مهمانی خونین- این ماجرا: قسمت پایانی

مقابله با تبهکاران

سرگرد شهاب و دستیارش ستوان ظهوری در تلاش برای افشای راز قتل جوانی رامهرمزی به نام علی هستند. مقتول در یک شرکت واردات رایانه به عنوان مستخدم کار می‌کرد و تنها کسی را که در تهران می‌شناخت، یکی از همشهریانش و از مهندسان همین شرکت به نام هانی بود. هانی به عنوان تنها فردی که نشانی خانه مجردی علی را می‌دانست به نخستین مظنون پرونده تبدیل می‌شود ولی او ادعا می‌کند، چون کپی اسنادی را علیه مدیرعامل شرکت به نام منصوری به دست آورده عوامل منصوری خانه او را زیر و رو کرده و بعد با اطلاع از این که اسناد در منزل علی است به آنجا رفته و ضمن سرقت مدارک، مستخدم جوان را کشته‌اند.
کد خبر: ۳۸۵۰۴۷

به این ترتیب نام منصوری نیز به عنوان مظنون ثبت اما وجود اسناد مورد ادعای هانی در تحقیقات ثابت نمی‌شود و این بار منصوری ادعا می‌کند فردی با سرقت چک او 500 میلیون تومان از حسابش برداشت کرده است. فیلم دوربین مداربسته بانک نشان می‌دهد نقدکننده چک، علی است ولی در خانه او چنین مبلغی وجود نداشت. اکنون کارآگاه به این نتیجه رسیده که قاتل از ماجرای چک اطلاع داشته و با همین انگیزه نیز دست به جنایت زده است.

تازه اذان مغرب را گفته بودند و حیاط اداره آگاهی در تاریکی فرو رفته بود. سرگرد شهاب رو به پنجره نشسته و ستوان ظهوری هم آن سوی اتاق چوب لباسی را ستون کرده و ایستاده بود. هر دو داشتند به یک چیز فکر می‌کردند: «به احتمال زیاد هانی قاتل است، اما چطور می‌شود این را اثبات کرد.» سرگرد در یک چرخش 180 درجه‌ای به دستیارش رو کرد و گفت: «علی به خاطر شغلش خیلی راحت به اتاق منصوری رفت و آمد می‌کرد و بدون این که کسی به او مشکوک شود یک برگ از دسته چک او کند و پولش را به جیب زد، اما چه کسی از این ماجرا بو برده و برای آن 500 میلیون تومان دندان تیز کرده بود؟»

اگر جواب این سوال کشف می‌شد، کار شهاب و ستوان در این پرونده تمام بود، اما فعلا جز فرضیه قاتل بودن هانی چیز دیگری نداشتند و البته برای اثبات همان احتمال هم مدرکی پیدا نشده بود و فقط نحوه به هم ریختگی خانه او مشکوک به نظر می‌رسید. ستوان بالاخره از چوب لباسی دل کند و پشت میزش نشست: «امضا، امضای چک. سرگرد تا ته‌خط را خواند. حق با ظهوری بود بالاخره یک نفر امضای منصوری را جعل کرده بود، یعنی علی در این دزدی همدست داشت شاید همان همدست قتل را انجام داده باشد و آنها بی‌دلیل این چند روز را روی هانی و منصوری زوم کرده‌اند.»

دیگر وقت رفتن بود آن موقع روز هیچ کاری نمی‌شد کرد، البته سرگرد قبل از این که از دستیارش جدا شود، برنامه‌های فردایشان را مرور کرد.

روز بعد اولین سرنخی که کارآگاه و ستوان را شگفت‌زده کرد، نتیجه کار بچه‌های خط‌شناسی بود. آنها امضای روی چک مسروقه را با نمونه امضای منصوری مقایسه کرده و به این باور رسیده بودند که به احتمال قریب به یقین آن امضا جعلی نیست. این یعنی نه علی سارق است و نه منصوری چندان سر به راه و صاف و ساده. باز بازی به هم‌خورده و همه چیز از اول شروع شده بود. ستوان نفس عمیقی کشید و گفت: «هم هانی و هم منصوری کاسه‌ای زیر نیم کاسه دارند.» کارآگاه نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت تا دیگر چشم بسته غیب‌گویی نکند. شهاب به ستوان دستور داد منصوری را برای بازجویی آماده کند. او در این مرحله شروعی توفنده کرد: «هر چقدر داستان بافتی دیگر بس است یک کلام بگو علی را برای چه کشتی؟»

منصوری تا آمد دهان باز کند و همان داستان نخ‌نما شده‌ را به زبان بیاورد، کارآگاه وسط حرفش پرید: «خیال کردی ما اینجا برگ چغندریم. چک را خودت کشیدی و به علی دادی، حساب و کتابت هم زیاد سرراست نیست. بعضی حرف‌های هانی درباره این که به هیات مدیره فاکتورهای دروغ می‌دادی به نظرم کاملا صحت دارد، آنقدرها هم که فکر می‌کنی باهوش نیستی.»

اتفاقا منصوری خیلی باهوش بود و از ته ذهنش گذشت حداقل 50 درصد حرف‌های کارآگاه بلوف است و او نباید خودش را ببازد برای همین با همان خونسردی دیوانه‌کننده‌اش جواب داد: «شما قاتل را پیدا نکرده‌اید می‌خواهید یک نفر را معرفی کنید، اما مطمئن باشید من بیدی نیستم که از این بادها بلرزم از این به بعد هر حرفی که می‌زنید، باید برایش مدرک داشته باشید وگرنه یک کلمه هم صحبت نمی‌کنم.»

کارآگاه مکثی کرد و بعد ورقه‌ای را از پوشه‌اش بیرون کشید، طوری که می‌خواهد یکی از ده‌ها برگ برنده‌اش را رو کند، اما گزارش خط‌شناسی تنها تیر او بود. آن را جلوی متهم سر داد. منصوری نگاهی به آن انداخت، سرفه‌ای کرد و گفت: «خب که چی مگر من گفته بودم کسی امضایم را جعل کرده، من گفتم یکی چک را دزدیده. آن چک سفید امضا بود.»

این ادعای منصوری دروغ تابلویی بود، طوری که حتی ستوان ظهوری هم در کذب بودنش تردید نکرد. منصوری عادت نداشت چک هایش را سفید امضا در کمد بگذارد، آنها قبلا دسته چک او را دیده بودند. کارآگاه با آن نگاه‌های خاص خودش به ستوان فهماند زبانش را گاز بگیرد و فعلا در این باره حرفی نزند. همین دروغ منصوری بعدها خیلی به ضررش تمام می‌شد. متهم که سکوت حاکم بر اتاق را به نفع خودش ارزیابی نمی‌کرد، ابتکار عمل را دستش گرفت: «چرا سراغ هانی نمی‌روید او تنها کسی بوده که با علی رفت و آمد داشته، بچه محل قدیمی‌اش بوده و هزار و یک چیز دیگر اصلا شاید قتل ربطی به کار شرکت نداشته باشد چه می‌دانم رقابت عشقی، خواستگاری و از این جور بهانه‌ها هم گاهی وقت‌ها باعث قتل می‌شود.»

کارآگاه دوباره از کوره در رفت: «لازم نکرده به من درس بدهی.»

بازجویی بدون نتیجه به پایان رسید و این بار هانی روی همان صندلی نشست که رئیسش چند لحظه قبل روی آن بازی را برده یا لااقل نباخته بود. کارآگاه بازجویی از او را هم با غرولند شروع کرد: «فهمیدی علی چک را دزدیده برای همین حق‌السکوت خواستی نداد، تو هم او را کشتی. این شاهد می‌گوید تو قبل از قتل از آن ساختمان بیرون رفتی درست است، اما تو بعد از آن دوباره برگشتی شاید این بار تنها هم نبودی.»

هانی دستش را روی هوا چرخاند و گفت: «مثل این که شما نمی‌خواهید باور کنید من خودم شاکی ماجرا هستم. ناسلامتی خانه مرا به هم ریخته و زندگی‌ام را زیر و رو کرده‌اند.»

این بار ستوان نقش پلیس بداخلاق را بازی کرد: «آن ماجرا که یک شوخی است، خودت وسایلت را جا به جا کردی تا صحنه‌سازی کنی. ما از این جور فیلم‌ها زیاد دیده‌ایم.»

هانی توقع نداشت این حرف را بشنود. او کمی جا خورد و بعد از در انکار وارد شد. ادامه سین‌جیم کردن او هم فایده‌ای نداشت. کارآگاه چاره بهتری اندیشید او تمام مدارک مالی شرکت را تحویل گرفت و به همکاران داد تا ته و توی ماجرا را دربیاورند. در همان دو روزی که یک گروه سرگرم بررسی اسناد بودند، ستوان و شهاب هم با اعضای هیات مدیره چند بار جلسه گذاشتند و حتی به عنوان خریدار با شرکت طرف معامله منصوری در دبی وارد مذاکره شدند تا قیمت همه چیز را در بیاورند، بالاخره این کار نتیجه داد و حق با هانی بود. منصوری بیشتر از یک سال و نیم بود که سندسازی می‌کرد و حدود 5/3 میلیارد تومان بالا کشیده بود.این بار دل کارآگاه وقتی منصوری را پشت میز بازجویی نشاند، قرص‌تر بود. او تک‌تک سندهایی را که از حقه‌بازی‌های منصوری حکایت داشت، رو کرد و به نوعی دهان او را دوخت.

پس حرف‌های هانی درست است، او مچ تو را گرفت، تو هم دنبال کپی سندها بودی و بعد از این که آنها را در خانه هانی پیدا نکردی، او را تا دم خانه علی تعقیب کردی و بقیه ماجرا هم که معلوم است.

آقای مدیرعامل چاره‌ای نداشت جز این که دستانش را به علامت تسلیم بالا ببرد و چند سنگر عقب نشینی کند:هانی متوجه اختلاس‌های من شده بود. او حق‌السکوت می‌خواست و آنقدرها که خودش را به موش مردگی می‌زند، مظلوم نیست و اتفاقا دندان گردی هم دارد. آن چک را هم من به‌ هانی دادم و نمی‌دانم چطور دست علی رسید. من فقط تا همین جا را قبول دارم و هیچ حرف دیگری هم نمی‌زنم. اگر دنبال قاتل می‌گردید، خودتان می‌دانید و هانی.

حالا نوبت مهندس جوان بود که پاسخگوی اعمالش باشد. شهاب مو به موی حرف‌های منصوری را برایش بازگو کرد، هانی هم تقریبا به ته خط رسیده بود: «چک را به این خاطر به علی دادم که می‌ترسیدم خودم آن را نقد کنم از منصوری هر کاری برمی‌آید. ممکن بود مرا تعقیب کند و آن را بدزدد برای همین یواشکی از علی خواستم چک را نقد کند، البته همان موقع کپی اسناد را هم به او سپردم، در یک پاکت در بسته.»

کارآگاه و ستوان خوشحال از پیشروی بزرگشان به اتاق خودشان برگشتند تا یک بار دیگر فکرشان را متمرکز کنند. شهاب ماجرا را این طور تاویل کرد: «هم هانی هم منصوری یک گنج بزرگ دست علی داشتند پس هر دوشان می‌توانند قاتل باشند. شاید علی می‌خواست نه پول‌ها را پس بدهد و نه اسناد را.این وسط احتمال قاتل بودن هانی بیشتر بود به همان دلایلی که شهاب آنها را بارها در ذهن مرور کرده و ستوان از همه‌شان بخوبی اطلاع داشت. بازجویی مجدد از هانی گره را باز کرد. کارآگاه این بار مستقیم به او گفت شکی ندارد قاتل است، همه مدارک و شواهد هم این فرض را تایید می‌کند. هانی مثل غریقی بود که سعی می‌کرد تکه چوبی برای نجات خودش پیدا کند: «من قاتل نیستم اما می‌دانم قاتل چه کسی است.» اوضاع جالب شد.کارآگاه روی صندلی نشست تا با دقت به حرف‌های متهم گوش کند.

آن روز علی پول و مدارک را به خانه برد، اما به قضیه مشکوک شده بود برای همین در پاکت را باز کرد و حدس زد ماجرا چیست. او از آن آدم‌های درستکاری بود که دزدی و حرام خوری برایش یک تابوی بزرگ بود برای همین تصمیم گرفت ماجرا را به پلیس گزارش بدهد. آن روز هر چه به او گفتم از خر شیطان بیاید پایین، گوش نکرد می‌گفت مطمئن نیست کاسه‌ای زیرنیم کاسه باشد، اما چون شک دارد بهتر است به پلیس خبر بدهد. من هم عین ماجرا را برای منصوری تعریف کردم و گفتم کپی سندها دست علی است. او هم یکی را فرستاد تا کار را یکسره کند البته نشانی خانه را من دادم.

چون می‌دانستم ماجرای قتل رو می‌شود خانه خودم را به هم ریختم تا همه تقصیرها را گردن منصوری بیندازم، پیش خودم فکر کردم این طوری می‌توانم خودم را نجات بدهم، چون در قتل واقعا گناهی ندارم.

هانی هرچند خودش قتل را انجام نداده، کاملا بی‌تقصیر هم نبود. منصوری وقتی شنید کارمندش سیر تا پیاز ماجرا را تعریف کرده، مجبور شد اسم آن قاتل اجیر شده را بگوید.همان روز متهم ردیف اول دستگیر و پرونده به دادسرای جنایی سپرده شد تا قانون درباره هر سه نفرشان تصمیم بگیرد.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها