در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کارآگاه شهاب تنها وارد مغازه شد و از ستوان ظهوری خواست بیرون منتظر بماند. مرد فروشنده حدودا 55 ساله به نظر میرسید، قوز داشت، چشمانش کم سو بود و ابروهای درهم کشیدهاش نشان میداد فروشنده چندان خوشاخلاقی نیست. شهاب عکسی را که از لوستر مرموز داشت جلوی صورت او گرفت: از این لوسترها دارید؟
مرد میانسال از بالای عینک، شهاب را برانداز کرد و با یک نوچ خودش را خلاص کرد، اما این مشتری با بقیه فرق داشت: سفارش بدهم تا کی میتوانید برایم بیاورید؟
فروشنده از پشت میزش بلند شد و همانطور که دستش را دراز کرده بود تا یک لیوان را از روی قفسه بردارد، گفت: اینها را خودمان میساختیم فعلا هم کارگر نداریم.
موضوع جالبتر شد کارآگاه سوال بعدی را پرسید، اما حوصله صاحب مغازه سر رفت: ببینید من اینجا کارهای نیستم، مغازه برای پسرم است. بعدازظهر بیایید با خودش حرف بزنید. شهاب اجازه گرفت فقط یک سوال دیگر بپرسد: میتوانم آدرس کارگاهتان را بدانم.
کارگاه پشت مغازه بود و مرد میانسال خودش آنجا را اداره میکرد: من پیر شدهام دیگر حوصله سروکله زدن با مشتری را ندارم برای همین در کارگاه سر خودم را گرم میکنم، امروز هم این پسر سر به هوایم، مجید، دست من را در پوست گردو گذاشت. صبح گفت نیم ساعته برمیگردد الان 5 ساعت است که معلوم نیست کجا است. میخواهم تعطیل کنم.
شهاب دستی به صورتش کشید و از مغازه بیرون رفت. ستوان به دنبال او سوار ماشین شد و منتظر ماند تا رئیس گزارش بدهد.
ـ غلط نکنم طرف ریگی به کفش دارد. بسپار بچهها بیایند اینجا را زیرنظر بگیرند. لوسترها ساخت خودشان است پس کس دیگری از تعداد آنها و آدرس خریداران خبر نداشته. سرنخ اصلی را باید از همین مغازه پیدا کنیم.
ستوان تلفنی با اداره تماس گرفت تا یک تیم برای زیرنظر گرفتن مغازه اعزام شود، اما هنوز تلفنش تمام نشده بود که سرگرد از ماشین پیاده شد و پشتسر مردی جوان داخل لوسترفروشی رفت. تشخیصاش درست بود جوان، خود مجید بود. کارآگاه بدون این که خودش را معرفی کند همان سوالاتی را که دقایقی قبل پرسیده بود، تکرار کرد. سازنده این لوسترها مردی به اسم نادر بود که فقط 15 روز در کارگاه کار کرده و بعد غیبش زده و دوباره بیخبر سروکلهاش پیدا شده بود.
جوانک که تردید داشت دادن این اطلاعات به یک غریبه درست است یا نه سفره دلش را باز کرد: هیچ از نادر خوشم نمیآمد به نظرم آدم درستی نبود البته کارش حرف نداشت.
این لوسترها را خودش درست کرد. 10 لوستر ساخت که همهاش فروش رفت. اگر هوش و حواسش را به کار میداد میتوانست خیلی موفقتر باشد، اما ظاهرا حاشیه زیاد داشت.
فروشنده قیافه معتادان را به خودش گرفت تا با زبان بیزبانی حرفش را زده باشد. کارآگاه بدون این که اجازه بگیرد روی یک صندلی که نزدیک دخل بود نشست. این رفتار به مذاق پدر و پسر خوش نیامد و حتی آن را تا حدی بیادبانه دانستند، اما شهاب غرق در افکار خودش شده بود. تا به حال 4 لوستر را سرقت کرده بودند و احتمال داشت قاتل سراغ مشتریان دیگری هم برود پس اگر او میتوانست نشانی خانههای 6 نفر دیگر را به دست بیاورد فقط باید منتظر میماند تا سارق جنایتکار حرکت بعدیاش را انجام بدهد و یکدفعه خودش را در محاصره پلیس ببیند. او سکوت را با صدایی که ناگهان با هیجان از حنجرهاش بیرون جهید شکست: آدرس هر 10 مشتری را میخواهم.
پدر و پسر هاج و واج به او نگاه کردند و سرگرد تازه یادش افتاد خودش را معرفی نکرده است او کارتش را به مجید نشان داد: ببینید هر کسی که از این لوسترها خریده جانش در خطر است پس خواهش میکنم هر چه در این باره میدانید به من بگویید.
دهان مخاطبان سرگرد خشک شد.
جانش در خطر است؟ برای چه؟ این موضوع چه ارتباطی با کارگاه و مغازه آنها داشت؟ آیا ممکن بود پای آنها هم به این ماجرا باز شود ولی آنها که گناهی نداشتند و خلافی نکرده بودند.
کارآگاه رنگ پریده مرد میانسال را که دید به او اذن رفتن داد و با مجید تنها ماند. جوانک هم هر چه از نادر به یاد داشت روی دایره ریخت: نادر را یکی از نصابها معرفی کرد، ظاهرا رفیق فابریکش بود. ما هم به او کار دادیم البته موقت. خدا وکیلی طرحی که برایمان زد حرف نداشت. برای اتاق خواب پسربچهها مناسب بود ولی یک روز 3 مامور آمدند کارگاه و او را بردند. ما که نفهمیدیم چه شد. بعد از یک ماه دوباره سراغ من آمد و درباره لوسترها پرسید من هم گفتم همهشان را فروختهام، این را که شنید یکدفعه دمغ شد و رفت.
کارآگاه دیگر تردیدی نداشت که قتل داریوش و 3 سرقت دیگر زیر سر همین نادر است. او به دلایلی که هنوز معلوم نبود دنبال لوسترها میگشت اما معلوم نبود آدرس خریداران را چطور پیدا کرده است. سرگرد احتمال داد جواب این سوال در دست نصاب باشد، همان کسی که نادر را به مجید معرفی کرده بود.
ـ شما مطمئن هستید که همه مشتریان از نصاب شما کمک گرفتهاند؟
مجید در جواب این سوال گفت: لوسترهای جدیدمان بله. چون اینها کنترلی هستند و ما آنها را امتحان میکنیم، بعد تحویل میدهیم تا مشکلی پیش نیاید. یک نصاب هم بیشتر نداریم؛ محسن.
فروشنده آدرس هر 10 مشتری را به کارآگاه داد و شماره تلفن محسن را هم برایش پیامک کرد. ستوان ظهوری که در ماشین حوصلهاش سر رفته بود وقتی دید رئیس از مغازه بیرون آمد نفس راحتی کشید. شهاب آدرس 6 خانهای را که نادر هنوز سراغشان نرفته بود به ستوان داد تا آنها هم تحتنظر گرفته شوند. خودش هم به نصاب تلفن زد: من شماره شما را از آقا مجید گرفتهام کار عمده داریم برای یک سالن بزرگ البته عجله هم داریم پولش هم خوب است. کی میتوانیم از نزدیک با هم صحبت کنیم.
نصاب آدرس خواست، اما شهاب گفت ترجیح میدهد ملاقات اول در لابی یک هتل باشد تا هم بتواند از او پذیرایی کند و هم درباره جزئیات کار گپ بزنند.
محسن با کمال میل قبول کرد و برای ساعت 4 بعدازظهر قرار گذاشت. سرگرد و ظهوری زودتر رفتند و میزی را با موقعیت مناسب پیدا کردند البته چند مامور هم با لباس شخصی آنها را زیرنظر داشتند، چون اگر نادر آدرسها را از دوست صمیمیاش گرفته، هیچ بعید نبود آنها با هم همدست باشند و کار به تعقیب و گریز و خشونت
کشیده شود.
نصاب، جوان لاغر و نحیفی بود که اصلا به نظر نمیرسید جان در رفتن داشته باشد.
او میز را پیدا کرد و با اجازه نشست. کارآگاه اول کمی درباره کار خیالی صحبت کرد و بعد گفت اگر یک لوسترساز ماهر هم سراغ داشته باشد خیلی عالی میشود، اما محسن گفت چنین کسی را نمیشناسد. سرگرد مجبور شد به روی او بیاورد: «یعنی به نظرت نادر به درد کار ما نمیخورد.»
جوان لاغراندام جا خورد، آنها نادر را از کجا میشناختند. در همان لحظاتی که شک و تردید در وجود او ریشه میدواند شهاب و دستیارش هم حسی مشابه داشتند. اگر این مرد واقعا صاف و ساده بود چرا همان اول دوست صمیمیاش را معرفی نکرده بود؟
نصاب بدون این که کلامی حرف بزند میز را ترک کرد، اما سرگرد به یکی از همکارانش با اشاره فهماند او را برگرداند.
محسن بدون این که بفهمد ماجرا از چه قرار است بازویش را در اختیار مردی غریبه دید و با هدایت او دوباره روی همان صندلی نشانده شد.
حالا کمی هم ترس به آن حس سوءظن اضافه شده بود و داشت به این فکر میکرد اینهایی که محاصرهاش کردهاند و حاضر نیستند دست از سرش بردارند چه کسانی هستند و از جان او چه میخواهند. او ترجیح داد فرار به جلو کند: اگر نادر شما را فرستاده تا آدرسها را از من بگیرید باید بگویم اصلا دفترچهام را انداختم در
جوی آب.
گوشهای کارآگاه تیز شد و به سرش زد این بازی را ادامه بدهد: اما میدانی که نادر از شنیدن این خبر اصلا خوشحال نمیشود و آنوقت ممکن است برایت گران تمام شود.
محسن که فکر میکرد درست زده است وسط خال جواب داد: به هر حال من آدرسی ندارم. این وسط خودم هم ضرر کردهام، اما باید هر دومان این را قبول کنیم یاقوت از دستمان پرید.
یاقوت؟ کدام یاقوت؟ شهاب به بازی ادامه داد: توقع داری ما باور کنیم تو بیخیال آن همه پول شدهای؟
ـ از همان اول هم به نادر گفتم این لقمه برای دهان ما بزرگ است اما گوش نداد.
سرگرد خیلی آرام بلند شد، به طرف صندلی محسن رفت، دست او را گرفت و دستبند را چفت کرد. محسن تازه فهمید چه اشتباهی کرده است او خواست عجز و لابه راه بیندازد ولی کارآگاه انگشت اشارهاش را روی بینی گذاشت و او را بلند کرد تا از هتل بیرون بروند. محسن در اداره هنوز سوال نپرسیده نشانی خانه نادر را داد و همان موقع که کارآگاه مشغول بازجویی بود تا از ماجرای یاقوت سردر بیاورد. گروهی از ماموران برای دستگیری متهم دیگر اعزام شدند.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: