در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مژگان مصدقیراد، اولین بانوی ایرانی است که دارای مدرک بینالمللی این رشته است و اجازه دارد در هر سایتی در سراسر جهان سقوط آزاد (پاراشوت) انجام دهد.
خاطره از اولین سقوط آزاد
در هواپیما که باز شد بادی خنک کابین را پر کرد. هرکدام از 8 چترباز مشتها را به یکدیگر زده و برای هم آرزوی موفقیت میکردند. ناگهان صدای موتور ساکت شد و 3 چتر باز به بیرون پریدند. ووو ووو! دو تای دیگر که تندم (2 نفره) میپریدند هم به همان سرعت ناپدید شدند. ووو ووو! حالا نوبت من بود. از آنجا که به یک چتر باز حرفهای زن بسته شده بودم، احساس امنیت میکردم اما حس عجیبی در وجودم جریان داشت. از درون هواپیما میتوانستم ابرها و آسمان آبی را ببینم و در پایین نقاشی آبرنگ سبز، خاکستری و قهوهای را. ما در ارتفاع 13000 پا (4 هزار متری) بودیم و برای برگشتن به پایین مجبور به پریدن! دیگر فرصتی برای فکر کردن نبود با شمارش معکوس جلو آمدیم و پریدیم. ووو ووو! احساس شادی عجیبی داشتم به گونهای که این احساس از درون پاها و دستهایم گذر کرد و در گلویم تبدیل به جیغ شد. در آن لحظه احساس رمبو را داشتم، ولی صدایم مانند دختری بود که در قرعهکشی برنده شده است.
ما دل به آسمان زده بودیم و با سرعت 120 متر بر ثانیه شروع به سقوط کرده بودیم. باد شدیدی بدنم را تکان میداد و پوست بدن و لباسهایم به سرعت چین میخورند، انگشتانم زندگی دوباره گرفتند و شروع به حرکت کردند، گویی بر روی یک پیانوی نامرئی سمفونی هیجان مینوازند. نفسهایم کوتاه ولی عمیق بود، هوا هم خنک و مرطوب مینمود. پشت هم فریاد میزدم چقدر باحاله و چترباز دیگری که کلاهی مجهز به دوربین به سر داشت، دور من میچرخید و مثل خبرنگاری که از سوپرمن عکس میگیرد از من عکاسی میکرد و در حالی که در قلمرو فرشتگان قدرت پرواز را تجربه میکردم، نوعی احساس شادی و رضایت به من دست داد. بعد از یک دقیقه سقوط آزاد، چترباز حرفهای پشت من، ریسمانی را کشید و چتر تندم بزرگ ما را دوباره به سمت بالا برد، پس از آن به آرامی شروع به پایین آمدن به سمت زمین کردیم. اما مغز من هنوز آن بالا بین ابرها بود. نمیتوانستم حرف بزنم، فقط پشت سر هم زیر لب میگفتم، معرکه است!
وقتی نهایتا به زمین رسیدیم پاهایم مثل یک آهوی تازه متولد شده بود و نیشم تا بناگوش باز! نمیتوانستم خندهام را کنترل کنم. فیلمبردارمان که از قبل به زمین نشسته بود، هنوز داشت از من فیلم میگرفت، پرسید چطور بود؟ من که اشکهایم سرازیر شده بود، گفتم: بینظیر! چترباز دیگری با لبخند گفت: شرط میبندم باز هم میخواهی تکرار کنی، مگه نه؟ گفتم: دیگر نمیتوان چنین تجربهای را تکرار نکرد!
وبلاگ یاس
http://www.2377.blogfa.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: