در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
او طبق معمول پشت میز مطالعه در حال خواندن کتاب بود.
سلامی کرد و با خستگی حالش را پرسید.
با لبخند همیشگی به استقبالش رفت و عینک تهاستکانیاش را از روی صورت برداشت و استراحتی به چشمان کمسویش داد.
دختر تندتند ماجراهای مدرسه، کلاس، بچههای مورد علاقهاش و شیطانیهای آنها را برایش تعریف کرد.
از ترافیک جلوی مدرسه که به خاطر ماشینهای لوکس و گرانقیمت والدین بچهها به وجود آمده بود گله کرد تا بوی کود تازه ریخته شده توسط باغبان مدرسه که بقیهاش گوشه استخر جا خوش کرده بود.
او همچنان با دقت گوش می کرد.
وقتی حرفهای دختر تمام شد ازاو درخواست چای کرد و با نق زدن برای صحیح کردن برگههای امتحانی راهی اتاقش شد.
او برای آوردن چای به آشپزخانه رفت و با فکر کردن به حرفهای دخترش و این که چقدر همه چیز از آن زمان تا به حال تغییر کرده و سطح توقع جوانها چقدر نسبت به دوره خودش بالاتر رفته است به دنیایش در سالهای جوانی رفت.
***
اول صبح درمدرسه مثل همیشه ولولهای به پا بود که قابل تصور نبود. شلوغی بیش از حد بچهها و شیطنتهایشان تمامی نداشت.
با ترس و لرز وارد حیاط مدرسه شد. کت و شلوارش را مرتب و به کفشهای واکسزدهاش نگاه کرد. در چند سال اخیر به مدارس مختلفی منتقل شده بود، ولی در این منطقه فقیرنشین احساس خاصی داشت. از امروز کارش بیشتر شده، چون رتبه اداری بالاتری گرفته بود.
هم خوشحال بود و هم مضطرب.
در آن منطقه باید با بچهها بیشتر سروکله میزد. آنها واقعا از راههای دور با سختی زیاد خودشان را به مدرسه میرساندند و فقط درس میخواندند و درس.
احساس کرد دین بزرگی نسبت به این بچهها دارد.
وقتی آقای ناظم او را به شاگردان معرفی میکرد، نگاههای معصومشان زیباترین نگاهها بودند.
چقدر لباسهایشان مندرس بود. تمام رنگهای روی دیوارها پوسته کرده یا ریخته بودند. میز و صندلیها نیز دستکمی از جاهای دیگر نداشتند. آنها نیز بسیار کهنه بودند و با هر تکانی صدای غیژغیژشان بلند میشد.
گچ را در دست گرفت و با نام خدا کار ش شروع کرد.
تمام کلاس چشم شده بود.
آن سال با تمام سختیهایش گذشت، اما بهترین خاطره سالهای زندگیاش شده بود.
همه آن بچهها حالا برای خود کسی شده بودند و بعضی از آنها گاه سری به او میزدند و رفاقتی دیرینه با او داشتند.
با صدای دخترش که از صحیح کردن برگههای امتحانی هنوز داشت مینالید به خود آمد و باز به دنیایش بازگشت.
معلم پیر با یادآوری خاطرات هنوز هم به شاگردانش افتخار میکرد.
چای را که جلوی دختر گذاشت به اتاق مطالعه بازگشت.
عینک تهاستکانیاش را به چشم زد و به کتاب خواندنش مشغول شد.
دختر همچنان غر میزد.
بهاره سدیری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: