در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یک حادثه واقعی
نمایشنامه براساس یک حادثه واقعی که سال 2003 رخ داده بود، نوشته شده است؛ در این حادثه، یک گروهبان آمریکایی در ضمن پخت کباب در باغ وحشی در بغداد که برای بالا بردن روحیه اعضای ارتش آمریکا انجام گرفته بود، بخشی از یک دست خود را از دست داد. آن گونه که گفته شده، این گروهبان مقداری جوجه کباب را خواسته به یک ببر بدهد که آن گربهسان بزرگ دست او را گاز گرفته و بعد هم یک سرباز آن ببر را با شلیک گلوله کشته بود.
در اولین روزهای جنگ و غارت در عراق، بسیاری از کارگران باغ وحش بغداد فرار کردند و حیوانات دچار گرسنگی شدند. در این میان داستان این ببر مظهر بیفکری تجاوز آمریکا به عراق شد که خشم بینالمللی را به دنبال داشت.
راجیو جوزف که در زمان آن حادثه در رشته نمایشنامهنویسی از دانشگاه نیویورک فارغالتحصیل شده بود، خبر حمله ببر به یک گروهبان آمریکایی را اتفاقی فراموشنشدنی یافت و بلافاصله یک نمایشنامه تکپردهای 10 دقیقهای را که شخصیتهای آن 2 سرباز و یک ببر بودند، نوشت. ببر این نمایشنامه، افکار خود را به طور مستقیم به مخاطبان میگوید. نویسنده در این باره میگوید: ببر ما قادر به حرف زدن است و با تبدیل آن به یک شخصیت نمایشی توانستیم تا از پشت چشمان او، ماجراهای تلخ بغداد و حمله آمریکا به عراق را ببینیم. ببر مثل سربازانی که نگهبانی او را میدهند، به یک محیط غیر قابل درک و آشفته انتقال داده شده است؛ او ترسیده، رفتار تهاجمی از خودش نشان میدهد و از موطن خود دور شده، ولی فقط یک تفاوت با سربازان آمریکایی دارد و آن این که او موجود بامزهای است.
بازیگر مشهور سینما در نقش ببر
ایفای نقش ببر این نمایش بر عهده «رابین ویلیامز»، بازیگر مشهور سینماست که شخصیتی بامزه را خلق کرده است؛ مردی که دارای طنزی پولادین توام با بدخلقی است. در ابتدا، آنجا که ببر (با بازی رابین ویلیامز) در مورد شیرهای باغ وحش غرغر میکند (من از آن شیرهای لعنتی گندهترم.) ظاهرا بازیگوشی حرف اول را میزند.
«ببر بغداد» یک گربهسان بامزه است و در میانه جنگ آنقدر تیزهوش هست که از جایش تکان نخورد و برعکس شیرها پا به فرار نگذارد و خودش را به کشتن ندهد. وقتی هم آمریکاییها سر میرسند، یکی از نگهبانها به نام «تام» (با بازی گلِن دیویس) سعی میکند با نزدیک کردن یک خوراکی او را تحریک کند. در این هنگام ببر رو به تماشاگران میگوید: «این چیزی است که من در موردش دارم صحبت میکنم. حماقت محض. من یک ببر لعنتی هستم.» سپس دست آن سرباز را گاز میگیرد و میکند و یک سرباز دیگر به نام «کو» (براد فلایشِر) او را با شلیک گلوله میکشد.
خوابگردها
بعد از این مرحله از داستان، نمایش «ببر بنگال در باغ وحش بغداد» در یک مسیر انحرافی ادامه پیدا میکند و تمرکز داستان معطوف دیگر شخصیتها میشود. ببر در این قسمت از نمایشنامه به یک روح تبدیل میشود که مثل یک خونآشام در میان دیگر شخصیتهای داستان سرگردان است. به تدریج صحنه به طور کامل پر از ارواح میشود و نکته قابل توجه این که آنها هیچ گونه پایگاه مشخصی ندارند. آنها پرواز میکنند، نگاه میکنند، ابراز تاسف میکنند، میترسانند، ولی در واقع کار زیادی از آنها برنمیآید.
این ایده به عنوان استعارهای از توحش و ویرانهای که آمریکا از جهان ساخته، شاید روی کاغذ کارایی داشته باشد، ولی روی سن بیرمق و رخوتآور است. صحنههای مربوط به این قسمت فاقد ضرباهنگ و ریتم مناسب هستند.
نمایشنامه «ببر بنگال...» با وجود ایده جذاب، دارای ساختاری دیمی، شخصیتپردازی بینظم و اتفاقی و پیام اخلاقی مبهم است. در واقع کنشهای نمایشنامه نمادین هستند بدون آن که دراماتیک باشند، احساسی هستند بدون آن که بهرهای از حقیقت داشته باشند.
در بروشور این نمایش در مورد روح سرگردان این توضیح آمده است: «به نظر میرسد که ببر تقریبا در حال خوابگردی است»، اما واقعیت چیز دیگری است. در قرن بیستم، خوابگردی یک کهن الگوی طنزآمیز آشنا بود؛ نمادِ خوش بینی فرهنگی. در کمدیهای «برادوِی» که نیمه دوم قرن گذشته روی صحنه میرفتند، خوابگرد نمایش هر بار که میافتاد خودش را جمع میکرد و دوباره متولد میشد و برای معصومیتش پاداش میگرفت، اما در اینجا روح ببر بنگال نشاندهنده وضعیت رو به سیاهی نظام سیاسی و اقتصادی آمریکاست، خوابگردها در عوض این که دوباره متولد شوند، در جهانی که دارای الگویی جهنموار است، باقی میمانند.
نیویورکر / مترجم: فرشید عطایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: