در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
[با این حال، اینا رو هم مد نظر داشته باشین، بد نیسهااااا:] 4-کوتاه بنویسید، امکان چاپش بیشتره. 5-برای نوشتههای طنز و بانمک پارتیبازی میشه! 6-پارتی ندارین؟ آااااخی! پس یهچی بنویسین که چفت و بستش درست باشه، یه حرفی داشته باشه که به درد دیگران بخوره، آخرشم نگیم: حالا منظور؟! 7-تا رسیدن و چیدن نامهها و ایمیلهاتون، یه یکی دو ماهی (ناااااقااااابل!) صبر کنین. بچهم رو گازه و چمدونم نامهم نوبره و اینام، چییییی؟... نهاااااریییییمهااااا!! [یادتون هم باشه:] نوشتههاتون رو علاوه بر پست، میتونین به pasukhgoo@yahoo.com هم ایمیل کنین. بهونههائی مثل اینکه من حروف فارسی ندارم و پینگیلیشم بهتره و این صوووووبتام چییییی؟... ندداریییییممممم جونم!
یگانه از اصفهان: ...اونقدر ساکت بودم که حتی نشنیدی نجواهای شبانهم رو. دوباره اونی که باید خودش رؤیاهاش رو بسوزونه منم. فقط رؤیا نیست که باید بسوزه؛ شمارش معکوس برای شکستن: ده... نه... هشت... هفت...
حدیث مطالبی: همیشه در مقابل نوشتههای چاپ شدهم تو این صفحه، عکسالعملش کاملاً طبیعی بود. اینکه میگم طبیعی، یعنی اینکه هیجانزده نمیشد یا مثلاً نمیگفت: چه عالی! یا چه افتضاح!... برعکس دایی بزرگم، فقط از محل کارش پیامک میفرستاد که نوشتهت این هفته چاپ شده. همین. ماهها شد که ننوشتم (کلاً باید حسّش باشه... ارزش روی کاغذ آوردن رو هم داشته باشه) فکر میکردم این قضیه رو اصلاً متوجه نمیشد یا اگه هم میشد خیلی براش مهم نبود. تا اینکه یه روز از محل کارش بهم پیامک داد: «امروز دوشنبهس، چندین هفتهس که غیبت داری! چرا؟» با یک آدمک غمگین کنارش! همون لحظه بیمعطلی قلم و کاغذ رو برداشتم.
ایوَل! یعنی اونام خوانندة بروبچههان؟! اِهِم... اهِم! پس، سَرَم رو بالا بگیرم! (بده من بابا اون قلم و کاغذت رو! دِ خب الان مجبور میشن یه پیامک دیگه بدن با آدمک شاد کنارش! همینجوری خرج میذارین رو دست یه همچی مشتریای باحالی دیگه!)
فرید دانشفر: پشت دریاها دانشگاهیست/ که در آن پنجرهها رو به بیابان باز است/ فرغونی خواهم ساخت/ فارغ از کارت سوخت/ دور خواهم شد از این شهر شلوغ/ و در آن هیچکسی نیست در کویر برهوت/ فرغون من را به پارکینگ ببرد/ باک فرغون خالی/ و دانشگاه پر از دانشجوی ی.../ من فقط میخوانم/ نه به آبیها دل خواهم بست، نه به قرمزها/ و در آن سرمای پائیزی، دانشجویان/ در نمیآیند از توی کلاس/ پشت دانشگاه پارکیست/ دست هر دانشجویی توی حیاط/ یک عدد ساندویچ است/ رو به دانشگاه راهی نیست/ منوریل باید ساخت.
ما که از شعرت چیزی حالیمون نشد (من حالیم نمیشه؟ ول کن یخخخخخه رو بینم...! دِ!) ولی آخه آدمِ باحال؛ دعوتمون میکنی به وبلاگت که نظر بدیم، اونوخ نه نشونیش رو میدی نه سیستم نظردهی میذاری؟ بگم اون خرسا بخورنت؟! نه... بگم اون استاد دانشگاهی که براش طنز نوشتی مشروطت کنه؟ (باز خوبه اون استاده، متوجهه که این فقط طنزه، طنز! باز از اون خوبتر، اینه که مردم تو قرن ما، یه چی دارن به نام گوگل! که بهش بگی: «دربست وبلاگ دانشفر»! صاااااف میبردت دم در وبلاگ پیادهت میکنه! فقط حیف که جایی برای اظهار نظر نبود! حالا فردا احساساتی نشی بیای بگی: من ازت ناراحتم چون جملة آخرت ایهام داشت! خب منم طنز نوشتهم!)
خاکستر: ...اگه شما و بچهها موافق باشین مطالب آموزنده، طنز، سخن از بزرگان و... براتون بفرستیم تا هم عبرتی و نصیحت و درس برای دیگران بشه. آخه تا کی میخواهیم از عشق و دوست داشتنها حرف بزنیم؟! بیاین یاد بگیریم که چطوری میتونیم یه زندگی خوب داشته باشیم و خیلی چیزای دیگه.
من که الان چند ماهه فقط شدهم خوانندة [مطالبِ صفحة] شما. با اینکه خیلی این خونة پلاک 13 رو دوس دارم، نمیگم برام تکراری شده یا کم آوردهم؛ میخوام تنوعی به این خونه بدم. من نمیگم نوشتة بچهها خوب نیس، اتفاقاً خیلی خیلی زیباست، ولی خوب تا کی؟ بیاییم برای یه مدتی خوب و زیبا زندگی کردن رو یاد بگیریم و در کنار اون هم عشق و دوست داشتن رو توی زندگیمون جا بدیم...
خاکستر جان، همین موضوع چن شماره پیشا مطرح شد، گذاشتمش به نظرخواهی، هر کی اومد گفت: یعنییییی چییییی؟ دِ! (البته بعضیهام گفتن: دِهَه! یا حتی: اِهِه! اِهَک! و: اِهِکی!) از یه طرف میگی جا برای چاپ مطالب خود بروبچ نیست و این همه مدت باید تو صف چاپ حتی اسممون اون کنار گوشهها بمونیم، از یه طرف دیگه میخوای هر کی یه مطلبی از رو اینترنت ورداره، اسمشم بزنه پاش، بفرسته و دیگه جا برای حاصل فکر ماها نمونه؟ (بعد باز دوباره: دِهَه! اِهِه! و قس علیهذا، هِکی و اینا! به اضافة انواع دیگری از این هِکیهای دیگه!) خلاصه که شانس آوردم از طریق ایمیل نظر داده بودن وگرنه الآن اون گوشی که هی میگم همینجور بیییییکااااار افتاده اینجا و منتظر شنیدنِ درد دلهاتونه...؟ چیزی جز تیکه بزرگهای بیش نبود! حالا چطور میخواست جوابت رو بده؟ منم برام سواله!
نیلوفر: ...انگار حال عجیبی دارم. این روزها همه دارند برای تو میگذرند و برای من خاطره میشوند. چه کنم به من [هم] کمی فکر کنی و مثل من که تو را در لحظه لحظههای خوشطعم زندگیام شریک میکنم، شریک بدانی؟
نخیر! اینجور که معلومه، حالت واقعاً عجیبه!
پویا رحیمزاده از سقز: ...حرفی در دل دارم، سنگین، به سنگینی نفرت: «اگر روزی نباشی، باز هم خواهم توانست زندگی کنم»؛ حرف کمی نیست.
پییوووووووو...اونقدر سنگین بود که عرق منم در اومد !
زهرا-ن: خودم را در میان جنگلی سرسبز میبینم/ ز باغ میوههایش یک سبد گیلاس میچینم/ سپس تنگ بلورینی ز آب چشمه پُر سازم/ دو سه تایی گل کوچک درون آب اندازم/ کمی خاشاک بردارم برای آتش چایی/ کمی هیزم جدا سازم، کمی هم توت صحرایی/ به سوی کلبه برمیگردم و شادان و خندانم/ به کلبه تا رسم در راه مدام آواز میخوانم/ درون کلبهام آهسته روشن میکنم آتش/ و آب چای میجوشد به روی شعلة سرکش/ به روی میز میچینم ظروف چوبی کوچک/ کلوچههای خوشعطر و سپس گلدانی از میخک/ کنارش یک سبد از توت صحرایی و از گیلاس/ فضای کلبهام گویی شده لبریز از احساس/ و حالا منتظر هستم که مهمانم رسد از راه/ نمیدانم که او اهل زمین است یا که اهل ماه/ دگر آهسته میبندم کتاب جلد آبی را/ دوباره خواندن باقی قصه رفت تا فردا/ ولی یک پرسش جالب میان ذهن من حک بود/ دلم خواست آن مهمان چه فردی بود؟
سهراب سپهری سراسیمه اومده پیشم و هی میگه: آااااخی! سوژه به این قشنگی! موضوع به این ملسی! حیفت نمیآاااد، اینجوری هَدَرش میدی؟! (یه جا قافیهش تنگ اومده! یه جا زمان فعل میزنه تو ذوق، اینجام که هولهولکی، زودی سر و تهش رو هم آوردی!)... آااااخی! حیفت نمیآااااد؟! (بهش میگم: «خب دیگه تو هم! هی تکرار میکنی! نمیگی الآن بخوره تو ذوقش، دِپرس بشه، کی جواب هدر شدن استعدادش رو میده؟» میگه: «کسی که استعداد داره --این عسلک مادر هم که داره-- به جای ناراحتی، به تقویت و پرداختِ بیشتر و بهتر و دقیقتر آثارش رو میآره»! حرف حساب! ...جوابی داری بهش بدی؟)
فاطمه ملکوتینیا از قم: تا به حال اندیشیدهای که چرا [بعضی از] کورها همیشه میخندند، حتی زمانی که گریه میکنند؟ ...به چه میاندیشی؟ [به] اینکه چشمهایشان چیزی نمیبیند و حتی نمیدانند آسمان چه رنگیست و حتی نمیدانند خودشان چگونه هستند و باز هم میخندند؟ آنها همیشه میخندند، حتی اگر آسمان چشمانشان تاریک باشد.
شاید دنیای آنها رنگیتر از دنیای ما باشد، ما چه میدانیم؟ ما چه میدانیم از رنگ های دنیایشان و از افکارشان که شاید رنگیتر از رنگینکمان دنیای ما باشد، و شاید دنیای آنها زیباتر باشد!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: