یک قاچ از زندگی

به‌کجا چنین شتابان!؟

کد خبر: ۳۸۴۶۶۷

پله برقی آرام‌آرام حرکت می‌کرد و خیل جماعت را با خود بالا می‌کشید.

نمی‌دانم چرا، ولی در میان آن همه مردم، چشمم روی پشت قدری خمیده پیرمردی دوید که کیسه‌های آویخته به انگشتانش، دست‌هایش را کشیده‌تر از حد معمول نشان می‌داد.

آرام و سنگین قدم برمی‌داشت؛ آن قدر آرام که همه با سرعت از کنارش می‌گذشتند؛ برخی هم تنه‌ای به او می‌زدند و گویی او را نمی‌بینند، به راه خود می‌رفتند.

نمی‌دانم چه شد که از او رد نشدم و همان‌گونه آهسته‌آهسته پشت سرش آمدم تا به آخرین ردیف پله‌هایی رسیدم که ما را به خیابان می‌رساند.

از راه رفتن پیرمرد می‌توانستم دریابم که کیسه‌ها برایش سنگین‌تر شده بودند.

آن‌قدر سنگین‌تر که پیرمرد به سختی آنها را روی پله اول گذاشت؛ دست‌هایش را رها کرد؛ در هوا تکان‌شان داد و انگشت‌هایش را باز و بسته کرد. گویی خستگی را در نوک انگشتانش دیده باشم، گام‌هایم را تندتر کردم و خود را به او رساندم. کنارش ایستادم؛ چند ثانیه‌ای این پا و آن پا کردم و بالاخره دل به دریا زدم و گفتم: اجازه می‌دین کمک‌تون کنم؟

سرش را که بلند کرد و نگاهش که در نگاهم افتاد، خستگیش را بیشتر و بهتر دید‌م و درک کردم.

نمی‌دانم چرا، ولی قبل از آن‌که چیزی بگوید، انگشتانم دور دسته چند کیسه نایلونی گره شد. آنها را که برداشتم با خودم گفتم: پیرمرد بنیه خوبی دارد که اینها را تا این‌جا کشانده است.

وزن نایلون‌ها باعث شد، قدری آرام‌تر از پله‌ها بالا بروم. پیرمرد هم که بار دست‌هایش کم‌تر شده بود، همراهم و پابه‌پای من می‌آمد. البته همان ابتدا با لحنی آرام و متین، از این همراهی سپاسگزاری کرد و مثل این‌که حرفی در دلش مانده و حالا باید بیرون بریزد، شروع به صحبت کرد؛ آن‌قدر صمیمی که با وجود سنگینی کیسه‌ها دلم نمی‌خواست پله‌ها تمام شوند؛ پس پاهایم آرام‌تر بالا رفتند.

پیرمرد دو پسر و یک دختر داشت که با همسر و فرزندان‌شان خارج از کشور زندگی می‌کردند.

همسرش هم که در خانه انتظار او را می‌کشید؛ مادری بود که سلامتش را خرج بزرگ کردن و سر و سامان دادن بچه‌ها کرده و حالا با پا درد و کمر درد، کمتر می‌توانست از خانه بیرون بیاید.

پیرمرد که همه تلاشش را به کار برده بود تا بچه‌ها تحصیل کنند و مدارکی قابل قبول به دست آورند، حالا راضی می‌نمود؛ اما دوری بچه‌ها قدری آزرده‌اش کرده بود. بچه‌ها گفته بودند پدر و مادر بروند و با آنها زندگی کنند؛ اما پیرمرد و همسرش ترجیح داده بودند سال‌های آخر زندگی را در خاک و دیار خودشان بگذرانند.

کارهای خارج خانه همه بر عهده پیرمرد بود و او راضی و خوشحال، آنها را انجام می‌داد؛ در خانه ماندن را به انتظار مرگ نشستن می‌دانست و زندگی را با تحرکش دوست داشت.

اما امروز که کاری داشته و جایی رفته بود و بازار روزی نزدیک را یافته بود؛ خریدی مفصل‌تر از روزهای پیش انجام داده و حالا خستگی قدری اذیتش کرده بود، اما آن چه بیش از خستگی، دلگیرش کرده بود بی‌اعتنایی جوانانی بود که از بازار روز تا ایستگاه مترو و تا این‌جا از کنارش گذشته بودند و نه تنها کمک که تعارفی هم نکرده بودند تا قدری یاریش کنند!این موضوع، هم تعجبش را برانگیخته و هم آزارش داده بود.

می‌گفت: با خودم فکر می‌کردم، ما ایرانی‌ها به نگه داشتن احترام بزرگ‌ترها شهره بوده و هستیم؛ وقتی در فیلم‌های غربی، نوع رفتار بچه‌ها و جوانان را با بزرگ‌ترها می‌بینیم، متعجب می‌شویم؛ اما امروز بیشتر دریافتم که گویا ما هم آهسته‌آهسته به سوی بیراهه می‌رویم یا بدون این که متوجه باشیم، نسل جدید به پرتگاهی فرهنگی نزدیک می‌شود.

حالا یک ربعی می‌شد که خارج ایستگاه ایستاده بودیم و صحبت می‌کردیم.

نگاهی به ساعتش کرد و با همان لحن مهربان و متینش پوزش خواست که سرپا و در هوایی سرد مرا به سخن گرفته است.

لبخندی زدم و گفتم: چرا پوزش؟ من از هم کلامی با شما، بسیار خرسند شدم و بسیار آموختم.

لبخندی زد و دستش را برای ماشینی بلند کرد. راننده جوان ایستاد، اما بر سر نرخ کرایه به توافق نرسیدند و ماشین رفت. تا ماشین دیگری بیاید، چند دقیقه دیگری هم با هم حرف زدیم. وقتی کیسه‌های نایلون را روی صندلی عقب گذاشتم و در را بستم؛ پیرمرد از پنجره ماشین، دستم را گرفت و فشرد و گفت: سپاسگزارم پسرم؛ امروز برای من روز خیلی خوبی شد.

ماشین رفت. من ماندم با کلی حرف در سرم که باید به خودم چند ساعتی فرصت می‌دادم تا آنها را مرتب و منظم کرده و چندین و چند بار مرورشان کنم تا من هم به بیراهه نروم.

کورش اسعدی بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها