عکاسی ممنوع!

این نرده‌ها را می‌بینی، نرده‌های خانه تیمسار است. برای خودش قلعه ساخته بود. توپی که از سر این نرده‌ها رد می‌شد دیگر بر نمی‌گشت. کسی جرات نداشت زنگ خانه اش را بزند بگوید توپ ما را بده. شوخی که نبود، تیمسار بود. فکرش را نمی‌کرد با این همه برو بیا و مدال و ستاره به این روز بیفتد.
کد خبر: ۳۸۳۵۵۰

دمش را گذاشت روی کولش و رفت. دیر رسیدیم و الا گرفته بودیمش. یک گوشه حیاطش یک انبار توپ بود. لا مروت نمی‌گفت این توپ‌ها را پرت کند توی کوچه. گفتند با یک بی‌ام‌و یشمی در رفته، بقیه ماشین‌ها را گذاشته و رفته. جای دوری هم نرفته. سر همه خیابان‌ها گشت گذاشتیم. لابد همین طرف‌ها سوراخ موش داشته. برای همین این کاغذ را نوشتیم که اگر کسی خبری داشت یا دیده بودش به ما بگوید. اینقدر تیر خورده و زخمی هست که دکتر کم آمده. آنهایی که آدم بوده‌اند مانده‌اند توی بیمارستان‌ها. طاغوتی‌ها هم که فرار کرده‌اند. این کاغذ را نوشتیم که یکی هم به یاد بیمارستان بچه‌ها باشد. این یکی را هم برای شما‌ها نوشتیم.حالا چه وقت عکس انداختن است. نگیر آقا! نگیر. اینجا که خیابان نیست، منطقه نظامی است، خطرناک است، چرا می‌خندی؟ فقط یکی بگیر و برو. صبر کن کلاهم را بگذارم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها