داستان زندگی یک زندانی سابق

به قولم عمل کردم

یک آن وسوسه شدم و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. این را علی ـ‌ م می‌گوید. مرد 42 ساله‌ای که 20 سال قبل در آستانه ازدواج دست به دزدی زد و به زندان افتاد. او که حالا زندگی معمولی و ساده‌ای دارد با افسوس از آن اتفاق یاد می‌کند و می‌گوید: من در یک شوفاژکاری مشغول بودم. می‌خواستم ازدواج کنم، اما خانواده آن دختر که اسمش را نمی‌گویم از من توقع‌ زیادی داشتند. چند بار مخالفت کردم، چند خواسته‌اش را هم انجام دادم. خلاصه این‌که دستم بدجوری تنگ شده بود، آن روز برای تعمیر به خانه‌ای رفته بودم که چشمم به جعبه طلاها افتاد و... .
کد خبر: ۴۰۰۸۹۰

علی بقیه ماجرای دزدی را تعریف نمی‌کند، فقط این را می‌گوید که دو روز بعد دستگیر شد و به زندان افتاد. او بعد از تحمل محکومیت 15 ماهه‌اش وقتی از حبس بیرون آمد تصمیم گرفت هرگز دست از پا خطا نکند: آن دختر که از من برید. خانواده‌ام هم بی‌آبرو شدند، دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم و باید زندگی‌ام را از صفر شروع می‌کردم. سخت‌ترین قسمت پیدا کردن کار بود چون خدا را شکر با خانواده‌ام مشکل خاصی نداشتم و آنها من را بخشیده بودند.

علی هنوز کار پیدا نکرده بود که متوجه یک مشکل بزرگ شد: مریض شده بودم. کلیه‌ام مشکل پیدا کرده بود. یادگار زندان بود. قبلا هم مشکل داشتم، اما نه آنقدر که نفسم را بگیرد. خلاصه این که مجبور شدم به جای گشتن دنبال کار دنبال دوا و دکتر بروم. یک مدتی هم در بیمارستان بستری بودم. دیگر نمی‌توانستم به شغل قبلی‌ام برگردم.

زندانی سابق بعد از مدت‌ها گرفتاری در یک تاکسی تلفنی مسوول پذیرش شد. او می‌گوید: در تمام این سال‌ها فقط کارهای سبک انجام می‌دهم. از آن آدم‌هایی نیستم که هر روز شغل عوض می‌کنند مثلا در همان آژانس 4 سال ماندم تا صاحبش فوت شد و آنجا را تعطیل کردند. بعد از آن به یک تابلوسازی رفتم چون خطم خوب است پارچه‌نویسی می‌کردم الان هم در یک بنگاه کار می‌کنم.

علی ازدواج نکرده است و تنهایی اذیتش می‌کند، او می‌گوید: «زندان زندگی‌ام را نابود کرد ولی باز هم ناراضی نیستم، همین که یک لقمه نان درمی‌آورم برایم کافی است. در این سال‌ها هیچ وقت برای ازدواج اقدام نکردم، چند باری فکرش به سرم زد، اما موقعیتش پیش نیامد. درست است که هنوز با پدر و مادرم زندگی می‌کنم ولی احساس تنهایی می‌کنم، به هر حال چاره‌ای نیست و باید تحمل کنم. تازگی‌ها برای خودم یک سرگرمی پیدا کرده‌ام و با چوب‌کبریت خانه‌سازی می‌کنم، دو سه نمونه‌اش را گذاشته‌ام در بنگاه. کارهای قشنگی است، خودم که خوشم می‌آید اگر این کارها را هم نکنم زندگی بی‌معنی می‌شود. آدم همیشه باید خودش به زندگی‌اش معنی بدهد. حالا که بیماری‌ام تقریبا برطرف شده و به قولی که در زندان به خودم داده بودم عمل کرده‌ام، بقیه مشکلات را هم می‌توانم تحمل کنم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها