دیر فهمیدم که مادرم مرا دوست دارد

مادرش پرستار است و پدرش کارمند بانک. خودش دختر فراری.همه می‌گویند نگار دختر خوشبختی است اما خودش چنین اعتقادی ندارد.
کد خبر: ۳۸۶۴۲۱

نگار به جرم فرار از خانه بازداشت شده است. او در مورد زندگی‌اش می‌گوید: من فرزند سوم خانواده هستم. 2 خواهر بزرگ‌تر از خودم دارم و پدرم همیشه می‌گوید به امید این‌که تو پسرباشی تصمیم گرفتیم دوباره بچه‌دار شویم. همیشه احساس می‌کردم در خانه بار اضافه هستم. مادرم در بیمارستان سرکار بود و پدرم در بانک. وقتی مادرم در خانه بود پدرم باید به ماموریت می‌رفت و وقتی پدرم در خانه بود مادرم باید شیفت شب در بیمارستان می‌ماند و یا اضافه کاری می‌کرد.

دو خواهرم هم گرفتار کار خودشان بودند وقتی بچه بودم و مدرسه نمی‌رفتم روزها در مهدکودک بودم و بعد از ظهر که می‌آمدم خواهرانم از من مراقبت می‌کردند. بعضی وقت‌ها مادرم برای شام غذا زیاد درست می‌کرد و ما ناهار می‌خوردیم بعضی وقت‌ها هم خواهر بزرگم که 5 سال از من بزرگ‌تر بود برایمان تخم مرغ درست می‌کرد.

وقتی به مدرسه رفتم بچه‌ها از پدر و مادرشان می‌گفتند اما من کسی را نداشتم که در موردش حرف بزنم. تا به این وضعیت در خانه اعتراض می‌کردم مادرم می‌گفت مجبور است برای سیر کردن شکم ما کار کند. بزرگ‌تر که شدم دیگر پدر و مادرم در زندگی ما نقشی نداشتند کمتر آنها را می‌دیدم. پدرم همیشه من را با اسم سهیل صدا می‌کرد او می‌گفت فکر می‌کرد من پسر به دنیا خواهم آمد و اسمم را سهیل گذاشته بود. از این‌که پدرم این‌طور اسم من را صدا می‌کرد اصلا خوشم نمی‌آمد و خیلی هم ناراحت بودم. وقتی پدرم به خانه می‌آمد به اتاقم می‌رفتم. تنهایی خیلی آزارم می‌داد البته با خواهرانم رابطه خوبی داشتم اما آنها هیچ وقت نمی‌توانستند جای خالی پدرو مادرم را برایم پر کنند.

او از 2 سال قبل می‌گوید روزی که فهمید خواهر بزرگ‌ترش با پسری رابطه دارد. می‌گوید: این اتفاق برایم خیلی جالب بود البته از دوستانم در این‌باره شنیده بودم اما این‌که این اتفاق برایم به طور واقعی رخ دهد خیلی جالب بود.

هر روز در مورد این‌که خواهرم با پسر مورد علاقه‌اش کجا می‌رود و چه می‌کند صبحت می‌کردم این تجربه جدیدی برای من بود. بعد از 2 سال خواهرم با مخالفت‌های شدید پدر و مادرم با آن پسر ازدواج کرد و اتفاقا زندگی خوبی هم دارند.

وارد دبیرستان که شدم در راه مدرسه با پسری آشنا شدم. او سر خیابان مدرسه ما لوازم‌التحریر می‌فروخت. از او خوشم آمد و هر روز به بهانه خرید چیزی وارد مغازه می‌شدم تا او را ببینم. تا این‌که یک روز به من شماره داد و از من خواست که با او تماس بگیرم.

این آغاز رابطه ما بود. عاشقش شدم او جای خالی همه کسانی که آرزو داشتم در زندگی‌ام باشند و نبودند پر کرده بود. پدر و مادرم. برادری که هرگز نداشتم و محبتی که هرگز از سوی خانواده به من داده نشده بود. تصمیم گرفتم با او ازدواج کنم اما خانواده ام مخالفت کردند.

مادرم می‌گفت اگر خواهرت با مخالفت‌های ما ازدواج کرد درس خوانده بود و مدرک دانشگاهی‌اش را گرفته بود اگر جدا هم شود می‌تواند خود را اداره کند اما تو هنوز دوم دبیرستان هستی و باید درس بخوانی.

این مخالفت‌ها آنقدر شدید بود که من نتواستم کاری کنم. از طرفی عشقم را هم نمی‌توانستم فراموش کنم به همین خاطر قرار گذاشتیم با هم فرار کنیم. شب اول که با آن پسر فرار کردم خیلی ترسیده بودم دلم برای خانه تنگ شده بود اما می‌ترسیدم برگردم فکر می‌کردم اگر این کار را بکنم حتما پدر و مادرم من را می‌کشند. با پسر مورد علاقه‌ام به یکی از شهرهای غربی رفتیم و بعد از یک هفته بازداشت شدم.

آنقدر ترسیده بودم که تصمیم به خودکشی گرفتم. آن لحظات برایم خیلی سخت می‌گذشت اما وقتی به تهران رسیدم مادرم من را در آغوش گرفت. هرگز فکر نمی‌کردم مادرم من را دوست داشته باشد ولی دیر فهمیدم که مادرم دوستم دارد.

اگر آزاد شوم هرگز فرار نمی‌کنم چراکه فهمیدم مادرم دوستم دارد.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها