خانه بروبچه‌ها

ناگهان‌،‌جوانه خشکید

کد خبر: ۳۸۲۲۳۷

 انگار که یک نفر «هاه» کرده باشد روی شیشة ایمیلها، و ایمیلهای دیگر زیر بلوری بخارزده محو شده باشند. جای حرکت انگشتی روی این «هاهِ بُخار» تو را می‌کشاند به این سو که اول این‌جا را نگاه کن! اول این ایمیل را باز کن! اول این مطلب را بخوان! و چهار کلمة «درگذشت ناگهانی جعفر دردمندی» همراه با بُهت و ناباوری روی گردی چشمهایت می‌نشیند. «شیوا از سلماس» در متن ایمیلش نوشته: «...امروز صبح وقتی برای خرید روزنامه رفته بودم دیدم روی دو طرف دکة روزنامه‌فروشی اعلان مجلس ترحیمی نصب شده و وقتی دقت کردم واقعاً شوکه شدم و بسیار ناراحت، چون روی آن نوشته بود جعفر دردمندی به ابدیت پیوست...».

برادرش «اصغر دردمندی» که از او هم نوشته‌هایی خوب در این صفحه چاپ شده، می‌گوید: «با این‌که از نظر جسمی معلول بود، از نظر ذهنی، خلاق و مستعد بود». راست می‌گوید. او پایی برای رفتن به دشت و دمن نداشت، اما دست قلمش خلوت خیال را خوب می‌پیمود. جعفر، جوانه‌های قلمش را 14 دی بر زمین گذاشت و نیمه‌شب پیکرش را به دست سرد زمستان سپرد؛ اما از او 16 دی 87 در صفحة بروبچه‌ها متنی چاپ شد با عنوان مرده‌دوستی که حکایتی آشناست: «دیروز: غرق در تنهایی و بی‌کسی... پشت دیوارهای آجری، قلبی می‌تپید که هیچ گوشی، آن تپشها را نشنید. دلی بود پُر از حسرت... امروز: رقص غم‌انگیز وداع و آواز حزن‌انگیز گریه و شیون. حضور انبوهی از انسانهای غریب و آشنا. دسته گلهایی با روبند سیاه، دیوارها پر از پارچه‌نوشته، و نوشته‌هایی به رسم یادبود... دوباره داستان تکراریِ رفتن و عزیز شدن!»

خبر درگذشتش غمبار بود، اما خوشحالم که او و نوشته‌هایش برای من و به گمانم بسیاری از بروبچه‌های این صفحه، پیش از رفتنش عزیز بودند و تپشهای قلب و قلم دردمندش را بسیاری از خوانندگان، همان دیروز، پیش از مرگش می‌شنیدند و می‌خواندند.

یادش گرامی.

ف. حسامی (پاسخگوی بروبچه‌ها)

نقاشباشی

تا حالا شده یاد نقاشیهای دوران بچگیت بیفتی؟ به نظر من نقاشیهای هر بچه‌ای نشون از رؤیاهایش ‌داره. [مثل ما که] اکثر نقاشیهامون تو یه چیز خلاصه می‌شد: یه کلبة سادة چوبی، یه درخت بزرگ، یه برکه، چند تا پرنده و یه خورشید خانوم خوشگل که جلوة خاصی به رؤیا[ها]ی کاغذیمون می‌داد [اما] حالا که بزرگتر شدیم، تموم دنیامون پر شده از آسمونخراشهای بزرگ و یه آسمونی که از شدت دود[گرفتگی]، حتی رنگ آبیش هم از یادمون رفته.

مگه ما همون بچه‌های قدیم نیستیم که نقاشیهامون پر بود از زندگی؟ پس این دنیایی که واسه خودمون ساختیم از کدوم کابوس کودکیمون سرچشمه می‌گیره؟ دنیایی که حتی نمی‌شه با تمام وجود یه نفس عمیق بکشی. [حیف که] ساختمونای بلندمون تو آسمون، حتی جایی برای خورشید خانومِ قشنگِ رؤیاییمون باقی نذاشتن.

می‌خوام برم جعبة مداد رنگیم رو پیدا کنم و یه نقاشی رؤیایی، رؤیایی و کودکانه، رو کاغذ سفید بکشم. رؤیایی که توش هیچ جایی برای ساختمونای بلند و ماشینهای صنعتی
نیست.

سیاوش منصور

(اَه! بدم می‌آد از بچة بد! این بچه بده هم یه‌ساعته هی گوشة لباسم رو می‌کشه و می‌گه: بهش بگو موبایلش رو بده به من! بگو تلویزیونشونم بِدن! بگو دیگه! بگو دیگه! بگو قبل از این‌که بره جعبة مدادرنگیهاشو بیاره، یخچالشونم بده! بگو دیگه!... اَه! چرا نمی‌گی پس؟ پاسخگوی بد! ...می‌بینی؟ دوره‌ای شده!)

یادم تو را یاااااد

آن‌قدر پا فشردند دستان سختگیرت/ بر اشتباه تلخِ تغییرناپذیرت/ راضی نبودم اما گفتم که با تو هستم/ این قلب جابرانه، دیوانه‌ات، اسیرت/ دلشورة عجیبی در جان من نشاندی/ آه این سفر چگونه، یکروزه کرد پیرت؟/ تب کرده بودی انگار، گفتی که درد داری/ دردی که کرده سوزَش، از این زمانه پیرت/ دستان مهربانت می‌رفت رو به سردی/ کم‌کم به خواب می‌رفت، چشمان سربه‌زیرت/ آری تو جان سپردی، من خیره مانده بودم/ بر جاده‌های رفته، بر آخرین مسیرت/ تنها شدم پس از تو، تو زیر خاکی اما/ از یاد من نرفته، قلب بهانه‌گیرت/ حالا سر مزارت دلتنگ می‌نشینم/ دلتنگ بوسه‌هایت، آغوش گرمسیرت/ دیشب به خواب دیدم، گفتی به فکر خود باش/ در خواب من شکفتی با عطر بی‌نظیرت.

(فکر نکنی آشتی کردما! قهر قهر...)

ر. ط. از ح. ف.

ر. ط. جااااان... از ح. ف جااااا...! خودت بگو! اینه رسمش؟ ما شدیم یک‌صفحه‌ای و یه اسم خشک و خالی از یه عالم اسم آشنا و قدیمی نمی‌تونیم بیاریم، تو چی؟ باز خوبه کیف پولم همرام بود، کرایه تاکسیمو خودم حساب کردم! اگه به امید تو بودم که الآن رانندهه انداخته بودم وسط برفا که! (حالا خودمونیم و این هزاران خواننده‌ای که می‌خونن! بپّا کسی نفهمه چی گفتم! قهر چیه جوون؟ محاکمه نکرده... حکم می‌بُررررری؟! بعدشم، بگو بینم، نمی‌خوای بگی که این شعره با زندگیت مرتبطه؟ هوووووممممم؟ امیدوارم سایة مادر بزرگوار، همچنان بر سرت باقی باشه)

قیلوله‌صبحگاهی

شنبه ساعت یک‌ونیم کلاس داشتم که از بد روزگار به مادر جان گفتم که صبح ساعت 10بیدارم کنند. مادر با فریادی [متعجب، برجا ماندند] که ساعت تازه 7 است! گرفتم خوابیدم که باز هم صدای فریادی آمد: «ساعت5/‌7 است». باز هم خوابیدم. این روند عظیم، یعنی بیدار کردن بنده همچنان ادامه داشت که یکهو گوشیم زنگ زد. فکر کردم ساعت 10 شده. پس بیدار شدم و به زندگی لبخندی از سر اجبار زدم. صورتی شُستم و صبحانه‌ای خوردم تا این‌که صحنه ای عجیب مرا به وجد آورد: بله، اخبار ساعت9 [از] شبکة اول [پخش می‌شد]! باز هم بله، مادر جان، ساعت گوشیم را از‌10 روی5‌/‌‌8 گذاشته بود!

حالا شما یه نصیحت کن که بابا اگه ما ساعت 10 هم بیدار می‌شدیم به کلاسمان هم می‌رسیدیم.

بهار نارنج

ای بابااااا، تمام لذت چُرت زدن، به همون پنج‌دِقِة آخرشه! حالا این طفل معصوم می‌خواد هفتاد تا پنج‌دقه چرت بزنه! چیکارش دارین آخه؟ (اینم نصیحت. خوبه؟ دفعة بعد به جای این‌که بگی ساعت 10 بیدارت کنن، بگو ساعت یک‌ونیم کلاس دارم)

صرفه‌جویی هنر است!

نمونه‌هایی بارز از کلکهای دلسوزانة مادرانه، از زمانی که یارانه‌ها هدفمند شده و ما صرفه‌جو:

1-چراغ رو خاموش کنم بهتر بتونی تلویزیون تماشا کنی؟ (و بدون این‌که منتظر جواب بشه چراغ رو خاموش می‌کنه و از اتاق می‌ره بیرون)!

2-در حالی که با کلافگی می‌آد تو اتاق: زمستون امسال چقدر هوا گرم شده! من بخاری رو خاموش کردم! (و در حالی که ما از سرما می‌لرزیم، اتاق را ترک می‌کنه)!

3-عزیزم چرا هفته‌ای دو بار می‌ری حموم؟ پوستت خراب می‌شه تو این سرما! از این به بعد ماهی دو بار! (و حوله‌م رو از دستم می‌گیره و اتاق رو ترک می‌کنه)!

4-غذاها چقدر چرب و چیلی شده‌ن! برای این‌که هیکلتون از فُرم نیفته از فردا همگی با هم شروع می‌کنیم به گرفتن رژیم کاهو!! (و با این‌که تازه نشستیم سر سفره، شروع می‌کنه به جمع کردنِ بشقابها و اتاق رو ترک می‌کنه)!

حالا این بماند که ما با نور شمع درس می‌خونیم و تیلیفون هم از بیخ قطعه! (منم الآن قلکم رو شیکستم اومدم کافی‌نت برات ایمیل بدم. هییییییس! صداش رو در نیار، اگه مامانم بفهمههههه!!)

شیطون بلا

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها