خوب و خوبتر

کد خبر: ۴۰۰۵۷۱

سمانه مالمیر از قم

بفرمااااا! از دس رفت! یه دوایی، دکتری، چیزی آخه! الآنه که‌ بگه: تازه باید خوشحالم باشم که نمی‌تونم نفس بکشم! واقعاً! اگه جای چندین و چند میلیارد میلیاردی بودم که غیر از نفس نکشیدن، زیر خاک هم خوابیده‌ن و الآن استخوناشونم پوسیده چی؟! (بچه‌م حالش خوب بوداااا... یه سیم کشید دور دندوناااااش، نِم‌دونم وال‌لا... چیزخورش نکرده باااااشن!!)

واقعاً چرا؟

انگار همین عید پارسال بود که عموم با مادربزرگم اومده بودن خونه‌مون [و] سر یه فلاسک چای چه دعوایی شد؛ باورنکردنی! 10 سال گذشته و هنوز خونواده‌های ما نمی‌خوان همدیگه رو ببینن! وقتی به دعوای اون روز فکر می‌کنم، هم خنده‌ام می‌گیره هم تأسف می‌خورم به حال آدمایی که دوستی و محبتشون رو می‌فروشن به مسائل بی‌ارزشی مثل یه استکان چای؛ یه سوءتفاهمی که طرفین دعوا هیچ‌کدوم حاضر نشدن حرفای همدیگه رو گوش بدن![...] واقعاً چرا آدما قدر عمر و زندگیشون رو نمی‌دونن؟! چرا نمی‌دونن هر لحظه‌ای که کنار همن، کلی ارزش داره؟ اگه فقط یه لحظه بشه غرور رو به خاطر عزیزانمون و مخصوصاً به خاطر خودمون کنار بذاریم، زندگی خیلی شیرین می‌شه. چرا ما آدما تا چیزی یا کسی رو از دست ندیم قدرش رو نمی‌دونیم؟ چرا منتظریم یه اتفاق بد بیفته بعد بشینیم حسرت بخوریم که ای کاش فلان کار رو می‌کردم یا [چنان کار رو] نمی‌کردم؟ [...]مرهم

آی بروبچ؛ با شمام‌هاااا: اگه گفتییییین؟ (بفرستین ببینم چی گفتین)

زمانی برای فهم دنیا

از بچگی آرزو داشتم زودی بزرگ شم و به دنیای آدم بزرگا راه پیدا کنم. هر چند این مسیر در نظر من خیلی طول کشید ولی الآن که بهش فکر می‌کنم می‌بینم کمی هم این اتفاق زودتر افتاده و من کمی بیشتر از حد معمول واسه‌ش عجله داشتم. اما هنوزم که هنوزه یه چیزی [...] عذابم می‌ده؛ این‌که چرا ما زودی بزرگ می‌شیم ولی با این حال دیر می‌فهمیم؟ (تو علتش رو می‌دونی چاردیواری عزیز؟)کامران از بناب

(چاردیواری که آدمیزاد نیس بدونه! ولی یه پاسخگوی بیسوادی، صفحة بروبچه‌هاش رو می‌گردونه که با تمام بیسوادیش هم دلیل به این واضحی رو می‌دونه:) تا کوچیکیم و تو خونة باباهه نشستیییییم و یکی دیگه خرجمون رو می‌ده، یکی دیگه غذامون رو آماده می‌کنه، یک دیگه لباسامون رو می‌شوره و...خلاصه دغدغة زیادی نداریم، نمی‌ریم چند تا کتاب جدی بخونیم بل‌که درک و فهممون بره بالا؛ اما وقتی بزرگ می‌شیم و وارد کارزار زندگی خودمون، دیگه وسط همچی کارزاری، وقت سر خاروندن نداریم! اون‌وخ چطو می‌شه؟ هااااا: ناچاریم نگاه و نظر، یا تجربة دیگران رو، که لای اون کتابای جدی اومده بود و زمان رو برای خوندنشون هدر دادییییییم، خودمون تجربه کنیم و تا این تجربه‌هه به دست بیاد هم، می‌بینیم یه اعلامیه رو دیوار زدن با یه عکس آشنا: اِواااا... بابا این که خودمونیم! مُردیم رفت؟!! (اَی بخشکی شانس! تازه داشتیم یه چی می‌فهمیدیمااااا)!

یه لحظه لطفاً...

[...] نمی‌دونم آدما چطور فکر می‌کنند که به هم ریختن زندگی دیگران اصلاً براشون مهم نیست؟ [چه فکری می‌کنند که] آیندة هیچ‌کس براشون مهم نیست؟ راضی نبودم خار به پای [کسی] بره، ولی طوری دلم رو سوزوندن که تا ابد جاش می مونه. قدیما چه قشنگ می‌گفتن زخم شمشیر خوب می‌شه ولی زخم زبون خوب نمی‌شه [...].

آی آدما! شماها که فکر می‌کنید از همه بهترین، [شما که] خیلی ادعا دارین، فقط یه لحظه به خودتون نگاه کنید. رو چی واستادین؟ روی خرابة زندگی دیگران؟! از چی تغذیه می‌کنید؟ از خونابة دل دیگران؟! به چی می‌خندین؟ به گریة دیگران؟! [...]

نگینی به حاشیة کویر

نوستالژی کوتاه‌مدت

یادش به خیر! تا همین سال 87 که ما دبیرستان بودیم، پیش‌دانشگاهی هنوزم بود. هنوز نشده بود سال چهارم دبیرستان. آخ که چه دورانی بود! حیف و صد حیف که سال 90 اومد و اون دهه رو تاریخ گذاشت تو کوله‌پشتیش و کسی هم حواسش نبود که روزی دلش واسه اون روزای قشنگ دبیرستان و دوران عجیب راهنمایی تنگ می‌شه. کسی حواسش به این نبود که یه روز دلش واسه تعطیلیها و بازی اتل‌متل تو ردیف آخر کلاس تنگ می‌شه؛ واسه معلمایی که همه‌ش درس می‌پرسیدن؛ واسه همکلاسیهایی که چه خوب، چه با خرده شیشه، صاف و زلال بودن [...] خیلیها نفهمیدن، یا نخواستن بفهمن که 10 سال پرید... که 10 سال به خیلی چیزا نزدیکتر شدیم.احسان 87

ئووووو... همچی از دوران پیش‌دانشگاهی می‌گه، انگار یه عکس منقوش بر الواح گِلین از دوران مزوزوئیک دیده! پس اونا که هی می‌گن: شما یادتون نمی‌آاااد! ولی مدادترش رومیزی تازه اومده بود، هر کی داشت، باکلاس‌تر و مایه‌دارتر بود! یا: عکس‌برگردون و لیوان پلاستیکیِ تاشو و دفتر 40برگ با کاغذ کاهی رو می‌ذاشتیم تو کیسه پلاستیکی می‌رفتیم مدرسه! یا اصلاً حسنی... که به جای مدرسه، جمعه‌ها به مکتب می‌رفت چی بگه؟! (تازه اینام هیچ! آخ بمیرم برا خودم مادر... من چی بگم که با اورانگوتانها، دو تا دره و چار تا سلسله جبال رو رد می‌کردم می‌رفتم غار هموساپیینس‌های ساکن مراتع بالا،آموزش خط میخی ببینیم و طلب علم کنم ولو در چین؟!)

آموزشِ درختی!

من زندگی را از درختان آموختم: شکست را پذیرفتم و بار دیگر چون آنان جوانه زدم. مرگ را باور کردم و شکسته شدن زیر پای سرنوشت را دیدم و مردم! مردن را دیدم تا همیشه بدانم اولین قدم من، شاید آخرین قدم باشد. آخرین قدمی که چشمی، بدرقه‌ای را توشة راهش نمی‌کند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها