در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مصطفی کارخانه- مربی والیبال:من اصالتا ورامینی هستم و حتما میدانید ورامینیها رگ و ریشه مذهبی دارند، به همین خاطر آن روز گروهی از ورامینیها که من و پدر و برادر روحانیام هم جزوشان بودیم، مسوولیت امنیت بخشی از مسیر امام را عهدهدار شدیم. حفاظت از هر منطقه در تهران و مسیر ورودی امام از فرودگاه تا بهشت زهرا به یک عده سپرده شده بود و حفظ امنیت محوطه اطراف مهدیه تهران هم به بچههای ورامین و انتظامات آن سپرده شده بود. ماموریت ما از شب دوازده بهمن شروع شد و تا روز 12 بهمن و بعد از مراسم بهشت زهرا ادامه پیدا کرد. ماشین امام که به مهدیه رسید، پشت سر ایشان به بهشت زهرا رفتیم.
من آنموقع 20 ـ 19 سالم بود و یادم میآید خیلی مشتاق و علاقهمند دیدار امام بودیم و هیچ انگیزهای بالاتر از آن برایمان وجود نداشت؛ بویژه برای من که در یک خانواده مذهبی رشد کرده بودم. خوشبختانه هنگام عبور ماشین امام، ایشان را دیدم و شاید بهترین خاطرهام هم از آن روز، دیدن چهره روحانی امام بود و این مهم که در این میان، من هم وظیفهای داشتم و توانستم آن را بخوبی انجام بدهم و از این بابت بسیار خوشحال بودم.
نصرالهافجهای - خوشنویس:
آن روز من و همسرم، مثل بقیه مردم و هماهنگ و همصدا با آنها به طرف فرودگاه حرکت کردیم تا به صف استقبالکنندگان از امام بپیوندیم. تقاطع سعدی از ماشین پیاده شدیم و از میدان شهدا به سمت پایین، طرف بهارستان و چهارراه سرچشمه به راه افتادیم. مسیر زیادی را پیاده طی کردیم و هر طرف میرفتیم هجوم جمعیت بود، آنچنان که خودبهخود و در موجی از راهپیمایان به سمت شرق کشیده شدیم. شاید چهارراه سرچشمه بودیم که دیگر روز از نیمه گذشته و ساعت یک و دو بعداز ظهر شده بود. ما از غافله همراهی کنندگان امام تا بهشتزهرا جا مانده بودیم. یادم هست چون ظهر شده بود و حسابی هم گرسنه بودیم با همسرم به یک رستوران رفتیم، ناهارمان را خوردیم و به خانه برگشتیم. البته بین راه از طریق رادیو لحظه به لحظه اتفاقات آن روز را گوش میدادیم. من یک رادیو ترانزیستوری کوچک به اندازه یک کف دست داشتم که خیلی قوی بود و همه جا آنتن میداد. این رادیو همیشه و همه جا و حتی آن روز دستم بود و همیشه در جریان اخبار و اتفاقات انقلاب قرار میگرفتم.
داوود رشیدی - بازیگر: این قضیه مربوط به 30 سال پیش است و خیلی دقیق از آنروز یادم نمیآید اما آنچه در ذهنم مانده، این است که تهران بودم و به اتفاق خانواده و همراه بقیه مردم به خیابان رفتیم.
آن روز از خیابان ولیعصر و میدان ونک به سمت پایین و خیابان انقلاب حرکت کردیم تا ببینیم چه پیش میآید و سیل جمعیت ما را کجا میبرد. جمعیت آنقدر زیاد بود که فکر فرودگاه رفتن را از سر بیرون کردیم و فقط با سیل جمعیت حرکت میکردیم و گاهی هم کنار خیابان میایستادیم.
آنچه از این روز بیشتر در ذهنم مانده، مردم و شور و شوق آنها بود. هر کسی را میدیدی برای استقبال از امام به خیابان آمده بود و همه میخواستند بروند فرودگاه. تماشای انبوه مردم و التهاب دیدن امام که البته همراه با کمی نگرانی و دلهره بود واقعا جالب و هیجانانگیز بود و خدا خدا میکردیم که همه چیز به خوبی و خوشی بگذرد و به قولی ختم بخیر شود که الحمدالله همینطور هم شد.
احـــمد عــربانی- کاریکاتوریست: از چند روز پیش از 12 بهمن به اتفاق خانواده و بر حسب اتفاق رفته بودیم تبریز دیدن اقوام.لذا آن روز با خانواده و فامیل نشسته بودیم روبهروی تلویزیون و با هیجان و ولع تمام مراسم آمدن امام را که از تلویزیون پخش میشد، تماشا میکردیم. از طرفی دلمان خیلی سوخت که تهران نبودیم و از طرف دیگر محو تلویزیون و برنامه آن شده بودیم. باور کردنی نبود، برایمان عجیب و هیجانانگیز بود.
الان به خاطر ندارم مراسم زنده پخش میشد یا شب بهطور غیرمستقیم آن را تماشا کردیم، اما خوب یادم هست که اواسط مراسم، برنامه یکهو قطع شد و سرود شاهنشاهی و عکس شاه به جایش پخش شد و این همه را عصبانی کرد چون آن روز حواس همه در سراسر ایران به آمدن امام بود تا جایی که مردم شعار میدادند «اگر امام فردا نیاد، مسلسلا بیرو میامد».آن روزها کار من هم کشیدن کاریکاتور و چسباندن آن روی در و دیوار بود، چون دوست داشتم سهمی در این انقلاب داشته باشم لذا با آقای عبداللهینیا کاریکاتور میکشیدیم و به در و دیوار میچسباندیم. حتی یکی دوتا از آن کاریکاتورها همان موقع توی کیهان چاپ شد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: