در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ای خوب؛ به آیینه هم که مینگرم، باز چهره تو را به خاطر میآورم... آری، تو با حس عاشقانه، غزل شدن را در گوش من زمزمه کردی و من بر ساحل تنهایی گام نهادم.
سمانه زینلی از کرج
صبح عشق
تو آسمون قلب تو، ستارهای خاکی میشم/ جون خودت اگه نخوای، از زندگی شاکی میشم/ یه روز پاک و آبی، تو دفتر رفاقت/ اسم تو رو نوشتم، گفتم از این حکایت:/ که دل شده اسیرت، تو باغ و اون کویره/ صفای پاک چشمات از خاطرش نمیره/ دل اهل سادگی بود، عشق اومد [و] بلا شد/ هر چی که داشت تو دنیا، به پای تو فدا شد/ افسوس؛ بهای دیدار، مرز یکی شدن نیس/ من پشت یک غروبم از صبح عشق گسسته/ بندزن نداره فایده، هزار ساله شکسته/ اما کنار باغت، خورشید زده جوونه/ این بیصدای ویرون، داره تو رو بهونه.
علیرضا ماهری
احساسات قلبی
دیگه خستهام کرده بود. از دستش عاصی شده بودم. یه روز بالاخره تصمیم [قاطعی] گرفتم. قلبم رو درآوردم [و] گذاشتم روی صندلی. خودمم پشت میز، روبروش، روی یه صندلی دیگه نشستم... بهش گفتم: «چته؟ چرا همهش مینالی؟ آخه تو چته که وقت و بیوقت بغض میکنی؟» تپشهاش تندتر شد. ترسیدم سکته کنه و بمونم [رو] دستش! بهش گفتم: «آروم باش! من فقط میخوام دلیل این گریههات رو بدونم. هر چی باشه تو قلب منی؛ دوستت دارم؛ پس نگران نباش. بگو شاید بتونم کمکت کنم». با همون تپشهای تند، پوزخندی زد و گفت: «تو میدونی من چمه ولی به روی خودت نمیآری» گفتم: «تو هی میگی تنهایی. بابا من که این همه دوست و آدم دوروبرم هستن. تو چرا قدر اینا رو نمیدونی؟ من با چشمای خودم میبینم که تو اصلا هم تنها نیستی»! آروم گفت: «...تو فکر میکنی اونا کنارتن. آره درسته، جسما کنارتن، اما هیچ کدوم قلبشون کنار من نیست. قلب هیچ کدومشون من رو دوست نداره» اشکهاش کمکم روی صورتش جاری میشدن. با ناراحتی گفتم: «خب حالا من چیکار کنم؟ چه جوری تنهاییت رو پر کنم که دیگه گریه نکنی؟» گفت: «سعی کن قلب آدما رو به دست بیاری. اونوقت قلب اونا میشه همدم من و دیگه تنها نمیشم. حتی اگه ازشون دور هم باشی ما قلبها به هم نزدیکیم. تمام سعیت رو بکن تا من رو شاد نگه داری» گفتم: «آخه من چه جوری قلب دیگران رو به دست بیارم؟ چطور تو رو شاد کنم؟» گفت: «ما قلبا از شاد شدن همدیگه شاد میشیم. اگه میخوای من رو شاد کنی، قلب یه نفر دیگه رو شاد کن. اونوقت اون قلب از من تشکر میکنه و به من نزدیک میشه. اونوقت منم شاد میشم و دیگه تنها نمیشم. پس به خاطر قلب خودت، قلب دیگران رو شاد کن».
دستم رو گذاشتم روی قلبم. چه گرم بود! بعد دستم رو گذاشتم روی جای خالی قلبم و چه سرد بود!
ارومیای بنفش
سادهترین راه لذت
بارون تند و ریزی که به شیشه پنجره میخوره، میتونه نوید یه روز کسلکننده رو بده. میتونی دستات رو تکیه بدی زیر چونه[ت] و همینطور که سرت رو به شیشه چسبوندی، چشات رو، رو به بارون ببندی و به همه چیزای غمانگیزی که طی چندین روز و ماه و سال بهت گذشته فکر کنی؛ اونقدر که خوابت ببره و وقتی بیدار شدی ببینی سرت داره از درد منفجر میشه.
... صندلی رو میذارم کنار پنجره، استکان چای رو تو دستم میگیرم تا گرماش از لابلای انگشتام، وجودم رو گرم کنه. ژاکت صورتیرنگِ دستبافی که مادرم بافته، تنمه [و] هر وقت میپوشمش حس میکنم تو آغوش مادرم هستم و کتابی [رو میخونم] که [صفحاتش] روبرو[ی چشا]م بازه و [متنش] اینقدر خوندنیه که میتونم جرعهجرعه کلماتش رو با چاییم بنوشم... .
چقدر لذتبخشه این لحظه؛ به همین سادگی!
حدیث مطالبی
ظاهر و باطن
اکثر پدر و مادرا تو بچگی واسه بچه اسم انتخاب میکنن، ولی وقتی بچه بزرگ میشه یه جهت مخالف با معنی و مفهوم اسمش میگیره. مثلا اسم بچه رو میذارن زلفعلی، بزرگ که میشه تموم موهاش میریزه! یا اسم بچه رو میذارن مهرزاد، با مهر متولد میشود و... همه مهرش رو پای یه نفر میریزه. [فرض کن] اسم یکی رو هم میذارن فهیمه [فقط دارم مثال میزنم] که [یه وقت میبینی] خیلی [هم] نفهمه. نمیفهمه که این مهرزاد تموم مهرش رو به اون بخشیده.
مهرداد از سلماس
ساحل دریای نامهربانی
وقتی آسمان چشمانت ابریاند، وقتی مژگانت بیمحابا چتر نگاهت میشوند، وقتی قایق لبانت در ساحل سکوت پهلو گرفته، وقتی دستانت خالی از خواهش ستارههاست، من میخواهم لبریز از آینه شوم و تو را با آسمان آشتی دهم.
حالا که گرفتار مرداب خودخواهی هستی، میخواهم دریای نامهربانیات را ساحل باشم!
زهرا فرخی 30 ساله از همدان
رفتم نجّاری، به مغازهداره گفتم: «یه جالباسی میخوام به شکل ساعت شنی، فقطم یه شاخه واسه آویزون کردن لباس داشته باشه»! نجّاره چشاشو نیموری کرد و گفت: «بینم! دوربین مخفیه؟»! گفتم: «نه! اینعسل مادر ،خودش داره کلاه خودش رو ورمیداره تا ساحل نامهربونیهای یه مرداب خودخواه باشه! گفتم شنهای عقلش که ریخت تو محفظه احساسات ساعته، حداقل یهجا داشته باشه کلاهشو آویزون کنه»!
سلیقه روزگار
اصغر آقا: حمید آقا، یه زنگ میزنی یه تاکسی منو برسونه درمانگاه؟ آخه 10 دقیقه پیش تصادف کردم، فکر کنم پام شکسته.
حمید آقا (توی دلش میگه:... زودتر بمیری از شرّت راحت شیم!): ای بابا، تصادف چرا؟ آخه چرا حواست رو جمع نمیکنی؟ بابا به فکر خودت نیستی به فکر ما باش که انقدر نگرانتیم. ببین عزیز، من تلفنم خاموشه، شارژ نداره. الآنم یه جلسه مهم دارم واِلّا میرسوندمت. برگشتنی در خدمتیم آقا. جایی نریها!
اصغر آقا: پس شرمنده، کیفم گموگور شد بعد از تصادف، یه 5 تومن قرض بده تا خودم رو برسونم درمانگاهی، دکتری، چیزی.
حمید آقا: آقا خودت که خبرداری، جیب من و تو که نداره، [ولی] آخرِ ماهه جونم. تو بگو 5 قرون، اصلا بگو یه بلیت اتوبوس، ندارم جون تو.
(قبرستان، صدای بلندگو: «گلچین روزگار عجب باسلیقه است...»!)
حمید آقا در حال گریه و بالا کشیدن آب دماغ: یادته اصغر آقا! گفتم بهت دنیای نامردیه! یه وقت چیزی خواستی فقط به خودم بگو... گفتم: آخه مگه من مُردهم که تو با پکوپوز خونی، پاشی با تاکسی و 115 و این حرفا بری بیمارستان؟ خودم نوکریت رو میکنم؛ اصلا بگیر این سوئیچ؛ گفتم بگیر این 000/000/1 تومنم پیشت باشه یه وقت لازم میشه. همهش میگفتی: حمید آقا انقدر منو شرمنده مرامت نکن! نکن این کارا رو! نکن... هی بخشکی روزگار!
زینب فخار از کاشمر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: