در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
باد اومد و قایق بادیمون رفت/ از یادمون شیوة بازیمون رفت/ اون قدیما که قلبامون یکی بود/ رابطهها نداشت فقط رنگ سود/ سری به اشک و دردِ هم میزدیم/ دل شکستهای رو بند میزدیم/ [...] جمع میشدن سماق و سنجد و سیر/ به برکت سفره و دستای پیر/ [...] دوباره باز صدای پای مهمون/ پُر میشد از کفشها تموم ایوون/ ردیف بچهها به نظم و ترتیب/ نگاهشون به دستای توی جیب/ یه بسته اسکناس تانخورده/ هوش و حواس بچهها را برده/ هجوم بچهها به ظرف میوه/ پُر میشدن جیبا به صد تا شیوه/ پشت غم و دوری رو خم میکردیم/ فاصله قلبا رو کم میکردیم/ امسال که عید دوباره رو زمینه/ هیچیش نه مثل عیدای قدیمه/ عید اومد[ه] حال و روزا عوض شد[ه]/ سبزه روی طاقچهها سبز شد[ه]/ امسال همه یه جوری سوت و کورن/ به فکر اسپند و چشای شورن/ سفره هفتسین تا فراهم شده/ یه چکپولم از تو پولا کم شده/ [...] عُذرا که اسمش حالا سوسن شده/ رژیم گرفته، قد سوزن شده/ ماشین مشتی مندلی عوض شد/ پیکان 60ش حالا ال90 شد/ به روی مبلِ قسطیِ عسل جون/ تجملم نشسته عین مهمون/ عید که میشه سعی میکنیم نو بشیم/ [به جای فکر، صاحب کفشی نوبشیم]/ تو هم برو عزیز من بزک کن/ فکری به حال دیوار [و] ترک کن/ حتی شده به زور و دوز و کلک/ پژو بخر به جای این قارقارک/ عیب نداره شام روی گاز نداری/ به جاش تو طاقچه ماکروفر [که دااااری!] / النگوهات یکی که بیشتر بشه/ روی زنای فامیلت کم میشه/ عید میشه و ظاهرمون [نو میشه]/ کاش ببینیم، [فکرامونم نو میشه؟...].زینب فخار 23 ساله+حسین گوهری 28 ساله از کاشمر
اینجانب عطار با این ریش سپید، موی بلند، دست کوتاه (واهواهواه!) حسنی مییای؟ نه نمییام!... بهت بگم: اولاً عیدا دیگه، عید قدیممون نیس/ خرید دیگه، خرید عیدمون نیس (بهبه! چه بیتی! چه شعری!) ثانیاً شرمنده که جا کم بود یه خرده تلخیصش کردم! ثالثاً از شعرت خوشم اومد یه خردهم بهترش کردم! رابعاً این حسامیای که من مییییشنااااسم، ملاکِ احترامش بلندی و سفیدی ریش نیس (دِ...! تو که اونم ندااااری باااا!)؛ پس اگه شعرت وسط صفحه چاپ شده، صداش رو درنیار! دلیلش احتمالاً الف) مباحثِ بینالاهلی والعیالی! ب) پارتی/ ترس/ زوراً مؤکداً! ت) شکوفایی طبع جُلها، در آستانة رویش گلها! ث) همه گزینهها صحیح است، بوده... جوانههای عزیز! وقت تموم شد... ورقهها بالا! حالااااا: ایش داره واللاااا! ... هاااا ماشاللاااا!)
پیشواز
پیادهرو شلوغ بود. نایلون خریدهاش رو جابجا کرد و دوباره راه افتاد. حس کرد جیب کاپشنش داره میلرزه. موبایلش بود. خواست اهمیتی نده اما نتونست [...] شاید کسی کار واجبی داشت. هر دو دستش پر [از] وسیله بود. بسختی دستش رو [همراه] با نایلونا برد سمت جیبش [و] موبایل رو ورداشت که یهو مثل ماهی از دستش لیز خورد. هول شد و تو هوا موبایل رو قاپید اما نایلونا از دستش رها شدن. تخممرغا کف پیادهرو رو رنگی کردن و گوجهفرنگیا قل خوردن وسط خیابون و یه چن تایی زیر چرخ ماشینا له شدن.
نگاهی به گوشی انداخت. یه پیامک [اومده] بود. بازش کرد. نوشته بود: سال نو پیشاپیش مباااارک.
حدیث مطالبی
بهارِ بودار!
وارد حیاط که میشدیم با دیدن درختهای انار، بوتههای یاس، حوض کوچک وسط حیاط و گلدانهایی که روی لبه [حوض] چیده شده بودند، ذوق میکردیم. همة اینها در اسفند ماه، حال و هوای دیگری داشت و تمام فضای خانه، رنگ و بوی تازهای به خود میگرفت. توی حیاط همیشه این وقتها بوی یاس میآمد.
آقاجون [درست] میگفت: بوی عید، زودتر از عطر یاسها، توی خونه میپیچه.
فرید دانشفر
تنگدست باش اما نادون...؟ نع!
کنار پیادهرو، در کنار ساختمان بزرگی، جلوی چرخ کمدی شکلش نشسته بود. کفاش بود. روی کمدش کلی کفش بود که در انتظار دستهای زحمتکشش بودن. از دور که میآمدم معلوم بود وضع مالی درستی ندارد اما کلی زحمت میکشد و غیرت کار کردن دارد. روی کمدش چیزی نوشته بود، یک جملة کوتاه؛ نمیشد از دور خواند [...] رسیدم کنارش و خواندم: هیچ فقری بزرگتر از نادانی نیست!
سفید اندیش
بهانه وصلَکی
باز هم تکهپارههای دلم را به امید دوباره دیدن تو، با [هر] بهانه[ای] وصله زدم. باز هم تو را در بین چاردیواری قلبم جا دادم. باز هم به رسم شبهای دلتنگیام رشته دلم را با وصلهای عمیق به دل تو دوختم، تا بدانی رشتة محکم دلهایمان با هیچ نامهربانی یا نفرتی، پاره نخواهد شد.
میخواهم بدانی با هر نگاهت، امید [به] فردا را در دل من زنده خواهی کرد.
رزا جهان
بنبست
[...] تو تنها کسی هستی که با جوابای منطقیش آروم میشم (البته فقط 5 ثانیه) اما همونم دلیل خوبیه که بیام و بگم فقط یه ذره مونده، یه ذره فرصت برای من که خودمو از این باتلاق کثیفی که واسه خودم ساختم دربیارم. یعنی اگه یهکم دیگه دست و پای بیهوده بزنم، رفتهم تهِ تهِ این مرداب. میدونی از چی دلم میسوزه؟ از اینکه میبینم همة فرصتای ناب زندگیم رو، همه لحظههای قشنگ جوونیم رو، همة اون اهداف و آرزوهای بلندپروازانه رو که روزی همة فکر و ذکرم بود، دارم از دست میدم اما مثل یه آدمی که فلج شده باشه، قدرت بلند شدن ندارم [...] تنها کارم فکر کردنه، عملم در حد 24 ساعت هم نمیرسه. اینقدر از این دنیا و بیشتر از همه، [از] خودم خستهام که بعضی وقتا تحملم به صفر میرسه. از هر چی آنتونی رابینز و قانون جذب و موفقیت و کوشش و تلاش حالم به هم میخوره. اشباع شدهم از این کلمات. احساس میکنم پیر شدهم. دختری که 21 سالشه و پیره!
[...] تا اونجا که من شناختمتون، فکر میکنم باید از اون آدمایی باشین که خودشون میرن دنبال موفقیت، نه اینکه مثل من بمونین که چی؟ «خرما، خرما، بیا دهن ما»! فکر کنم اگه دم دستتون بودم، یه پسگردنی مهمون میشدم! [...] (میدونی چیه؟ تو با زبونت آدمو میزنی) [...] یکی دست به هر کاری میزنه که زندگی کنه، یکی هم مثل من فقط میخوابه که به زندگی فکر نکنه... من نمیخوام تمام زندگیم اینطوری بگذره... چی کار کنم؟[...]
یه حوا
1: «به کلاس دوم خوش آمدید»! درسِش رو خاطرت هست؟ تاااازه جمع 2+5 و تفریق 3-10 رو بلد شده بودیم! حالا اگه در همون مقطع، هی فکر میکردی معادلة دومجهولی (درس دورة راهنمایی) چطور حل میشه، میتونستی به جواب دُرُست برسی؟! تا اصول و مبانی حل معادلات رو نیاموخته باشی، هر چه تلاش کنی (جز به قول خودت اشباع و به هم خوردنِ حال)، به نتیجة درست نمیرسی. پس، کلید طلایی تکراری: برای حل هر مشکلی، فقط فکر کردن کافی نیست؛ اطلاعات و شناخت درست هم لازمه. 2: اینهمه آدمِ ظاهراً خوب و حسابی دور و بَرِت، همهشون واقعاً خوب و حسابیاند؟ کتابا و راهنماییهاشون هم اینطوریاند. قانون جذب و انرژی درمانی و گوی آرامش و دستبندِ اعصاب و فالِ فلان و راااازِ چمدونم چی و... جون میدن واسه سردرگمیِ آدمای کمآگاه یا ناآگاهی مثل من و تو! اگه میخوای کسی نادانیهاش رو با اسم دانش به خوردت نده و تهش هم به بنبست نرسی، اول «تعریف اطلاعات و معرفت و علم» رو یاد بگیر که توی کتابای منطق و فلسفة علم ذکر شده؛ اینجوری شبه علم رو از علم، هر دو رَم(!) از غیر علم تشخیص میدی. بعد اعتبار حرفها رو بسنج. اعتبار حرف، کتاب، فیلم و... به مدرک، شهرت، تیراژ، فروش و... نیست؛ به الف: سندیت منبع، ب: میزان پایبندی پدیدآورندهش به تعاریف و روشهای علمی و اصول منطِقه. همة اونا که میگفتن زمین صافه، اسماً «عالم» و «دانشمند» بودن، اما تعریفشون؟ نه علمی بود، نه منطقی؛ پس برای هزارمین بار: منطق باباجون، منطق یاد بگیرین تا بدونین کجا با مغالطه و سفسطه داره سرتون شیره مالیده یا حتی پاشیده میشه. 3: هر کسی در زندگی، همونجائیه که خودش رفته. اگه کسی به قلّة موفقیت رسیده باشه یا به بیابونی بیآبوعلف، خودش، خواسته یا ناخواسته قدمهاش رو به اون سمت برداشته. اگه نتونسته آب رو از سراب تشخیص بده، مشکل از ناآگاهی و سمت و سوی قدمهای خودش بوده. 4: اگه همه چیز زندگیتون رو با این چهار تا معیار (اعتبار و سندیت، روشاستدلال علمی، مبنای منطقی، تعریف درست و کاربردی ) قضاوت کردین و منتظر تغییر یا کمک دیگران هم نموندین و بااااز نتونستین از فرصتهای زندگیتون بهرة بهتری ببرین، بیا آبجی، این زبونم... آ! همچی دُرُسته مُرُسته قطعش کن، باهاش اونقد من رو بزن که نتونم از جام بلند شم! (جواب ضجههای مامانمم با خودم!)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: