پُستخانه

کد خبر: ۳۸۶۰۷۳

فرید دانش‌فر: خوش به حالت! چه دامادی قسمتت شد!... اصلاً این آقا داماد را دوستش داری؟

بینم... تازگیا، دامادا رو تقسیم می‌کنن؟! (باهات قهرم اصلاً! ئوووووم! خاص بودن رو که واس خودش مسئله‌ایه، به اون قشنگی برا دیگران تعریف می‌کنی، این چیزای دم‌دستی و غیر خاص رو واسه بروبچ می‌فرستیییییی...؟!)

مهسا کوچولو: ...رهِ امید کجاست؟ رهِ فریاد و غریوی بی‌ترس؟ خسته‌ام بس که نهانم آشفت. باز هم راز نهان و غم گفتن با کس. بین این جمع هزار، چه کنم؟ چه بگویم از خویش؟ خویش را پرتو دیدار ببُرد. سالهایی شکست، زیر بار غم یار.

یه نفر از کازرون: انگار این روزا همه بروبچ می‌خونن! شما چطور پاسخگو جان؟

معمولاً می‌رم تو خرابه‌های اینترنت، ببینم کوزه شکسته‌ای، فسیلی، آثار باستانی‌ای، چیزی که تازه ساخته باشن(!) پیدا می‌شه...؟! (هه‌هه! من که بروبچو یه هفته زودتر می‌خونم! داغاداغ!)

سرور احسانی‌فر:...نمی‌دانم چرا/ دلم سیر گریه می‌خواهد/ گسستن دلگیر است مثل غروب جمعه در شهری که صدایی نیست/ باید عادت کنم/ عادت به نداشتن و گسستن/ نداشتن و گسستن از آن لحظه‌ها/ لحظه‌هایی که در گذر زمان رفتند/ و باید بی‌تفاوت باشم/ به این‌که آیا خوب بودند یا بد؟/ باید بروم...

زهره محسنی از ورامین: ...من مقابل غسالخانه ایستاده بودم. پاهایم به زمین میخ شده بود...

تو که زَهرة منم آب کردی زُهره جان! پای بعضی از این بروبچ همین‌جوریشم به زمینِ غم و غصه میخ شده! یه‌چی بفرست که حداقل دوشنبه‌ها درِ غسالخونه رو ببندن! هم من و تو استراحت می‌کنیم، هم مرده‌ها و مرده‌شورا! چطوره؟

محیا: لحظه‌ها می‌گذرند، خاطره‌ها می‌مانند. پس بیا خاطره‌ای خوش باشیم، تا اگر روزگاری یک دوست خاطراتش را خواند و از ما یادی کرد، با خود این‌گونه بگوید: یادش به خیر باد.

بهارک صدری 18 ساله از تهران: ...دیروز وقتی از مدرسه اومدم خونه، خیلی مامانم از دستم ناراحت بود. خیلییییی. اما دلیلش رو نمی‌دونم. انقدر که یک روز تمام باهام حرف نزد و من خیلی اذیت شدم. شب رو هر جوری بود سرکردم ولییییی... فرداش که رفتم مدرسه... رفتم تا با معلمم یه‌کم حرف بزنم. یه نیم ساعتی که با هم حرف زدیم کلی آروم و قانع شدم و فهمیدم که خیلی مشکلهای بدتری تو دنیا هست و بهم یاد داد که نکات مثبت رو باید در بدترین شرایط در نظر بگیرم... خانم، واقعاً دوستتون دارم.

گل رز: خوب می‌دانم که یک قطره کافی است! فقط یک قطره! یک قطره خون کافی است که بر روی برف خودنمایی کند. من تمام قطره[های] خونم را مانند راهـ[ـنمایـ]ـی برایت می‌گذارم... می‌دانم که برمی‌گردی. امیدوارم آنقدر زنده بمانم که برای یک بار هم شده، لبخندت را ببینم.‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها