همکلاسی با نادرشاه

آقا یک هفته تعطیل بودیم داشتیم دق می‌کردیم. آخر این چه وضعی است. حالا گفتیم ما را نوازش کنید، ولی نه این‌قدر! فی‌الواقع از وضعیت بارندگی رضایت داریم و زیاد نمی‌توانیم نق بزنیم. برویم سراغ کار و زندگی‌مان تا بعد ببینیم چه می‌شود:
کد خبر: ۳۸۶۲۱۱

عاطفه خانم، ما شیرینی لپ‌تاپ می‌خواهیم هر‌چه سریع‌تر. جانم؟ مگر خودمان لپ‌تاپ خریدیم شیرینی دادیم؟ ای بابا این حرف‌ها چیه؟ حالا مگر یک لپ‌تاپ چیه که شیرینی هم بخواهی براش بدهی… در مورد موارد تذکری هم حتما به دوستان تذکر می‌دهیم. ممنون.

یک دوستی هم نوشته:

کافه سلام............... خب سلام سلامتی می‌یاره نه؟؟.............................کافه خداحافظ:-)

شما اگر چیزی فهمیدی ما هم می‌فهمیم. اسم هم نداشت. بله.

شادی خانم، وروجک هم به شما سلام می‌رساند. یعنی نمی‌رساند ولی معمولا توی تعارف و اینها از این حرف‌ها می‌زنند. سلول‌های بنیادین حالا چه می‌گوید این وسط؟ سلام ما را به سلول‌های بنیادین برسانید. بعد هم داش رضا، جنوبی نیست مشهدی است. مگر این که شما بگویید مشهد هم قسمتی از جنوب است که در هر صورت ما قبول می‌کنیم. بیکاریم مگر اول جوانی ، خودمان را با شما در بیندازیم؟ رتبه کنکور ما هم دقیقا چهار پنج رقمی بود ولی الان یادمان نیست چند بود. بس که برای‌مان مهم بود!

بابا امین یاشار آخر یعنی چه؟ مای بیچاره چند روز پیش توی تاکسی نشسته بودیم یکدفعه چشم‌مان خورد به قیافه یک آدمی ، گفتیم عجب این آدم چقدر آشناست. بعد دیدیم خیلی هم شبیه خودمان است. گفتم جل‌الخالق همزادمان را پیدا کردیم و به به،‌ به به خلاصه بعد از نیم ساعت فهمیدیم شخص شخیص خودمان هستیم بعد شما می‌گویی برای این که شما را بشناسیم از این به بعد توی ایمیل هایت شعر سهراب می‌نویسی؟ به جان خودم ما یادمان نمی‌آید. حالا می‌خواهی شعر سهراب بنویسی بنویس ولی اسمت را هم بنویس. چه کاری است. (توجه: این خاطره را فکر کنیم یک بار دیگر هم تعریف کرده بودیم حالا نیایید مچ ما را بگیرید که قبلا این را گفته بودی. خودمان حواس‌مان هست)

شبح کلاهدار عزیز کتاب خداحافظ گاری کوپر محشر است، جوری که ما اگر توی زندگی‌مان دل‌مان خواسته باشد جای کسی باشیم همانا آن موجود کسی جز «لنی» نیست. به هرحال ممنون که یاد ما بودی. آن هم در یک کافی نت ساکت در یک روز بارانی. خدا را شکر شیوا خانم امتحانات تمام شد و پرستوها به آشیانه… منظورمان این است که مشتری‌ها به کافه بر می‌گردند. یاه یاه یاه …

زهرا هم نوشته: «این امتحانات رس آدم را به گونه‌ای می‌کشد که در ایام تعطیلات بین‌الترمین(!) هم حالی و احوالی به جهت نوشتن نامه یا فرستادن ایمیل نمی‌ماند. همچون عروسک خمیری یک وری افتاده‌ایم و نه تنها کافه از فیض حضور ما بی‌نصیب گردیده، بلکه کتاب‌هایمان هم چشمشان در راه مانده تا مگر یک با انصاف، خاک از سر و رویشان بروبد و آستین مطالعه را بالا زند! فعلا که تعطیلات به سرعت برق و باد رخت سفر می‌بندند و همه کارهای ما نصفه نیمه در همین منزل، یتیم و بینوا رها می‌گردند و دوباره درس و دانشگاه هست و ما و یگانه تفریح جماعت دانشجو: کافه کاغذی!! »

بابا آخه سارای خانم شما هم چه چیزهای سختی از ما می‌خواهی. اولا که چه عجب دوما هم که بی‌خیال آخر ما چرا باید عکس رضا‌فلاحتی را آن هم کنار عکس خودمان چاپ کنیم. نه انصافا چرا؟ مگر می‌شود؟ اجازه نمی‌دهند. بعد ما علاقه‌ای به چاپ کردن عکس‌مان نداریم. اصلا از عکس گرفتن خوش‌مان نمی‌آید. درخواست‌های شما مورد قبول واقع نمی‌شود. نخیر... اصرار نکنید… راه ندارد… حالا ببینم چه می‌شود! دلرحمی پیرمان کرد همی.

سردار خانم یا سردار خان جسارتا شما از چه قولی منصرف شدید؟ ما باید چی را چاپ کنیم؟ بابا تلگراف که نمی‌زنید خب درست بنویسید آدم سر در بیاورد. ای بابا …به‌به مشتری جدید کافه کوروش خان تولدتان مبارک. به کافه خوش آمدید. دست بزنید واسه آقا!

علی زارع اشرفی خدا را شکر که بعد از دادن امتحانات تو یکی شاد و شنگولی. فکر کنم باید توی موزه‌ای جایی تو را بگذاریم به عنوان نمونه کمیاب و چه بسا نایاب. بابا پری آسمونی از بروجرد اول بگذار ببین مامسخره می‌کنیم یا چی؟ ما که فک‌ مان افتاد. معدلت شده هفده و خرده‌ای؟ آن هم سال سوم ریاضی؟ بابا شماها همگی نابغه‌اید. اسپند برای خودتان دود می‌کنید؟ ما چرا باید مسخره کنیم آخر. اصلا حالا که این جوری شد به همه می‌گوییم دین و زندگی چند شدی … یاه یاه یاه …

سعید از یزد حتما برایت دعا می‌کنیم. امضا: گربه سیاهه.

پرسه جون، وروجک ما همین حالا که نصف شب است و داریم کافه را می‌نویسیم آمده به ما گیر داده که برایش بامزی بگذاریم! ما هم مانده‌ایم که این بچه چطور می‌تواند بیدار باشد بهش هم که می‌گوییم برو بخواب می‌گوید تو که با من خوب بودی چرا حالا با من بد شدی؟ بعد هم دستش تا آرنج می‌رود توی قندان. می‌گوییم الان وقت قند خوردن است؟ می‌گوید نه ولی وقت خوابیدن هم نیست! باز هم بگوییم؟

سحر از اهواز از دست آن کسی که گفته بودی زیاد حرص نخور. تا بخواهی توی مراکز آموزشی و اصلا همه جا از این جور آدم‌هایی ریخته که منتظر یک لحظه‌اند تا انتقام کار نکرده را از آدم بگیرند. ‌حرص نخور برادرزاده جان! امضا عمو!

طناز هم از اردبیل نوشته: «وای...ما که فی‌الواقع فقط 2 بال کم داریم تا عنوان اولین انسان پرنده را به خود اختصاص دهیم. بسی از شادی در پوست خود نمی‌گنجیم (چون تنگ شده است برایمان!!!) بله! به خود می‌بالیم... نوشابه کم است برای خود رانی هلو باز می‌کنیم. با افتخار اعلام می‌نماییم که بالاخره معدل ما شد16! آن هم در ترم 4 که عنوان سخت‌ترین ترم را به خود اختصاص داده بود. جایتان خالی. از وقتی امتحانا تموم شده، فقط خستگی 15روز را در می‌کنیم. آن هم چه در کردنی!! از 24 ساعت شبانه روز فقط 25 ساعت آن را می‌خوابیم و خواب 7 پادشاه را می‌بینیم که بیچاره‌ها هنوز امتحاناتشان شروع نشده و در ایام جانکاه فرجه به سر می‌برند.

خب می‌خوام یکی از خاطرات زیبای امتحانمون رو تعریف کنم. آقا امتحان اول ما مکانیک تحلیلی از نوع 2 بود (یک‌رو با عدد زیبای10 پاس کرده بودیم، مونده بود2! از رو نمیرن که بعضیاشون3 یا 4 هم دارن!!!) تو امتحان حذفی میان ترم هم شخص شخیص بنده از 7 گرفته بودم 0/75 !! خلاصه یک هفته تماما شب و روز فقط به خواندن این درس اختصاص دادیم. خلاصه جلسه امتحان رسید و ما با سلام و صلوات راهی جلسه شدیم. آقا چشتون روز بد نبینه همین‌که ورقه می‌رسید دست هر کدوم از بچه‌ها، انگار که نامه اعمالشونو داده باشن دستش... رنگ همه می‌پرید... بله رنگ رخسار خبر می‌دهد از سر درون!!!!

شرح ما وقع بعد از توزیع برگه‌ها: دانشجویی سمت راستی من چپ دست بود و می‌شه گفت تقریبا رو ورقه‌ش دراز کشیده بود!!! آخه به طفلک صندلی راست دستا رو داده بودن. دو همکلاسی محترم که پشت صندلی بنده نشسته بودن، همدیگه‌رو تهدید به کشتن و درآوردن چشم می‌کردن اگه تقلب به هم نرسونن گویا من با نوادگان نادر شاه افشار یا خود نادرشاه همکلاس بودم چرا که این تهدیدات خبر از فتح هند و سومنات می داد و به لشکر کشی ختم می شد.

خلاصه سرمان گرم ورقه‌مان بود و کاسه چه کنم چه کنم به دستمان که ناگهان یکی از مراقبان به قول آقای فلاحتی «شامی با جهشی زیبا» نوار قلب یکی ازدانشجویان رو گرفت. باور کنین اگه تو المپیک شرکت کرده بود با اون پرش الان مدال طلا کسب کرده بودیم!! بله نوار قلبی عبارت بود از تقلب زیبایی به عرض3 سانت و طول بی‌نهایت! طفلک فکر کنم کل جزوه رو چپونده بود تو اون تقلب. البته جزوه اونقدرا نبود. یحتمل جزوه با کتاب، کامل بوده. مدتی که گذشت ناگهان یکی از دانشجویان از حال رفت... ما هم که انگار فیلم اره 7 داریم می‌بینیم ورقه رو بی‌خیال شدیم! ناگهان چشممان به ساعت افتاد و ... بله تا نیم ساعت دیگه وقت تمومه. مانند یک ماشین تایپ هرچه به ذهنمان آمد در ورقه نوشتیم. آن همه زحمت برای تقلب هم که کشیده بودیم هیچکدام به دردمان نخورد. ورقه را که گرفتند (دقت کنین، ما خودمون ورقه رو ندادیم بس که ارادت داریم به این ورقه‌ها! می‌خواهیم با خودمان ببریمشان خانه) گویا کل کلاس لشکری بودند که از ارتش سرخ چین شکست خورده‌اند! دیدن استاد همانا و اصرار و التماس به استاد همان.که استاد آنفلوآنزای خوکی و مرغی و شیری و مشمشه و...گرفته بودیم. استاد شوهر دخترعمه زندایی مامانم فوت کرده بود وضع روحیم خوب نبود و نتونستم بخونم و... خلاصه نمرات اعلام شد و من عدد زیبای10 را گرفته و مانند تعداد اندک دیگری که پاس شده بودیم، شکر خدای به جای آوردیم.»

بله، ‌صفحه ترکید هیچ کس هم صدایش در نمی‌آید. تا هفته بعد عزت همگی زیاد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها