بیماران از اهمیت بسیاری برخوردار است به نحوی که گفته می شود اگر در حیطه سلامت انسانی سرمایه گذاری لازم صورت نگیرد وبا اجرای برنامه های مختلف ،پیشگیری لازم از بروز بیماری های متنوع انجام نشود، در واقع جامعه مزبور از کلیدی ترین عنصر توسعه محروم مانده است چرا که محوری ترین رمز موفقیت هر برنامه محتوائی پیشرفت وتوسعه، ارتقای وضعیت انسانی آن جامعه است.
بر این اساس اگر قرار باشد برنامه های فرهنگی برای کمال انسانی در جامعه به سرانجام مطلوبی برسد لازم است در درجه اول مردم سالم باشند.اگر قرار باشد اعتقادات دینی بدرستی عینیت واقعی پیدا کنند لازم است مردم درگیر عوامل مختلف عدم سلامت نباشند.اگر قرار باشد نسل های آتی در مسیر درستی ادامه پیشرفت های نسل فعلی را به سرانجام برسانند باید زیر ساختهای سلامت آنها فراهم باشد و... بدین ترتیب مقوله سلامت را نباید بخشی دید وگفت در کنار سایر برنامه های مربوط به اقتصاد یا آموزش یا فرهنگ بخشی را نیز به سلامت اختصاص می دهیم . سلامت را بستر لازم برای همه بخشهای پیشرفت وتوسعه باید دید وبرای آن سرمایه گذاری لازم انجام داد. وقتی سرمایه گذاری لازم انجام نشود بیماری و عدم سلامت در اشکال مختلف آن توسعه می یابد وبسیاری از مردم توان درمان خود را پیدا نمی کنند .
هم چنین نیروهای فعال در حیطه سلامت نمی توانند با کار تخصصی خود گلیمشان را از سختی های فرارو بدرستی بکشند فلذا پزشکان یا نیروهای درمانی زیادی را می توان یافت که مشغول کار دوم اعم ار ساختمان سازی یا تجارت یا حتی مسافر کشی ! هستند و یا گرایش به اخذ وجوه موسوم به زیر میزی از مراجعین خود دارند. در چنین فضائی است که طبقه بندی تبعیض آمیز واحدهای دولتی وخصوصی نیز شکل می گیرد وهر کس از پول و توانائی مالی بیشتری برخوردار بود به واحدهای خصوصی با خدمات بهتر مراجعه می کند وهر کس چنین توانی نداشت ناچارا از واحدهای دولتی بهره مند می شود و درست یا نادرست همه تصور می کنند که نیروهای درمانی حاذق تر در مراکز خصوصی حضور داشته ونیروهای ضعیف تر در بخش دولتی می مانند.
2-یکی از نکات مهم دیگر در مقوله مورد بحث این است که بدانیم امروزه در ادبیات تخصصی بین المللی، سلامت فقط به عدم بیماری جسمی اطلاق نمی شود بلکه سلامت را به معنای عدم بیماری روحی ،روانی، جسمی و برخورداری از وضعیت مناسب زیستی در اجتماع یا بهزیستن اجتماعی می دانند.در این چارچوب است که سازوکارهای تصمیم گیر در کشورها باید برای تامین وجوه مختلف سلامت برنامه ریزی واقدام کنند.چند سالی است که در عرصه سازمان بهداشت جهانی حتی عنصر بهداشت معنوی وروحانی نیز بر تامین سلامت افزوده شده است. با چنین گستره وسیعی است که در می یابیم سرمایه گذاری واقدام شایسته در حیطه سلامت شهروندان چقدر پیچیده است وباید همه مراجع ذیربط در این خصوص تدابیر شایسته اتخاذکنند.
3-در موازین حقوقی، تاکید شده که علیرغم تدابیر عمومی حکومت ها در جهت تامین سلامت عموم شهروندان، لازم است برای اقشار آسیب پذیر برنامه های حمایتی خاصی معمول گردد تا هیچگاه این گروه از شهروندان در معرض خطرات مختلف قرار نگیرند.باید بررسی کرد که در نظام سلامت کشور ما چه تدابیری در این خصوص تعبیه شده است.همین دیروزبه نقل از رئیس سابق مجتمع درمانی امام خمینی تهران اعلام شدکه خلا سازمان حامی بیماران بی خانمان پس از درمان در کشور محسوس است .هم چنین به نقل از رئیس بخش کودکان بیمارستان ولیعصر اعلام شد که بیمارستان امام خمینی تنها مرجع درمانی پذیرش بیماران بی بضاعت است. همین دو اعلام نظر از سوی دو مسئول حوزه درمان کافی است که قضاوت کنیم آیا برای اقشار آسیب پذیر تدابیر شایسته ای اتخاذ کرده ایم یا این همه افراد آسیب پذیر را به حال خود رها نموده ایم ولابد نیز توقع داریم که در چنین وضعیتی، موارد تکان دهنده ای بروز نیابد وحیثیت نه تنها بخش بهداشت ودرمان بلکه کلیت کشور را مخدوش نسازد.
4- در همه کشورهای توسعه یافته بخش های بیمه ای بنحو فراگیر نگرانی های حوزه سلامت شهروندان را مرتفع می سازند. هم چنین تشکلهای مردم نهاد بسیاری در این حوزه فعالند که بر فعالیت نهادهای بهداشتی ودرمانی حاکمیتی نظارت مستمر داشته وهم چنین به اَشکال مختلف به آنها کمک می دهند .کافی است همین دو مورد را بررسی کنیم که ما در این خصوص چه کرده ایم وچرا در این دو مقوله هنوز مشکلات زیادی موجود است. چه مراجعی در این خصوص باید بستر سازی کنند وموانع را رفع نمایند؟چه مراجعی باید در این مقوله پاسخ دهند که چرا سوای مشکلات متعدد دیگر ،در همین دو حوزه یاد شده هنوز وضع خوبی نداریم؟
سخن آخر:
یکی از مهم ترین عبرتهای رویداد های اخیر در خصوص چند بیمار رها شده در کشورمان این است که از خواب بیدار شویم ونارسائی های ساختاری متعدد در حوزه سلامت در کشورمان را مورد توجه جدی قرار دهیم وبرای رفع آنها سرمایه گذاری لازم بنمائیم. در قضیه اخیر، نقش رسانه ها نیز بخوبی دیده شد .این رسانه ها بودند که با هر انگیزه ای، نه تنها مسئولین بهداشت ودرمان کشور بلکه بسیاری از مسئولین دیگر از جمله دستگاه قضائی ویا نمایندگان مجلس را در معرض پاسخگوئی قرار دادند .
نباید تصور کنیم که چون چند رسانه ضد انقلاب در این خصوص به شرح وبسط پرداختند و در مورد کلیت امور سیاه نمائی کردند پس برای آینده باید تمام تمرکزمان بر این باشد که بیشتر مراقب باشیم تا به قول عامه چنین گاف هائی بروز نیابد ورسانه ای نشود .راه درست این است که بپذیریم دنیای امروز دنیائی است که کوچکترین غفلت ما یا دیگران می تواند در سطح جهانی به سرعت نمود یابد.
در این بستر آنان که سعی می کنند جلوه های زیباتری از بهبود امور مردم خود را عینیت ببخشند وکارآمدی ملموس تری برای رفع نیازهای جامعه خود ارائه کنند، به طور طبیعی بر امواج رسانه ای نیز سوار می شوند وخیلی ها رایگان مُبلغ آنان می شوند وبالعکس، آنان که در این مسیر اشکالات بیشتری را بروز می دهندو غفلت بیشتری دارند، به طور طبیعی دشمنان ومذمت گویان متعددی از سراسر جهان پیدا می کنند، سوای آنکه مردم جامعه خودشان از همین رویدادهای کوچک به قضاوتهای بزرگتر می رسند از جمله اینکه مسئولین به فکر هر چه باشند گویا در حیطه رعایت حقوق مردم سهل انگاری یا غفلت ویا خدای ناکرده تقصیر دارند. امید است همه ما به وظائفمان برای بهبود حیطه سلامت به مفهوم عام آن وسایر حقوق شهروندان کمک رسانیم وآنان که در امور عامه مسئولیت می پذیرند به سنگینی مسئولیتهای خود توجه لازم داشته باشند.
دنیای اقتصاد:فرصتها وآسیبهای ادغام
«فرصتها وآسیبهای ادغام»عنوان سرمقالهی روزنامهی دنیای اقتصاد به قلم محمد مهدی راسخ است که در آن میخوانید؛هرچند خبر بااهمیت «مصوبه دولت برای ادغام وزارت بازرگانی و صنایع و معادن» در هیاهوی سیاسی و کشمکشهای بینالمللی به خوبی برجسته نشد، اما نباید از جسارت دولت برای تحقق این سیاست مهم، غافل شد.
سابقه بحث در مورد ادغام دو وزارتخانه بازرگانی و صنایع، همچون اصلاح نظام یارانه، به دو دهه پیش یعنی زمانی که جنگ خاتمه یافت و ضرورت اتخاذ سیاست درهای باز تجاری و توجه به تولید صادرات محور، احساس شد، برمیگردد. دولت وقت با توجه به این ضرورت که باید تصدیها را کم کند و در عین حال سیاست توسعه صادرات را در پیش گیرد، در فکر ادغام دو وزارتخانه بود، اما به همان دلیل که در اصلاح نظام یارانه موفق نبود، در ایده ادغام هم موفق عمل نکرد.
پس از آن، ایده ادغام از یک تصمیم درون دولت به اسناد بالا دستی نظام و برنامه سوم توسعه راه یافت و متصدیان تهیه و تدوین این برنامه با هدف ایجاد زمینه برای استقرار «نگاه بروننگر» و «توسعه صنعتی»، پیشنهاد ادغام دو وزارتخانه صنایع و معادن و فلزات را در وزارت بازرگانی مطرح کردند. با این حال دولت وقت ترجیح داد وزارت معادن و فلزات را در وزارت صنایع ادغام کند و از ادغام وزارتخانه جدید (صنایع و معادن) با وزارت بازرگانی صرفنظر کرد.
پس از آن، سیاستگذاران و برنامه نویسان، ایده ادغام را در مفاد برنامه چهارم توسعه گنجاندند؛ به گونهای که ماده 139 قانون برنامه چهارم توسعه، بر ضرورت کارآمدی فعالیتها به وسیله ادغام و انحلال دستگاههای غیرضروری تاکید کرده بود، اما در نهایت این الزامات هم نادیده گرفته شد.
پیام اصلی این نوشته، نبش قبر ناکامیهای گذشته نیست؛ بنابراین بیآنکه به دلایل اجرایی نشدن این ایده بپردازیم، به اهمیت موضوع ادغام و موانع پیش روی آن میپردازیم.
ادغام دو وزارتخانه صنایع و بازرگانی پیش از آنکه ایدهای خوب محسوب شود، یک ضرورت اجتنابناپذیر است و یکی از مصادیق بارز تعویق پرهزینه اصلاحات اقتصادی در کشور محسوب میشود. معمولا دولتها از اجرای اصلاحات اقتصادی به دلایل پرهزینه بودن آن طفره میروند و زمانی تن به تغییر میدهند که وضعیت نگرانکننده میشود. در مورد اصلاح نظام یارانه، جسارت خاصی وجود داشت و در مورد ادغام دو وزارتخانه صنایع و بازرگانی همچنین جسارتی لازم است.
بررسی ساختار اداری کشورها نشان میدهد که ایران جزو معدود کشورهایی است که دو وزارتخانه بازرگانی و صنایع را جدا از هم در چارت اداری خود دارد و این در حالی است که موج ادغام این دو وزارتخانه حداقل از 50 سال پیش آغاز شد و در حال حاضر کمتر کشوری را میبینیم که چنین ساختاری داشته باشد.
جدا بودن دو وزارتخانه به فعالان اقتصادی این پیام را میدهد که میان بخش بازرگانی و صنعت، فاصله وجود دارد؛ یعنی ما بازرگانی را جدا از صنعت میدانیم و در عین حال این دو وزارتخانه به دلیل ماهیت خاصی که دارند، همواره در تقابل با یکدیگر بودهاند تا تعامل. درحالی که صنعت و تجارت دو بخش در هم تنیده و دو بازوی به هم پیوستهاند که ضرورت دارد هم گام وهم سو باشند و از یک مرکز فرماندهی و کنترل شوند. اگر میخواهیم به توسعه صنعتی دست یابیم و رشد اقتصادی قابل قبولی داشته باشیم، باید در راستای توسعه تجارت و توسعه فضای کسبوکار گام برداریم و واقعیت این است که حرکت در این مسیر با وجود ساختار اداری نامناسبی که هر دو وزارتخانه بازرگانی و صنایع دارند، امکانپذیر نیست.
ادغام این دو وزارتخانه نه فقط نیاز به جسارت در اتخاذ تصمیمی اداری که نیاز به تغییر نگرشی اساسی در حوزه اقتصاد دارد. سالهای طولانی است که اقتصاد ایران بیآنکه خط و مشی خاصی داشته باشد، به عرصهای برای آزمایش دیدگاههای مختلف تبدیل شده است. ظرف سه دهه گذشته انواع دیدگاهها، از سوسیالیستی تا کینزینی در اقتصاد ایران پیاده شده، اما به محض روی کار آمدن دولتی دیگر، کل سیاستها تغییر جهت اساسی پیدا کرده و طرحی نو در انداخته شده است.
کلید اصلاحات اساسی در اقتصاد ایران توسط مقام معظم رهبری با ابلاغ سیاستهای اصل 44 و تاکید بر لزوم کوچک سازی دولت زده شد که ایشان، سال گذشته هم با توصیه به «تولید صادرات محور»، «مدیریت واردات» و «توسعه صادرات» و در نهایت با نامگذاری امسال به عنوان سال «جهاد اقتصادی»، خط سیر اصلی این تغییرات را ترسیم کردند. اما اکنون به این پرسش مهم میرسیم که پیشزمینه این ادغام چیست و تکلیف وزارتخانه جدید برای تامین منافع همزمان بازرگانان و صنعتگران و از همه مهمتر، مصرفکنندگان چیست؟
در پاسخ باید گفت: اکنون سه وظیفه مهم پیش روی دولت قرار دارد:
نخست: کاهش تصدیگری دولت (براساس بند ج سیاستهای اصل 44 قانون اساسی) و تقویت آزادسازی در بخش صنعت و بازرگانی. (براساس بند الف سیاستهای اصل 44)
دوم: ایجاد شرایط و پیشزمینههای لازم برای اجرایی کردن ایده ادغام.
سوم: تقویت دیدگاه برون نگر در حوزه تولید و تجارت خارجی و بسیج همه امکانات برای بالا بردن توان تولید صادراتی کشور.
به این ترتیب برای تحقق این امر، توصیه این است که هر دو وزارتخانه در اجرای سیاستهای کلی اصل 44 قانون اساسی با واگذاری شرکتهای باقی مانده به بخش خصوصی؛ گامی جدی در کاهش تصدیگری دولت بردارند. وجود تعداد زیادی بنگاه اقتصادی خصوصا در بخش صنعت و معدن در تصدی دولت مهمترین مانع پیش روی این اقدام اساسی؛ یعنی ادغام وزارت بازرگانی و صنایع و معادن است. کلام آخر اینکه در این ادغام نباید حوزه معدن که از مزیت بالا در اقتصاد ایران برخوردار است در حاشیه قرار گیرد و باید در ساختار جدید به این بخش مهم اقتصاد کشور توجه ویژه صورت گیرد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: