خاطرات و فراموشی

نمی‌دانم کی یا کجا از باوری خوانده‌ام که براساس آن در لحظه مرگ، تمام زندگی آدم مثل فیلمی با سرعت زیاد، از ذهنش می‌گذرد. با این حساب لحظه سال تحویل برای من، از مدت‌ها پیش به لحظه مرگ شبیه بوده است. سال‌هاست عادت کرده‌ام حوالی شلیک توپ تحویل سال، زندگی‌ام را مثل فیلمی کوتاه برای خودم مرور کنم، اما قسمت حزن‌انگیز ماجرا این است که هر سال، بخش‌های کمتری از ابتدای این فیلم را به یاد می‌آورم. فیلم انگار در حال پوسیدن است و بخش‌هایی از آن هر سال پاک می‌شوند تا آنجا که در نوجوانی، کودکی‌ام کمرنگ شد؛ در جوانی، نوجوانی‌ام و در میانسالی و سالمندی احتمالا فقط تصاویری درهم و گنگ از گذشته را به یاد خواهم آورد.
کد خبر: ۳۹۱۸۲۲

اینجاست که بیشتر آدم‌هایی مانند من یعنی آدم‌هایی که از فراموش کردن گذشته‌های خوبشان می‌ترسند، سعی می‌کنند جزء‌جزء زندگی‌شان را مثل تکه‌های پازل از مجموعه خاطرات دوستان دور و نزدیک، بستگان، آشنایان و خلاصه هر کسی که در بخشی از زندگی همراهشان بوده است، استخراج کنند.

فکر این که شاید کسی، خاطره‌ای فراموش شده از تو را به یاد بیاورد، وسوسه‌ات می‌کند دوستان قدیمی‌ات را از میان دفترچه تلفن‌های کهنه، دفترچه‌های خاطرات سال‌های مدرسه یا اینترنت بیرون بکشی و در گپ و گفت‌هایت با آنها، تکه‌های پازل گذشته را پیدا کنی و کنار هم بچینی، اما فاجعه وقتی رخ می‌نمایاند که در خلال این جستجو، می‌فهمی زمان، خیلی از آن آدم‌هایی را که روزگاری خاطرات گذشته‌ات کنارشان شکل گرفته بود، از تو دزدیده است و آن وقت از ذهنت می‌گذرد که وقتی آنها کنارت نباشند، مرور خاطره‌ها چه لطفی دارد؟

من هم پی زنده کردن خاطراتی رفته با یکی از همکاران قدیمی‌ام تماس گرفتم. ‌چند دقیقه‌ای با هم حرف زدیم. هرچه از گذشته یادمان می‌آمد را مرور کردیم، خندیدیم، متاثر شدیم، باز خندیدیم و آنقدر از گذشته گفتیم که دیگر چیزی یادمان نیامد و آن وقت پل زدیم تا حال و من بالاخره از احوالش پرسیدم و او گفت مشغول شیمی‌درمانی است. رفیقم گلایه نکرد چرا برای مدتی طولانی از احوالش نپرسیده‌ام و در همه روزهای سختی که نیاز به یک همراه داشت کنارش نبوده‌ام، فقط گفت «بیشتر تماس بگیر! دلم برایت تنگ شده بود.» و وقتی خواستم گوشی را بگذارم باز تکرار کرد «با هم در تماس باشیم...» می‌خواست مطمئن شود تا بهبودی کامل، ترکش نمی‌کنم، می‌خواست مطمئن شود او را به خاطر می‌سپارم. من هم جزئی از فیلم کوتاه زندگی او بودم، همان طور که او جزئی از... . فیلم کوتاه زندگی من امسال، نرسیده به چرخ زدن سیب در تنگ آب سفره هفت‌سین، فقط یک تصویر است؛ تصویر صورت یک دوست که بیشتر از دارو، به دعا نیاز دارد؛ دوستی که نهیبم می‌زند ناگهان چقدر زود، دیر می‌شود!

مریم یوشی‌زاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها