در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ساعت 30/23 بود که کمیسر کارل سیناکس در جریان این جنایت هولناک قرار گرفت. کمیسر خیلی زود خود را به خیابان 14 والاش رساند. این خیابان یکی از خیابانهای مرکزی شهر در منطقه رنوار محسوب میشد؛ خیابانی که بیشتر ساختمانهای آن تجاری بودند. جنایت در ساختمان 121 یک ساختمان 3 طبقه رخ داده بود، ساختمانی قدیمی که روی تابلوی ورودی آن دفتر مهندسی و راهسازی ویلارد حک شده بود.
سروان برکلی، معاون کلانتری منطقه که در ساختمان حضور داشت، با دیدن کمیسر او را به طبقه 3 که قتل در آن طبقه رخ داده بود، راهنمایی کرد. جسد استفان مدرسون در دفتر کارش روی یک مبل راحتی در حالی که در خون خود غلطیده بود، دیده میشد. جای 2 گلوله روی سینه و سر مقتول دیده میشد. از محل برخورد گلوله، جوی باریکی از خون سرازیر شده بود.
استفان مدرسون پیراهن صورتی رنگ، کراوات سرمهای، شلوار مشکی راهراه به تن داشت که رنگ خون به خود گرفته بودند. وضعیت اتاق کار مقتول کاملا به هم ریخته بود. وسایل در اطراف اتاق پخش بودند. در گاوصندوق بزرگ اتاق نیمهباز بود و وسایل آن به هم ریخته شده بودند.
در داخل اتاق یک کتابخانه نسبتا بزرگ که البته وسایل آن بیرون ریخته شده بود، 2 مبل راحتی، یک میز کنفرانس 4 نفری و میز کار دیده میشد. جسد استفان روی یکی از مبلها افتاده بود. کمیسر پس از این که زوایای اتاق مقتول را از نظر گذراند، سراغ جسد استفان رفت و به بررسی آن پرداخت. چشمان نیمهباز مقتول به سقف دوخته شده بود و خون از سر و صورتش جاری بود. قسمت چپ سرش نیز تقریبا متلاشی شده و شکاف عمیقی روی سینه نظر را جلب میکرد.
ظواهر امر نشان میداد که مقتول هنگامی که روی مبل لم داده غافلگیر شده و توسط قاتل با شلیک 2 گلوله به قتل رسیده است.
کمیسر در معاینه دقیق جسد هیچ گونه آثار ضرب و جرح روی بدن مقتول مشاهده نکرد و این امر فرضیه غافلگیر شدن مقتول توسط قاتل را قوت بخشید.
شرایط به هم ریخته در اتاق نیز نشان میداد که قاتل یا قاتلان به دنبال چیزی بوده و یا با به هم ریختن اتاق تلاش داشتند که پلیس را در انجام تحقیقات خود گمراه کنند.
کمیسر پس از بازرسی دقیق اتاق و وارسی جسد گوش به گزارش سروان برکلی داد: ساعت نزدیک 10 شب بود که خانم ماریا سیناکس همسر مقتول وحشتزده و سراسیمه با کلانتری تماس گرفت و اعلام کرد که جسد شوهرش را در محل کارش پیدا کرده است. خانم سیناکس بسختی سخن میگفت و اعلام کرد که جسد غرق در خون استفان در اتاقش افتاده است.
با اعلام این خبر از وی خواستیم بدون این که به چیزی دست بزند، منتظر رسیدن پلیس بماند. تقریبا 6 دقیقه بعد گشت ما از طریق بیسیم موضوع قتل را تایید و محل جنایت را تحت کنترل درآورد. بلافاصله ما هم در محل حاضر و تحقیقات را شروع کردیم. مقتول با شلیک 2 گلوله به قتل رسیده بود. بررسیهای اولیه ما حکایت از آن داشت که قاتل با اسلحه مجهز به صدا خفهکن اقدام به قتل نموده است و نوع اسلحه استفاده شده سلاح کمری کالیبر 32 بوده است.
همچنین بر اساس نظریه کارشناس جنایی شلیک گلوله از فاصله یک متری بوده است و به طور قطع قاتل با نیت و نقشه قبلی اقدام به این جنایت کرده است. انگیزه این جنایت نیز بر اساس تحقیقات انجام گرفته سرقت بوده است؛ چرا که مقتول مبلغ زیادی پول نقد در دفتر کارش داشته که توسط قاتل یا قاتلان به سرقت رفته است.
سروان برکلی ادامه داد: متاسفانه هیچ ردی از قاتل در صحنه جنایت به دست نیامده است. البته ورود به ساختمان بدون مقاومت یا شکستگی در حکایت از آن دارد که قاتل با مقتول آشنایی قبلی داشته و براحتی وارد ساختمان شده است.
وی افزود: در این شرکت بیشتر از 20 نفر کار میکنند که در ساعت 4 تا 6 عصر همه آنها شرکت را ترک کردهاند. آخرین نفر که شرکت را ترک کرده روبرت خدمتکار شرکت بوده که ساعت 7 بعدازظهر از شرکت خارج شده است.
سروان برکلی خاطرنشان کرد: ساعت 8 شب چارلز بلانش یکی از طرفهای کاری مقتول به ملاقات او آمده و مبلغ هنگفتی پول نقد که بابت بدهی بوده به مقتول تحویل داده و شرکت را ترک کرده است. بعد از رفتن او جنایت رخ داده است. براساس نظریه اولیه پزشکی قانونی وقوع قتل بین ساعت 21 تا 30/21 بوده است. سروان افزود: همسر مقتول وقتی میبیند غیبت شوهرش طولانی شده و از طرفی تلفنش پاسخگو نیست، خودش را به اینجا رسانده و با جسد غرق در خون او روبهرو میشود و موضوع را با ما در میان گذاشت.
کمیسر چند سوال از سروان برکلی کرد، آنگاه به بازرسی از طبقات شرکت پرداخت. هیچگونه آثار بههم ریختگی در طبقات و اتاقها به چشم نمیخورد.
کمیسر پس از وارسی طبقات ساختمان پای صحبتهای ماریا همسر جوان مقتول نشست، ماریا که بشدت مضطرب و وحشتزده بود با صدای لرزانی گفت: باورم نمیشود که شوهر عزیز و مهربانم مرا ترک کرده باشد. نه این یک کابوس است. او یک مرد فوقالعاده بود. یک همسر مهربان که هر زنی آرزوی داشتن چنین شوهری را داشت.
ماریا در حالی که اشک میریخت، افزود: استفان فوقالعاده بودو دلسوز و بسیار بسیار عاقل و پرکار. او به همه محبت میکرد و همه اعضای شرکت او را دوست داشتند. نمیدانم کدام آدم بیوجدانی حاضر شده این بلا را سرش بیاورد.
وی ادامه داد: قرار بود ساعت 9 شب برای تولد خواهرم به خانه او برویم. ما از قبل برنامهریزی کرده بودیم. استفان که همیشه دقیق و وقتشناس بود قول داد که ساعت 9 شب خانه باشد. اما وقتی غیبتش طولانی شد و تلفنش هم جواب نداد، خیلی نگران شدم. خودم را به اینجا رساندم. از داخل خیابان دیدم که چراغ اتاقش روشن است.
چند بار زنگ زدم؛ اما جوابی نیامد. خوشبختانه چون کلید در ورودی ساختمان را داشتم، در را باز کردم و وارد ساختمان شدم و مستقیم به اتاق او رفتم.
در همان دم در اتاق سر جایم میخکوب شدم. استفان خونآلود روی مبل افتاده بود. قدرت حرکت نداشتم. مثل یک کابوس بود. دست و پایم را گم کرده بودم. لحظاتی طول کشید تا به خودم آمدم و بعد هم که توانستم بر خودم مسلط شوم موضوع را با پلیس در میان گذاشتم. ماریا در خصوص آخرین گفتوگوی تلفنیاش با استفان مدرسون گفت: آخرین بار ساعت حدود 30/19 بود که با او تلفنی صحبت کردم. هنوز در دفتر کارش بود. انتظار یکی از همکارانش را میکشید. گفت باید حتما با او ملاقات کنم. گویا قرار بود پولی برایش بیاورد. به من گفت قول داده تا ساعت 8 شب بیاید. به محض این که آمد و رفت خودم را به خانه میرسانم تا به موقع به جشن تولد خواهرت جینا برسیم. او قول داد ساعت 9 شب خودش را به من برساند اما هرگز به قولش عمل نکرد. امکان نداشت استفان زیر قولش بزند. او بسیار دقیق و وقتشناس بود.
ماریا در مورد چگونگی آشناییاش با استفان گفت: به عنوان منشی او در شرکت کار میکردم که ارتباط کاری باعث شد به یکدیگر علاقهمند شویم. بعد هم این علاقه به ازدواج انجامید. کمیسر چند سوال از او کرد و سپس به بازجویی از یوهان مدیرمالی شرکت پرداخت. یوهان که جوان خوشقیافهای بود و تازه به شرکت رسیده بود به کمیسر گفت: من تا ساعت 6 بعدازظهر در شرکت بودم. قرار بود یکی از طرفهای کاری ما به نام چارلز بلانش مبلغ پولی را تحویل شرکت دهد. البته او میبایستی پول را به حساب شرکت میریخت و رسید را تحویل ما میداد؛ اما گویا نتوانسته بود به موقع و قبل از بسته شدن بانک پول را واریز نماید. بعد عنوان نمود که پول را نقدا میآورد. اما آنقدر معطل کرد و دیر شد که من خسته شدم و شرکت را ترک کردم. البته از آقای استفان اجازه گرفتم. این را هم اضافه کنم که چون ما فردا صبح چک داشتیم میبایستی حتما این پول را میگرفتیم. از آن طرف آقای مدرسون دائم با آقای بلانش تماس میگرفتند و بعد گفتند منتظر او میمانند تا بیاید.روبرت خدمتکار شرکت نیز به کمیسر گفت: من تا ساعت 7 شب در شرکت بودم. بعد هم با اجازه مهندس شرکت را ترک کردم. تا ساعتی که اینجا بودم کسی به ملاقات مهندس نیامد. ولی مهندس دائم تلفنی صحبت میکرد.
آخرین نفری که تحت بازجویی قرار گرفت چارلز بلانش یکی از طرفهای کاری مقتول بود. وی به کمیسر گفت: قرار بود مقداری از بدهی خود را تحویل مدرسون بدهم. پرداخت این بدهی یک فرآیند طولانی را طی کرد که البته علت آن هم این بود که قرار بود کسی این پول را به من برساند که او هم بدقولی کرد. خلاصه هرچه سعی کردم تا زمان باز بودن بانکها پول را به حساب شرکت واریز کنم موفق نشدم. ناچار تمام پول را در ساعت 8 شب و به صورت نقدی تحویل مهندس دادم. بعد هم شرکت را ترک کردم. البته تاخیر من باعث ناراحتی مهندس شده بود. مقداری هم از من گلایه کرد؛ اما واقعا من مقصر نبودم؛ چراکه خودم هم میبایستی پول را از شخص دیگری میگرفتم.
چارلز بلانش افزود: موقع ترک ساختمان، یک موتورسیکلت را با 2 نفر سرنشین دیده که در جلوی ساختمان به حالت مشکوکی کشیک میکشیدند. وی در این خصوص گفت: وقتی خودرویم را جلوی ساختمان پارک کردم، یک موتورسوار را با 2 سرنشین دیدم که جلوی ساختمان ایستادهاند. گویا خیلی وقت بود که آنجا بودند. قیافه عصبی داشتند. وقتی برگشتم هنوز آنها بودند. از آنجا که فوقالعاده مشکوک به نظر میرسیدند، فکر میکنم قتل استفان کار همان 2 نفر باشد.
کمیسر چند سوال دیگر از او کرد. انگار یک بار دیگر آنچه را اتفاق افتاده بود مرور کرده، سپس رو به سروان برکلی دستور دستگیری قاتل را صادر کرد.
شما خوانند عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. کمیسر حداقل 3 دلیل برای دستگیری قاتل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: