در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اما جا تنگ بود. دوباره با خودم گفتم چرا اینقدر جا تنگ شده؟ قبلا هم تنگ بود نه این همه. بعد به همسفرم نگاه کردم. عذر خواست و پاکتهای توی دستش را کشید سمت خودش. توی پاکت پر بود از انواع آجیل. پشت چراغ قرمز یک صف طولانی بود. همیشه طولانی بود اما این بار طولانی تر. راننده یک مشت حواله فرمان کرد و بعد پیچ رادیو را چرخاند. ماشینش از این رادیوهای مدل جدید نداشت. گزارشکر که از روزهای آخر سال حرف زد، تازه متوجه شدم که چه خبر است. به پیادهروها نگاه کردم، به مردم، به مغازه ها. اسفند که میشود باید انتظار این همه شلوغی را داشته باشی. البته اگر مثل من فراموش نکنی که انتظارش را داشته باشی. من که تازه فهمیده بودم چه خبر است گفتم:«دوباره اسفند شد» مثل کسی که هزار سال است خبر دارد اسفند شده! به روی خودم نیاوردم تازه چند دقیقه است که فهمیدهام ماه آخر سال است و شور خرید و نو شدن همه را گرفته. همسفر آجیل به دستم سرش را تکان داد. اما هنوز آنقدر آخر سال نشده که ماهیهای قرمز و سبزهها سروکلهشان پیدا شود فقط به آن اندازه که مردم بخواهند از حراجیهای آخر سال خودشان را نو کنند و از آجیلهای تازهتر بهرهمند شوند. روزها آنقدر آخر نیست که پشت هر مغازهای یک کاغذ بچسبانند و بنویسند «هفت سین» اما آنقدر نزدیک هست که اگر در میوه فروشی سیر خوش قیافهای ببینند برای سفره هفت سین بخرند تا گرفتار بازار سیاه روزهای آخر نشوند. خاصیت اسفند این است که آدم را متوجه سرعت زمان میکند. یادت میآید که یک سال گذشته و چه زود گذشته و باز همان غم و شادی میپیچد. دوباره گفتم:«چه زود گذشت امسال» همسفرم نگاهم کرد و سرش را تکان داد. برای من همین که این حرفها را زدم بس بود بیآنکه بخواهم جوابی بشنوم. چراغ سبز شد. ماشینها آرام راه افتادند، آرام تر از روزهای قبل.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: