در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مارک شولار تاجر سنگهای قیمتی در ویلایش به طرز مشکوکی به قتل رسیده بود. سروان پولارد و 3 نفر از ماموران کلانتری وقتی در محل جنایت حاضر شدند با صحنه عجیبی روبهرو شدند. جسد مارک شولار روی پلههای سالن که به صورت دوبلکس، سالن را به اتاق خوابها متصل میکرد افتاده بود. شکاف عمیقی پشت سرش ایجاد شده و هیچگونه آثار ضرب و جرحی در صورت و بدنش مشاهده نمیشد. در کنار او یک گلدان نسبتا بزرگ سنگی که از وسط به دونیم شده بود، دیده میشد.
ظواهر امر حکایت از آن داشت که قاتل از پشت با گلدان سنگی بر سر مارک ضربه زده و مرتکب قتل او شده است.
هیچ ردی از قاتل در صحنه جنایت نبود. همه چیز در داخل سالن زیبا و مجلل ویلا سرجایش بود و اثری از به هم ریختگی دیده نمیشد. البته وضعیت اتاق خواب مقتول با بقیه نقاط منزل فرق میکرد. در گاوصندوق بزرگ که در اتاق خواب قرار داشت باز بود و وسایل داخل آن بیرون ریخته شده بود. شواهد نشان میداد که از داخل گاوصندوق اشیایی به سرقت رفته است که ظاهرا الماس و جواهرات گران قیمتی بوده.
بیل شولار برادر ناتنی مارک که خبر قتل او را به کلانتری اطلاع داده بود تنها کسی بود که شاهد این جنایت به حساب میآمد، او که بسیار ناراحت و مضطرب به نظر میرسید به سروان پولارد گفت برای لحظهای قاتل را دیدم. او سرتا پا لباس مشکی به تن داشت و بسیار قوی هیکل به نظر میرسید.
سروان پولارد و همکارانش محل جنایت را تحت کنترل درآوردند و موضوع را به افسران پلیس جنایی وکمیسر بوگارد اطلاع دادند.
ساعت 11 صبح بود که کمیسر بوگارد در ویلای مارک شولار حاضر شد و دنبال تحقیقات ماموران کلانتری را پی گرفت. کمیسر در اولین گام به بازرسی از داخل ویلای مقتول پرداخت. به غیر از اتاق خواب اثری از به هم ریختگی در ساختمان دیده نمیشد و همه چیز مرتب و منظم سرجای خودش قرار داشت. در داخل اتاق خواب همه چیز به هم ریخته بود. وسایل داخل گاوصندوق بیرون ریخته شده و در اطراف اتاق لباسهای مقتول پخش بودند.
کمیسر پس از بازرسی از تمام زوایای ساختمان گزارش سروان پولارد را خواست. معاون کلانتری منطقه پس از ارائه گزارش درخصوص نتایج تحقیقات به عمل آمده توسط همکارانش گفت: مارک شولارد 37 ساله یک تاجر موفق درخصوص جواهرات و سنگهای قیمتی است. او اصالتا بلژیکی است و بیشتر برنامههای تجاریاش را در بروکسل برنامهریزی میکند. تا به حال دوبار ازدواج کرده که در هر دو ازدواج ناموفق بوده و همسرانش از او جدا شدهاند. او هیچ فرزندی ندارد و چند ماهی است که تنها زندگی میکند.
سروان پولارد ادامه داد: مقتول مردی خوشگذران و عیاش بود که به خاطر همین اخلاقاش همسران وی نیز از او جدا شدند.
معاون کلانتری منطقه افزود: مارک پولارد بسیاردر کارش حرفهای بود. او جواهرات را خیلی خوب میشناخت و با آن که بسیار حسابگر بود اما قدرت ریسک بالایی داشته است. او از جوانی در کار جواهرات و سنگهای قیمتی بوده و به خاطر ارتباطات قوی که در این کار پیدا کرده بود خیلی زود پلههای ترقی را طی کرد و توانست خودش را به عنوان یک تاجر موفق معرفی نماید. او دائم در سفر بوده و وقتی هم در اینجا سکونت داشته مهمانیهای آنچنانی داشته و خوشگذرانی میکرده است، مقتول به اسب سواری و تنیس علاقه بسیاری داشته و اغلب اوقات صبحها ورزش میکرده است. ضمن اینکه بسیار رفیقباز بوده و با افراد زیادی نشست و برخاست داشته است.
وی خاطرنشان کرد: مقتول 2 هفتهای است که از سفر برگشته و در ویلا سکونت داشته. بیل برادر ناتنیاش مهمان او بوده. بیل هم در ایالت دیگری زندگی میکند و یک هفتهای است که نزد برادرش به مهمانی آمده است. بیل هم در کار جواهرات است. البته به اندازه برادرش موفق نیست و گویا دائم ضرر هم میداده است و مارک او را حمایت میکرد. بخصوص اینکه بیل شدیدا به قمار اعتیاد داشته و بیشتر درآمدش را در قمار از دست داده است. همین امر باعث دلخوری مارک از وی میشده است.
معاون کلانتری منطقه در ادامه گزارش خود گفت: در این ویلا مستخدمی به نام لورا کار میکند که شوهرش دیوید هم کارهای باغبانی را انجام میدهد. آنها 3 روز است که در مرخصی بسر میبرند. گویا برای دیدن اقوامشان به دوناسیتی رفتهاند.
سروان پولارد در خصوص شرایط اخلاقی و روحی مقتول توضیحات بیشتری داد آن گاه کمیسر را به محل وقوع جنایت راهنمایی کرد. در 4 پله مانده به کف سالن جسد خونآلود مارک شولار در حالی که جوی باریکی از خون از سرش جاری شده بود، افتاده بود. او یک پیراهن اتوکشیده آبی راهراه، شلوار سرمهای و کفش جیر سرمهای بسیار شیک به تن داشت. سرش در کنار نرده پله به طرز دلخراشی روی گردن افتاده بود و چشمان نیمهبازش به سقف بلند سالن دوخته شده بود. جای شکاف عمیقی در سرش دیده میشد. اما اثری از ضرب و جرح روی صورت یا بدنش مشاهده نمیشد. به نظر نمیرسید زمان زیادی از وقوع مرگ او گذشته باشد. در کنار سرش یک گلدان شکسته سنگی که به نظر میرسید بسیار گرانقیمت باشد، دیده میشد. آثار خون روی گلدان مشخص بود.کمیسر به دقت جسد را بررسی کرد و سپس دستور انتقال او را به پزشکی قانونی صادر کرد. کمیسر در ادامه تحقیقات خود گلدان سنگی شکسته را که گویا آلت قتاله بود به دقت بازرسی کرد آن گاه آن را برای بررسی بیشتر در اختیار افسران تشخیص هویت قرار داد.
بررسیهای اکیپ تشخیص هویت در صحنه جنایت حکایت از آن داشت که هیچگونه اثر انگشت مشکوکی در صحنه جنایت از قاتل باقی نمانده است. و این امر نشان میداد که قتل با نقشه قبلی صورت گرفته است. ضمن اینکه عدم دلایل مبنی بر ورود همراه با جبر به داخل ساختمان و همچنین عدم مقاومت مقتول در مقابل قاتل این امر را ثابت میکرد که قاتل یا قاتلان با مقتول آشنایی داشتهاند.
کمیسر در دنباله تحقیقات خود به سراغ بیل شولار برادر ناتنی مقتول که جوانی لاغراندام بود رفت. بیل که بسیار وحشتزده و مضطرب به نظر میرسید و پشتسر هم سیگار میکشید با صدای لرزانی به کمیسر گفت: چقدر به مارک گفتم جواهرات و الماس و پول در خانه نگهداری نکن. اما مگر به خرجش رفت. آنقدر بیمبالاتی کرد تا آخر، سرش را در این راه از دست داد. او اصلا بیخیال بود. در ساختمان همیشه باز بود جلوی دوستانش غلو میکرد و گاهی حتی جواهرات گرانقیمت خود را به آنها نشان میداد. با این کارها میخواست بزرگنمایی کند. غافل از اینکه همین امر باعث شد تا خیلیها که با او دشمنی داشتند و حسادت میکردند نقشه قتلش را بکشند و او را به این طرز دلخراش به قتل برسانند. وی ادامه داد: مارک در کارش بسیار حرفهای بود. او تجربه زیادی در این کار داشت و از طرفی هم بازار را خوب میشناخت و ارتباطات خوبی با بازرگانان این کار برقرار کرده بود. از این رو دائم در حال رشد و پیشرفت بود و از این جهت هم به تعداد دشمنانش هر روز افزوده میشد.
البته من فکر نمیکنم که این جنایت به دست دشمنش انجام شده باشد. چرا که پای سرقت در میان است و سارقان بیرحم مرتکب این قتل شدهاند.اما خب بعید هم نیست که نقشه دشمنانش باشد تا وانمود کنند که او قربانی یک سرقت شده است.
بیل بعد از اینکه آه بلندی کشید گفت: قبول مرگ مارک برایم بسیار سخت و دشوار است. او در زندگی برای من یک پشتوانه قوی بود. کمکم میکرد و اگر نیازی بهش پیدا میکردم هرگز دست رد به سینهام نمیزد و با تمام وجود از من پشتیبانی میکرد. البته گاهی مثل همه برادرها دلخوری هم بین ما پیش میآمد اما زودگذر بود. ما در دنیا غیر از همدیگر کس دیگری را نداشتیم و به همین جهت بشدت به هم علاقهمند بودیم. مارک نسبت به من دلسوز بود و دائم نصیحتم میکرد. او میخواست من هم مثل خودش پلههای ترقی را طی کنم اما در این تجارت من موفقیت زیادی نداشتم و شاید علتش هم بدشانسی من بود. من ورشکست بودم که نیاز به کمک داشتم و مارک در این راه همراه من و کمکیار من بود.
بیل در ادامه صحبتهایش از پدر و مادرشان گفت و از خاطراتی که با مارک داشت.
بعد هم وقتی کمیسر از او درخصوص چگونگی واقعه قتل مارک پرسید، بیل در حالی که چهرهاش در هم فرورفته بود به آرامی گفت: یک هفتهای است که برای دیدن مارک به اینجا آمدم. از 3 روز پیش با رفتن مستخدمین تنها شدیم. البته این تنهایی به ما کمک کرد تا یک زندگی مجردی زیبایی را برای خودمان داشته باشیم . با هم ورزش میکردیم، غذا میپختیم و خرید میرفتیم و بسیار خوش بودیم... طبق معمول هر روز صبح از ساختمان خارج شدیم و مشغول اسبسواری بودیم. بعد از تقریبا حدود 2 ساعت ورزش مارک به داخل ساختمان رفت تا دوش بگیرد و لباسهایش را عوض کند. من هم اسبها را به اصطبل بردم. در کمتر از 3 دقیقه به داخل ساختمان برگشتم. همین که قدم به داخل ساختمان گذاشتم مرد سیاه پوشی را دیدم که یک کیسه در دست داشت.
همزمان با هم جلوی در رسیدیم. یک کلاه پشمی روی سرش کشیده بود و چشمان غضبناکی داشت. او را نمیشناختم و تا به حال ندیده بودم. در آن لحظه بهتزده در جای خود میخکوب شدم. جانی خطرناک مرا هل داد و سراسیمه از در خارج شد. در همان لحظه چشمم به مارک افتاد که روی پلهها غرق در خون افتاده بود. به طرف او رفتم. آخرین نفسهای عمرش را میکشید. سعی کردم به او کمک کنم اما کاری از دستم ساخته نبود. برادر خوب و مهربانم جلوی چشمم جان داد و مرد.
بیل بعد از یک سکوت طولانی ادامه داد: وقتی به خودم آمدم به کلانتری زنگ زدم.کمیسر پس از این که چند دقیقهای از بیل بازجویی کرد یک بار دیگر آنچه را که اتفاق افتاده بود به دقت مرور کرد آنگاه رو به سروان پولارد دستور دستگیری بیل شولار را به جرم قتل عمد برادر ناتنیاش صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید بیل شولار قاتل برادرش مارک است. کمیسر حداقل 2 دلیل برای دستگیری قاتل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: