یک قاچ از زندگی

... ناگهان چه زود دیر‌ می‌شود

کد خبر: ۳۹۰۱۷۷

از گذشته‌های دور معتقد بودم اگر در چنین روزهایی بتوانی به آنها که گرفتارند، به آنها که کلاف زندگی‌شان طوری و به دلیلی در هم پیچیده، به آنها که گویی در تاریکی به دنبال کورسوی نوری می‌گردند، کمکی بکنی و دستی بگیری، کاری بزرگ کرده‌ای. کاری کارستان که قدرش را آنهایی می‌دانند که در چنین گرداب‌هایی گرفتار شده باشند؛ وگرنه آنها که در ساحل امن زندگی به تماشای افق نشسته‌اند، از حال اینان چه دانند؟!

در همهمه این فکر و خیال‌ها، تلفن همراهم به صدا درآمد؛ نام دوستی بر صفحه نقش بست؛ دلم لرزید؛ مانند صدای او که لرزان بود و ناآرام.

کمتر از یک ساعت بعد، در دفتر کارش کنارش نشسته بودم؛ بی‌تابی در چشمانش موج می‌زد؛ می‌خواست و نمی‌خواست که حرف بزند؛ می‌خواست و نمی‌خواست که بغضش را بشکند؛ می‌خواست و نمی‌خواست که... .

سنگین بود؛ بسیار سنگین و راهی می‌جست برای سبک شدن.

آرام آرام شروع به حرف زدن کردم؛ آرام آرام گفتم تا او هم بگوید؛ و کم‌کم گفت؛ گفت که فکر نمی‌کرده اینقدر زود دیر شود؛ نمی‌دانسته که اینقدر سریع فاصله‌ها خود را به رخ زندگی می‌کشند؛ گفت چند سالی بود که رابطه‌شان سرد و سردتر می‌شد؛ گفت ده‌ها که نه، صدها بار از او از شریک زندگیش خواسته بود بنشینند و با هم حرف بزنند؛ گفت که چند ماهی بوده مانند دو هم‌خانه، دو دوست که نه، دو غریبه با هم در یک خانه سر می‌کردند.

شب‌ها تا دیر وقت کار می‌کرده تا کمتر در خانه باشد؛ شب‌ها خسته‌تر می‌آمده تا کمتر بگوید و کمتر بشنود؛ گفت وقتی می‌آمده سلامی نصف و نیمه‌رد و بدل می‌شده و سینی شامی روی میز نشسته بوده که او برش نمی‌داشته؛ می‌گفت می‌دانم که همه زن‌ها دوست دارند برای همسرشان غذایی آماده کنند، اما من دیگر از غذاها هم بیزار شده بودم؛ می‌گفت من در سینی غذا، چند قطره عشق و چند حبه محبت جستجو می‌کردم، اما نمی‌یافتم.

می‌گفت این زخم مرتب‌ کهنه و کهنه‌تر، دردش بیشتر و بیشتر و تحملم کمتر و کمتر شد.

به تدریج معنای زندگی، با سر کردن روزها عوض شد؛ گم شدم؛ نه در شهر و در کوچه و خیابان که در زندگی، در خودم هم گم شدم.

راه را گم کردم؛ نمی‌دانستم از کدام راه و به کجا باید بروم؛ می‌رفتم، اما نمی‌رسیدم.

می‌گفت در آن روزها هر چه گفتم، شنیده نشد. هر چه کردم، پذیرفته نشد.

حرف‌هایم به طعنه و نق‌زدن و بهانه گرفتن تعبیر شد و پاسخش سکوت بیشتر بود. آنقدر سکوت بر زندگی‌مان مستولی شد که صبح‌ها هم او بدون یک کلمه حرف، راهی محل کارش می‌شد و من تا مدت‌ها در خانه‌ای سرد و خالی به فکر فرو می‌رفتم؛ منی که از او فقط کمی محبت می‌خواستم، اما نه در قالب غذا پختن، ظرف‌ها را شستن و خانه را تمیز کردن. ای‌کاش دست‌پختش خوب نبود؛ ظرف‌ها را برای من می‌گذاشت و... اما مرا به خاطر خودم دوست داشت.

می‌گفت بارها به او گفتم، من صبورم، بسیار صبور؛ اما آدم‌های صبور، روزی که صبرشان یاری نکند؛ روزی که توان‌شان به پایان برسد؛ روزی که انرژی‌ای برای ادامه راه در خود نبینند؛ به یک باره می‌برند. می‌کَنَند و با کوله‌باری از غم و غصه‌هاشان می‌روند.

عجیب است که اغلب وقتی می‌روند و نیستند، جای خالی‌شان چه نمایان می‌شود؛ احساس کمبودی در طرف مقابل شکل می‌گیرد که به سادگی پُر نخواهد شد، اما چه سود که آدم‌های صبور، چونان مرغان وحشی، هنگامی که از بامی برخیزند، سخت برخواهند گشت.

به اینجا که رسید بغضش ترکید؛ چه باران غم‌انگیزی را شاهدی وقتی دلی می‌شکند؛ چقدر سخت است هِق‌هق دوستی را دیدن، وقتی که کاری از دستت بر نمی‌آید جز این که دستش را در دستانت بگیری و سرش را بر شانه‌ات بنشانی.

می‌گریید و می‌گفت، روزها و ماه‌های سختی را پشت سر گذاشتم که نمی‌خواهم برای کسی باز بگویمش؛ حالا همه جا می‌گویم، ما هر کدام، تک‌تک آدم‌های خوبی بودیم و هستیم، اگر من خوب نبودم، او به یقین خوب بود، اما نتوانستیم با هم ادامه دهیم... .

در دلم به معرفتش نمره بیست دادم و کنارش ماندم تا قدری آرام شد، اما کارهایش همچنان روی هم انباشته و مشتری‌هایش سرگردان بودند و تلفن همراهش خاموش.

نمی‌توانستم چیزی بگویم؛ فقط شنیدمش تا قدری آرام شود... .

وقتی که بیرون آمدم، باز جماعت را دیدم که تند و سریع به دنبال کارهای نیمه تمام می‌دوند و در پی خرید از این مغازه به آن مغازه می‌روند؛ و من حیران که اینها کِی وقتی برای عاشق شدن می‌گذارند؛ کِی به یکدیگر می‌رسند؛ کِی به دوست داشتن می‌اندیشند؛ کِی آن چند قطره عشق و چند حبه محبت را چاشنی زندگی‌های عجول‌شان می‌کنند... .

می‌رفتم و دل‌نگران که مبادا برای دیگری هم، ناگهان زود دیر شود... .

کورش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها