در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مایک آرام قدم برمیداشت و به قفسههای پر از کتاب نگاه میکرد تا بالاخره در قفسه انتهایی مغازه آنچه را دنبالش بود پیدا کرد، کتابهایی که روزگاری در خانه صاحبانشان بوده و امروز به نظر میرسید تنها و غریب در گوشهای مانده و خاک میخورند. کتابهایی از بیشتر کشورهای دنیا؛ از ایتالیا، فرانسه، آمریکا و یونان که رازهایی از گوشه و کنار دنیا در خود نگه داشته بودند. طرز پخت انواع مرغ، ماکارونی، استیک، کیک و... اما متاسفانه این کتابهای دوستداشتنی در جایی چیده شده بودند که کمتر کسی سراغشان میرفت.
اما مایک میدانست باید با آنها چه کار کند. یکی از آنها را برداشت، شیرازهاش را گرفت و اجازه داد تا صفحات باز شوند. با این کار کتاب از صفحهای باز میشد که بیشتر از همه استفاده شده است. این بار صفحهای که باز شد مربوط به دستور پخت نوعی گوشت کبابی بود با تصویری زیبا از لایهای گوشت و پنیر که با سس قرمز پوشیده شده بود. این صفحه کتاب با لکههای سس کثیف شده و همین نشان میداد که صاحب قبلی کتاب حتما این غذا را امتحان کرده است.
مایک عقیده داشت غذاهایی که بیشتر از بقیه استفاده شدهاند، بهترینها خواهند بود. او کتابهای دیگری را هم انتخاب کرد و همه را با هم به طرف صندوق برد. فروشنده لبخندی به او زد و گفت: «امیدوارم چیزی را که دوست دارید در این کتابها پیدا کنید.»
ـ «ممنونم، مطمئنم این کتابها با سلیقه من جور درمیآید.»
مایک کتابها را در کیفش گذاشت و مغازه را ترک کرد. وقتی به محل کارش رسید کتابها را در یکی از قفسههای کتابخانه گذاشت و مشغول کار شد و با خودش گفت: «طرز پخت غذاها میتوانند منتظر بمانند تا کارها تمام شود.»
پیش از اینکه کارش را آغاز کند، خانم اسمیت را دید که زیر نور آفتاب مشغول کتاب خواندن بود. مایک به بانوی سالخورده لبخندی زد و گفت: «سلام خانم اسمیت، امروز ساعات خوبی داشتید؟»
خانم اسمیت پاسخ داد: «روز وحشتناکی داشتم.» مایک کنار پیرزن نشست و به چشمانش نگاه کرد. پیرزن ادامه داد: «نوهام به دیدنم نیامده، او قول داده بود که امروز بیاید.» کمی جابهجا شد، شالش را مرتب کرد و سرش را به سوی باغچه برگرداند تا قطرات اشکی را که داشت از چشمانش میچکید، مخفی کند.
ـ «شاید فردا بیاید. شما که میدانید امروزه جوانها چقدر گرفتار هستند.» وقتی مایک این جمله را گفت، اشکهای پیرزن را دید. پس تصمیم گرفت موضوع صحبت را تغییر دهد. «خانم اسمیت شما تا به حال به من نگفته بودید در دوران رکود اقتصادی زندگی کردهاید!»
پیرزن لبخندی زد و گفت: «بله، چه دورانی بود! هیچ کاری نبود. اما ما همگی نجات پیدا کردیم.»
ـ «اما چطور موفق شدید شرایط را کنترل کنید؟»
ـ «همه مردم با هم کار میکردند و به فکر هم بودند. یعنی همه هر طور میتوانستند به یکدیگر کمک میکردند.» اخمهای پیرزن در هم رفت و ادامه داد: «آن زمان مثل امروز نبود که همه اینقدر گرفتارند که فرصت ندارند نگران دیگران و به فکر هم باشند.»
ـ «روزهای خیلی سختی بودند، نه؟ من تعجب میکنم که شما چطور نجات پیدا کردید؟ چطور آن کارها را انجام دادید؟»
ـ «من کاری نکردم، ما همه با هم این کار را انجام دادیم؛ خانوادهها و همسایهها.»
مایک پیرزن را ترک کرد و در دلش آرزو کرد که نوهاش فردا سری به او بزند. سپس به اتاق آقای واکر رفت. پیرمرد مثل همیشه سرگرم درست کردن پازلش بود. او میخواست قبل از مرگش پازل را تمام کند. مایک با آقای واکر در مورد جنگ و شجاعت او و همرزمانش صحبت کرد و در میان حرفها از پیرمرد تشکر کرد که جان افرادی مانند او را نجات داده است، اما پیرمرد پاسخی نداد و به درست کردن پازلش مشغول شد. گویی این قانونی نانوشته میان تمام سربازان جنگ بود که هیچ صحبتی از آن روزها نشود چراکه آنها عقیده داشتند کاری را انجام دادهاند که وظیفهشان بوده است.
مایک راهش را ادامه داد، به اتاقهای مختلف سر میزد، با افراد دست میداد، آنها را در آغوش میگرفت و به حرفهایشان گوش میکرد.
او با خودش فکر کرد، اینها هم مثل همان کتابهای آشپزی در گوشهای تاریک نشستهاند و کسی توجهی به آنها نمیکند، اما مایک میدانست باید چه کار کند. او به آنها اجازه میداد حرفهای دل خود را برایش باز بگویند، به آنها احترام میگذاشت و اعتقاد داشت صفحاتی که استفاده شدهاند بسیار باارزشتر و دوستداشتنیتر هستند.
آنها از بقیه صفحهها با ارزشتر هستند، هر چند که سالهاست ما آنها را فراموش کردهایم.
مترجم: زهره شعاع
Motivateus.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: