در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
2-یا نام واقعی یا نام مستعار، یکیش چاپ میشه. اسامی خارجی، مورددار یا نامفهوم، همممممهشون میشن: «بدون نام». 3-یا وبلاگ خودتون یا صفحه بروبچ، متنتون رو فقط برای یکی از این دو جا پست کنید. [با این حال، اینا رو هم مد نظر داشته باشین، بد نیسهااااا:] 4-کوتاه بنویسید، امکان چاپش بیشتره. 5-برای نوشتههای طنز و بانمک پارتیبازی میشه! 6-پارتی ندارین؟ آااااخی! پس یهچی بنویسین که چفت و بستش درست باشه، یه حرفی داشته باشه که به درد دیگران بخوره، آخرشم نگیم: حالا منظور؟! 7-تا رسیدن و چیدن نامهها و ایمیلهاتون، یه یکی دو ماهی (ناااااقااااابل!) صبر کنین. بچهم رو گازه و چمدونم نامهم نوبره و اینام، چییییی؟... نهاااااریییییمهااااا!!
شیطون بلا: [...] دقیقاً 3 سال پیش، تو همین هفته، همین روز، اولین چاردیواری به دستم رسید و خوندمش. ناراحت نشو، ولی خیلی خوشم نیومد. اما انگاری صفحهمون مهرة مار داره! چون شمارههای بعدی رو که خوندم و جوابهای پاسخگو رو که دیدم، گفتم نه بابا، این پاسخگو هم عین خودم بچة باحالیهها! و تا حالا [...] با ذوق وافر چاردیواری میخونم [...] مهم نیست چقدر پیر و سالخورده و ناتوان باشی یا چقدر جوون و حتی کوچکتر از من باشی، تو برای من همون پاسخگوی کوچولوی گوگولیه سهسالهای! [...]
اِهاِه... بَلاژووووون! باز داری شیطونی میکنیهااااا مااااادر! اول این... اِهاِه... دندونای منو... ایوای... از تو لیوان بیااااار ننه...! بعد هر چی میخواستی... صدام کن! (آی نفَسم! آی نفَسم!)
کوثر از مشهد: [...] اینکه من شعرام رو بدم شما بچاپی، برام بد نمیشه؟ (یعنی اگر خواستم خودم شعرام رو بچاپم...) نمیدونم! خودت بگو: اگه شعر میسرودی، میفرستادی برای روزنامه؟ [...]
اگه در ابتدای راه بودم، آره (منم ابتدا، همین کار رو کردم).
سعید از سنقر و کلیایی: [...] باید مطمئن باشم، باید آگاه باشم، آیا عاقل هستی؟ آیا بینایی به جاده؟ نمیخواهم به پیچ اول نرسیده، دماغم با برخورد به سنگهای کف دره له شود! مبادا به اولین سرعتکاه نرسیده، جلوبندیمان پائین بیاید! یا شاید هم با جوانی یا عجله، شکار دوربین کنترل نامحسوس شویم. آیا اصلاً گواهینامة تردد در این جاده را داری که میخواهی مسافر سوار کنی؟ [...]
اگه حشو و اضافاتش رو بزنی و یه خرده با دقت بیشتری تمیزکاری کنی، قلمت قویتر میشه. اگه نه هم که خودت میدونی.
مرهم: [...] یه سوال داشتم از محضر جنابعالی! کافه کاغذی هم از گوهر وجود شما بهره میبره؟ آخه وقتی میخونمش یاد شما میافتم.
نه عزیز مادر، وجود من اگه گوهر داشت، میرفتم بازار سکه و طلا آبش میکردم! یه نون هم سر راه میخریدم، هم آبم بود هم نونم! کافه کاغذی دست یه نفر دیگهس. اونم که اگه هزار سال بگذره باز میگه: من 17 سال و 4 ماهمه! (برعکس من که همین الآنشم، اونم فقط از بازیهای دوران بچگیم با فقط و فقط یه نوع اورانگوتان ، میتونم 5 هزار و 202 تا خاطره، برات تعریف کنم!)
محسن از همدان: مرا بادها از سالیان دور زوزه میکشند/ مرا سازها با نوای کور چانه میزنند/ مرا سگان ولگرد در پستوها پرسه میزنند/ مرا به نام نمیخوانند، مرا میرانند.
زهرا تعلیمیان از بندر آستارا: تنها با تو میشود بوی بهار را استشمام کرد. تنها با تو میشود خوشبختی را حس کرد. تنها از عمق چشمان توست که میشود به سرزمین عاشقان سفر کرد. تنها با چشمان تو میشود عشق را با تمام وجود نظارهگر شد. تنها با تو میشود محبت را احساس کرد. تنها با تو میشود به عمق دریا نگریست. تنها با تو میشود نوای شقایقها را شنید، رقص گلها را دید. تنها با تو میشود خوشبخت شد و بس.
بدون نام: ببخشید که این مطلب با موضوعات موجود ارتباطی ندارد ولی به نظر خودم مهمه. من میخواهم دربارة منطقی بودن و منطقی فکر کردن آدمها حرف بزنم. در جامعة امروزی شاید همه از کنار این مسالة ساده رد میشن. در صورتی که اختلاف بین خریدار و فروشنده، صاحبخانه و مستأجر، دو همراه، دو دوست، زن و شوهر، والدین و فرزندان و... همگی ریشه در همین موضوع دارد. چرا باید روابط خوبمان با دیگران را با حرفهای احساسی که معمولاً به نفعمان است خراب کنیم؛ در صورتی که سطح سواد و درایت آدمها خوب است؟ فقط اگر کمی سعی کنیم در تصمیمگیریها و حرفزدنهایمان منطقیتر فکر کنیم، پیامدها و ناراحتیهای کمتری در این دنیای مدرن گریبانگیرمان میشود. به قول یکی: «آدم باید منطق داشته باشد».
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: