ماجراهای کارآگاه شهاب - قسمت اول

معمای لوستر مرموز

سرگرد شهاب وقتی از ستوان ظهوری شنید این بار مقتول یک پسربچه 9 ساله است، واقعا حالش بد شد و یک لحظه احساس کرد سرش گیج می‌رود، او روی قتل کودکان حساسیت ویژه‌ای داشت و نمی‌توانست درک کند چطور ممکن است یک آدم تا این حد بی‌رحم باشد که بچه‌ای بی‌دفاع را به قتل برساند. به هر حال کارآگاه چاره‌ای نداشت جز این‌که به محل قتل برود و همه چیز را از نزدیک ببیند.
کد خبر: ۳۸۶۴۳۵

قتل در طبقه چهارم ساختمانی در خیابان برادران مظفر اتفاق افتاده بود. شهاب وارد خانه که شد، یک لحظه مکث کرد می‌خواست خودش را برای دیدن صحنه‌ای فجیع آماده کند. جنازه پسرک در هال کنار تلفن روی زمین افتاده و خونی که از سرش جاری شده بود، نشان می‌داد با یک شی‌ء سخت ضربه محکمی به او زده‌اند. ستوان آلت قتاله را با انگشت به رئیس‌اش نشان داد؛ مجسمه برنزی یک زن که فرزندش را در آغوش گرفته بود. کارآگاه، پدر داریوش را بدون این‌که نیاز به راهنمایی کسی داشته باشد، پیدا کرد مادر او اما در خانه نبود. افسر کلانتری گفت: بیمارستان است. به خانه که آمده و این صحنه را دیده، از حال رفته همین چند دقیقه پیش، اورژانس او را برد.

سرگرد با لحنی که غم و تاثر از آن می‌بارید، به پدر داریوش تسلیت گفت و مرد با حرکت سر از او تشکر کرد. کارآگاه خوب می‌دانست اصلا زمان مناسبی برای طرح سوال‌های اولیه نیست اما به هر حال، چاره‌ای نبود؛ در پرونده‌های جنایی، وقت از طلا هم باارزش‌تر است و کوچک‌ترین تعللی می‌تواند به قیمت از بین رفتن سرنخ‌ها و فرار قاتل منجر شود. فرهاد عذرخواهی کارآگاه را پذیرفت و گفت شرایط را درک می‌کند و الان تنها خواسته‌اش این است که بداند پسرش را چرا کشته‌اند. او ماجرا را کاملا شرح داد: در مطب بودم که پسرم تلفن زد او در خانه تنها بود، همیشه روزهای زوج تنها می‌ماند، از مدرسه که می‌آمد، باید 2 ساعت منتظر می‌ماند تا من برگردم، همسرم هم روزهای زوج در یک کلینیک دامپزشکی کشیک است. داریوش، پسر فهمیده‌ای بود و هیچ‌وقت کار خطرناکی نمی‌کرد 3 ساعت قبل بود که با من تماس گرفت و گفت آقایی برای درست کردن لوستر اتاقش آمده است، من شک کردم چون چنین قراری نداشتیم و لوستر اصلا خراب نبود همین‌طور که داشتم با پسرم حرف می‌زدم، یکدفعه او جیغ کشید و بعد هم تلفن قطع شد.

کارآگاه از همین چند جمله اطلاعات زیادی گیرش آمده و فهمیده بود قاتل هر کسی که هست، می‌دانست داریوش آن ساعت روز در خانه تنهاست و مطمئن بود پسرک در اتاقش لوستری خاص دارد. فرهاد مشخصات لوستر را داد: آن را 2 ماه قبل خریده بودیم شبیه توپ چهل‌تیکه است، فرهاد از آن خیلی خوشش می‌آمد از آن لوسترهایی بود که با کنترل خاموش و روشن می‌شوند و نورش هم قابل تنظیم است.

شهاب از او پرسید آیا چیزی از خانه به سرقت رفته است.جواب مثبت بود، همان لوستر توپی. کارآگاه ابروهایش را در هم کشید، یک لوستر چنان چیز باارزشی نیست که کسی بخواهد به خاطرآن، دست خودش را به خون آلوده کند. در واقع آن دزدی می‌توانست فقط یک صحنه‌سازی باشد. او به اتاق مقتول رفت و نگاهی به آنجا انداخت، بعد یک لحظه به ذهنش خطور کرد چرا یک نفر برای صحنه‌سازی باید چهارپایه بیاورد، لوستری را باز کند و آن را با خود ببرد؛ در حالی که قاتل می‌توانست خیلی راحت با برداشتن مثلا دستگاه دی‌وی‌دی یا هر چیز در دسترس‌تری، ماجرای سرقت را طبیعی‌تر جلوه بدهد. آیا قاتل واقعا قصد داشته همان لوستر را بدزدد یا این‌که مشکلی با فرهاد یا همسرش داشته و عقده‌اش را این‌طور خالی کرده. ستوان خیلی قاطعانه نظریه اول را رد کرد و به سرگرد گفت: مگر این‌که آن لوستر از طلا باشد.

شهاب شانه بالا انداخت و سراغ فرهاد رفت و از او دوباره قیمت لوستر پرسید.

-آن را 200 هزار تومان خریده بودیم 30 هزار تومان هم هزینه نصبش شد.گفتم که لوستر کنترلی بود و گارانتی هم داشت برای همین خود آن شرکت باید برای نصبش می‌آمد.

- کارآگاه آدرس لوسترفروشی را محض اطمینان گرفت و بعد دوباره سراغ سوال‌های خودش رفت: با کسی اختلاف نداشتید؟ کینه‌ای، مشکل مالی یا چه می‌دانم چیزهایی شبیه به این.

- به هیچ وجه.

فرهاد مطمئن بود او و همسرش در زندگی کاری نکرده‌اند که کسی بخواهد از آنها برنجد. طبیعی هم بود یک زوج دامپزشک زندگی آرامی داشته باشند. در همان دقایقی که سرگرد با فرهاد حرف می‌زد، ظهوری سرگرم پرس و جو از همسایه‌ها بود اما کسی شاهد ورود و خروج غریبه به ساختمان نبود. کارآگاه و ستوان بعد از 2 ساعت تحقیق از پدر داریوش خداحافظی کردند و به اداره برگشتند. معمای عجیب و در عین حال هولناکی به پست‌شان خورده بود.

ستوان سعی کرد فرضیه‌بافی کند تا بلکه از این بن‌بست بیرون بیایند: هیچ‌کس غریبه‌ای را در ساختمان ندیده، از طرفی قاتل می‌دانست داریوش آن ساعت روز تنهاست، پس شاید قتل کار یکی از اهالی ساختمان باشد.

حرف ستوان هیچ مبنای منطقی نداشت. البته بعید هم نبود حق با او باشد. در این مواقع از نظر کارآگاه همه مظنون بودند البته او بیشتر از این‌که درگیر احتمالات شود، داشت به ماجرای سرقت لوستر فکر می‌کرد. قاتل خیلی راحت می‌توانست از روی دراور اتاق خواب پدر و مادر داریوش جعبه طلاها را بردارد؛ اما این‌کار را نکرده و در واقع فقط به اتاق بچه رفته بود.شکی وجود نداشت آن اتاق هدف اصلی قاتل بود و شاید اصلا طرف نمی‌خواست پسرک را بکشد؛ چون آن طور که فرهاد می‌گفت داریوش با او تماس گرفت و موضوع ورود تعمیرکار را خبر داد. این احتمال وجود داشت که اگر این تماس انجام نمی‌شد، غریبه مرموز کارش را انجام می‌داد و بدون خونریزی خانه را ترک می‌کرد. کارآگاه در ذهنش این قطعه‌ها را کنار هم چید، اما یکدفعه الگوی پازلش را به هم ریخت و باز به این فکر کرد که چه معنی دارد کسی بخواهد یک لوستر 200 هزار تومانی را بدزدد تازه آن هم دسته دومش را. اگر لوستر از این پرونده حذف می‌شد، همه چیز منطقی‌تر به نظر می‌رسید و به همان قتل‌هایی تبدیل می‌شد که قبلا نمونه‌های زیادی از آن اتفاق افتاده بود؛ اما شهاب نمی‌خواست به همین راحتی از این موضوع چشم‌پوشی کند.

ساعت از 8 شب گذشته و همسر سرگرد آنقدر زنگ زده و پیامک فرستاده که شهاب شرمنده شده بود آنها مهمان داشتند و او قول داده بود تا حد امکان زود به خانه برگردد.کارآگاه با عجله از دستیارش خداحافظی کرد و راهی خانه شد؛ اما حواسش هنوز در اداره و پیش پرونده بود.

صبح روز بعد کارآگاه قبل از هر چیز با پزشک قانونی صحبت کرد علت قتل همان چیزی بود که در نگاه اول تشخیص داده شده بود. بچه‌های بررسی صحنه جرم هم در گزارش‌شان به نکته تازه‌ای اشاره نکرده بودند، هیچ اثر انگشتی روی آلت قتاله وجود نداشت و این ثابت می‌کرد قاتل یا از دستکش استفاده کرده یا بعد از قتل اثر انگشتش را پاک کرده و از بین برده است. کارآگاه خیلی دوست داشت بداند عامل جنایت کدام یک از این دو کار را کرده است. اگر او از قبل دستکش داشت شاید می‌شد این طور نتیجه گرفت که او برای قتل برنامه‌ریزی دقیقی انجام داده بود اما در حالت دوم قاتل از پیش برای آدمکشی قصد و برنامه‌ای نداشت و در واقع همان تلفن پسرک به قیمت جانش تمام شده بود.

تا ظهر هیچ اتفاق دیگری نیفتاد و سرگرد در ناهارخوری موضوع را با یکی از همکاران قدیمی‌اش که حالا در اداره مبارزه با سرقت از منزل کار می‌کرد، در میان گذاشت تا نظر او را هم جویا شود. همکار شهاب وقتی ماجرای لوستر را شنید، شگفت‌زده شد: ما هم یک ماجرای مشابه داریم. 3 پرونده است که در همه‌شان سارق یک لوستر شبیه به توپ چهل‌تیکه را دزدیده است در یک مورد چون 500 هزار تومان پول نقد هم سرقت شده بود، طرف ماجرا را پیگیری کرد. در یک مورد دیگر شاکی از آن مردهای سمج است و با این‌که فقط لوستر اتاق پسرش را دزدیده‌اند، یک روز درمیان به اینجا می‌آید. البته حق دارد می‌ترسد کاسه‌ای زیر نیم کاسه باشد و اتفاق بدتری بیفتد. سومین شاکی هم چون طرف سگش را کشته تصمیم گرفته موضوع را پیگیری کند و در واقع سگ برایش مهم‌تر از لوستر است البته ما در هیچ مورد کار زیادی نتوانسته‌ایم انجام بدهیم.

شهاب شکی نداشت بین لوسترهای توپی و قتل داریوش رابطه مستقیمی وجود دارد مگر می‌شود یک نوع دزدی آن هم سرقت کاملا بی‌ارزش در یک ماه پشت سر هم تکرار شود.او حالا کنجکاو شده بود با آن شاکیان هم صحبت کند و حتی اگر عکسی از لوستر وجود دارد، آن را ببیند.

دوست کارآگاه ترتیب این کار را برایش داد و 3 مالباخته روز بعد یک‌به یک به سوالات سرگرد جواب دادند. هر سه آنها لوستر را از همان مغازه‌ای خریده بودند که فرهاد از آنجا خرید کرده بود. موضوع داشت حساس می‌شد. کارآگاه فیلم جشن تولد پسر یکی از شاکیان را با دقت تماشا کرد و بالاخره لوستر مرموز را دید. ظاهرش هیچ ویژگی خاصی نداشت جز این‌که برای پسربچه‌ها جذاب بود.

کارآگاه وقتی کارهای دفتری‌اش را به پایان رساند به ستوان دستور داد آماده شوند تا به تهرانپارس بروند و از صاحب لوسترفروشی پرس و جو کنند. ظهوری با این‌که ارتباط قتل با لوستر را چندان منطقی نمی‌دانست با پیشنهاد رئیسش مخالفتی نداشت و حسی به او می‌گفت دارند راه را درست می‌روند.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها