در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کارآگاه شهاب در اتاقش غرق فکر بود که ستوان ظهوری به او خبر داد نادر را هم دستگیر کردهاند و برای بازجویی آماده است. سرگرد برخلاف انتظار دستیارش هیچ واکنشی نشان نداد انگار تمایلی به شروع بازجویی نداشت او از ستوان خواست فعلا بنشیند.
هنوز نمیدانیم یاقوت و لوسترها چه ارتباطی با هم دارند ولی به هر حال هم نادر و هم محسن دنبال یاقوت بودند و دزدیها هم برای همین انجام شده آدرسها پیش محسن بوده و یاقوت احتمالا پیش نادر. پس هنوز ما نمیدانیم کدام یکی از آنها قاتل است.
آنها قبل از هر چیز باید رابطه یاقوت و لوسترها را میفهمیدند و برای این کار محسن بیشتر به درد میخورد. برای همین اول او را برای بازجویی فراخواندند. محسن که در آن قرار صوری در لابی هتل لاله بدجوری بازی را باخته بود، میدانست دیگر مقاومت کردن فایدهای ندارد و بهتر است همه چیز را با زبان خوش تعریف کند: من و نادر یک یاقوت سرخ دزدیده بودیم. وقتی من برای نصب لوستر یک جواهرفروشی رفته بودم شنیدم یک مشتری قرار است فردایش برای تحویل گرفتن یاقوت که 200 میلیون تومان قیمت داشت بیاید. موضوع را به نادر گفتم. ما جلوی جواهری کشیک دادیم و سر فرصت آن مشتری را خفت کردیم. آن روز یاقوت پیش نادر ماند و قرار شد روز بعد وقتی به لوسترفروشی رفتم تکلیفش را روشن کنیم.
ما جای امنی برای نگه داشتن یاقوت نداشتیم و میترسیدیم آن را پیش خودمان نگه داریم چون هردومان سابقه دار هستیم و اگر گیر میافتادیم راه فراری نداشتیم. نادر آن روزها سرگرم ساختن یک نوع لوستر دو جداره برای بچهها بود.
به سرمان زد یاقوت را در یکی از آنها جاسازی کنیم تا سر فرصت بفروشیمش اما دو روز بعد خبر دادند مادر نادر مریض است او هم مجبور شد به شهرستان برود و مدت طولانی آنجا ماند، چون مادرش فوت شد وقتی که برگشت دید از لوسترها خبری نیست البته من میدانستم آنها فروخته شده اما کاری از دستم برنمیآمد، چون هر بار یک یا حتی دو روز بعد آدرس مشتریان را میگرفتم.
کارآگاه حالا بخشی از معما را حل کرده اما به نظرش ماجرای گم شدن یاقوت خیلی خنده دار و غیرواقعی بود.شاید محسن از غیبت همدستش استفاده و یاقوت را بالا کشیده و بعد هم برای نادر داستان سرایی کرده بود شاید هم نادر قبل از رفتن به شهرستان یاقوت را کار گرفته و دوستش را در این مدت علاف کرده بود.
این بار بازجویی از نادر شروع شد. او اول میخواست زیر همه چیز بزند اما دید دست سرگرد پرتر از این حرفهاست برای همین سرقت یاقوت را گردن گرفت.من برای مشکل مادرم به شهرستان رفتم و وقتی برگشتم از محسن خواستم آدرس مشتریان را بدهد تا سروقت شان بروم اما او میخواست تک خوری کند برای همین هم گفت آدرسها را ندارد.
حق با نادر بود خود شهاب در آن قرار صوری به این اطمینان رسیده بود که محسن آدرسها را به دوستش نداده است اما یک مشکل بزرگ وجود داشت. چطور میشد جرم محسن را ثابت کرد؟کارآگاه خسته و سردرگم به اتاقش برگشت و دید یک نامه روی میزش گذاشتهاند.
با خواندن نامه چشمانش برق زد و با فریاد ظهوری را صدا زد: یک دزدی دیگر شده است باز هم از همان لوسترها.
ستوان انتظار شنیدن هر حرفی را داشت به غیر از این یک چیز. یعنی آنها تمام این مدت فقط آب در هاون کوبیده بودند و قاتل داریوش کس دیگری است. دو نفری راهی محل سرقت شدند.
صاحبخانه اطلاعات زیادی نداشت و سرقت در غیاب او اتفاق افتاده و او فقط به این خاطر که خبر سرقت لوسترها را در روزنامه خوانده، تصمیم گرفته بود موضوع را به پلیس اطلاع بدهد وگرنه اصلا حوصله دردسر نداشت. حالا 5 لوستر از 10 لوستر توپی ناپدید شده بود و احتمال داشت طرف سراغ بعدیها هم برود البته به این شرط که یاقوت در آخرین لوستر پیدا نشود. موضوعی که سرگرد را حسابی عصبانی کرد این بود که یک تیم دو نفری محل سرقت را زیرنظر داشتند اما نتوانسته بودند سارق را ببینند یا دستگیرش کنند.
آنها فقط یک پیک پیتزافروشی را دیده و اصلا هم به این شک نکرده بودند که چرا او با یک کیسه زباله از خانه خارج شد.
کارآگاه وقتی به اداره برگشت خون،خونش را میخورد. دو مامور کشیک مشخصات آن پیک را توصیف کردند تا از او چهره نگاری شود.شهاب تصویر فرضی را اول به محسن نشان داد. او حاضر بود قسم بخورد نه این شخص را میشناسد و نه دفترچه آدرسها را به کسی داده است اما نادر اطلاعات بیشتری داشت. او چند لحظهای به عکس خیره شد و بعد یادش آمد: نگهبان کارگاه است مطمئن هستم، اما او چه طور از قضیه بو برده؟
پیدا کردن جواب این سوال بر عهده سرگرد و ظهوری بود. یک لحظه فکری مشترک به سر هر دوشان زد. شاید مجید،صاحب لوسترفروشی،پشت پرده این ماجرا باشد.آنها تصمیم گرفتند دو عملیات همزمان انجام بدهند، سرگرد و چند مامور راهی لوسترفروشی شدند و ظهوری و بقیه به خانه مجید رفتند.سه ساعت بعد دو مظنون جدید در اداره برای بازجویی آماده بودند و نگهبان با بلوفی که سرگرد به او زد و گفت عکس اش را موقع فرار گرفته اند،تسلیم شد و اعتراف کرد: من چیز زیادی نمیدانم .محسن به من آدرس آن خانه را داد و گفت اگر لوستر را بدزدم 5 میلیون تومان به من میدهد.او فقط در همین یک سرقت حضور داشت .حالا اصل ماجرا فاش شده بود و محسن ناچار شد همه اسرارش را برملا کند:بعد از این که مجبور شدم داریوش را بکشم تصمیم گرفتم دیگر خودم برای سرقت نروم .برای همین در دو دزدی بعدی این و آن را اجیر کردم و وقتی دستگیر شدم امیدوار بودم نگهبان هر چه زودتر کارش را انجام بدهد چون این طوری از من رفع اتهام میشد اما فکر نمیکردم او به این زودی گیر بیفتد.حالا که قاتل پیدا شده بود کارآگاه میخواست ببیند یاقوت بالاخره کجا ست. او و ظهوری روز بعد سراغ بقیه خریداران رفتند و یاقوت را پیدا کردند. واقعا سنگ زیبایی بود اما آنقدر ارزش نداشت که به خاطرش کودکی خردسال قربانی شود.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: