قیامت بود انگار

عاشورا برای آنها تمام نشده ؛ برای آنها و بقیه آدمهایی که رفته بودند تا در کنار حرم امام حسین ، محرم امسال را عزاداری کنند...
کد خبر: ۳۸۱۷۳
همه آنهایی که از «بازبودن» مرز ایران وعراق در این چند روز استفاده کردند. حالا اما، ثبت نامی ها هم به زحمت می روند آن طرف.
«قانون» دوباره سفت و سخت روی مرزهااجرا می شود و همه رفت وآمدهاتحت کنترل است. ته دل همه آنهایی که زخم خورده و خسته از زیارت امام شهیدشان برگشته اند یک جور حس برگشتن به کربلا و نجف و کاظمین موج می زند.
دعایشان این است که روزی امنیت کامل برقرار شود و همه زایران بتوانند بدون هیچ اضطرابی به زیارت بروند. بوی کربلا را می شود از این چند نفر مجروح انفجار کربلا در ظهر عاشورا که حالا در بیمارستان امام خمینی بستری هستند، سراغ گرفت.


پیرمرد مچاله شده روی تخت ؛ چشم هایش را بسته و آرام نفس می کشد!
جثه اش زیر ملحفه ، کوچک است و نحیف! انگار که یک پسربچه 13 - 14 ساله خوابیده باشد!
پاهایش را جمع کرده توی شکمش...
«قربانعلی براتی 100 ساله» این را روی کاردکس کنار تختش نوشته اند. انگشت های حنا بسته اش ، کبود است... مثل بدنش...
مثل دست راستش که از زیر ملحفه سفید بیمارستان ، زده بیرون و سیاه شده... از آرنج تا مچ!
«تمام بدنش همین طور است... پر از خون مردگی و کوفتگی...».
پیرمرد نا ندارد حرف بزند؛ فقط ناله می کند... بی صدا...
«اسمش برات علی براتی است. قربانعلی ، پسرش است که سال 63 شهید شده توی شملچه!
اما توی کربلا وقتی که پدرم زخمی شد، چند نفری شناسایی کردند و گفتند پدر شهید قربانعلی براتی است.
به خاطر همین از عراق تا اینجا، همین اسم مانده رویش...».
این را پسر کوچکترش می گوید که صورتش سوخته از آفتاب داغ بجنورد؛ مثل دلش که برای تنهایی و غریبی پدرش آتش گرفته...
«سالم بود... سر حال بود... با پای خودش رفت کربلا... حالا ببین!».
این را که می گوید، با حسرت زل می زند به برات علی که خوابیده هنوز...
پیرمرد هفت روز است که اینجا بستری است و او تازه 3 روز است که پیدایش کرده!
«تا شنیدیم اینجا بستری شده ، زود آمدیم تهران ، اما اینجا ما هم غریبیم... جا نداریم... کسی را هم نداریم...».
بجنورد، همه منتظر بودند، می خواستند گوسفند قربانی کنند جلوی پای برات علی! حالا، همه نشسته اند و دعا می کنند، پیرمرد، حالش خوب شود!
تخت 14 بخش اورژانس! برات علی چند روز است با این تخت یکی شده و از جایش تکان نخورده...
حواسش را انگار، جا گذاشته کنار حرم آقا...
«آقا... آقا!... قربون بزرگی ات... اینها زوارت بودند... آقا!»
این را باز، پسر برات علی می گوید؛ صدایش اما مردانه نیست... بغض نشسته توی گلویش...


تخت 33 بخش اورژانس. اینجا، امیر می خوابد.
«سیدامیر نوعی ، اهل مشهد» با همان لهجه مشهدی می گوید: «30 سالم هم هست... خو!»
اما خنده می ماسد روی لبهایش... از دردی که توی گلویش نشسته! دردی که از ظهر عاشورا، نفسش را گرفته...
«یک ترکش سه سانتی نزدیک شاهرگم است که دکترها می گویند هنوز زود است که عمل کنم و دربیاورمش... باید صبر کنم تا عفونت های گردنم خوب شود!».
سیدامیر، از مشهد با چند تا از دوستها و بچه محل هایش راه افتاده و رفته مرز مهران ؛ از آنجا هم کربلا! به همین راحتی!
«مرز باز بود... خو! هر کسی می خواست راحت می رفت آن طرف! ما هم یک روز مانده به تاسوعا رسیدیم کربلا!
اما چون شلوغ بود و زایر زیاد آمده بود، جا پیدا نکردیم. به خاطر همین رفتیم تو چادرهای آیت الله سیستانی که صلواتی زده بودند برای زوار ایرانی!...
شب را همان جا خوابیدیم و از صبح تاسوعا تا غروب ، بیرون بودیم ؛ دنبال دسته های عزاداری و سینه زنی راه می رفتیم.
بعد شب دوباره رفتیم حرم برای زیارت. فردایش هم که عاشورا شد و بمب گذاشتند و مردم را این طور عزادار کردند...، خانوم!».
«از لحظه انفجار چیزی یادت مانده؛» من می پرسم و او چشمهایش را چند لحظه می بندد و بعد می گوید:
«ها... خوب! اول صدای انفجار آمد. آن موقع ما در خیابان شاه عباس بودیم. پشت سر قمه زنهای عرب ایستاده بودیم و آنها را نگاه می کردیم. فکر کنم حدود 10 صبح بود، خانوم!
بمب اول که منفجر شد، عراقی ها گفتند: «نترسید، چیزی نیست... اینجا از این چیزها زیاد است!» خوب عادت داشتند به این سر و صداها! اما بمب دوم که منفجر شد، ایرانی و عرب ، همه وحشت کردند، هر کسی می دوید یک گوشه ای تا پناه بگیرد.
زمین هم انگار می لرزید... چند تا از مغازه های آن اطراف هم خراب شد...».
«خودت کی مجروح شدی ؛»
«همان نزدیکی ها، کوچه تنگی بود که انتهایش به آب فرات می رسید، ما فرار کردیم تا در این کوچه پناه بگیریم که بمب سوم هم منفجر شد... انگار بمب از بالا افتاد پایین ، نفهمیدم... چون فاصله اش با من زیاد بود، حدود 10-11متر... زخمی شدنم را هم نفهمیدم ... یکدفعه افتادم روی زمین.
فقط حس کردم گردنم یک لحظه داغ شد و سوخت ... بعد هم دیدم چند نفری که از من به بمب نزدیک تر بودند، یکی یکی شهید شدند!
مثلا چند تا خانوم اصفهانی بودند و چند تا عراقی که شهید شدند...». سید اینها را که می گوید، چند لحظه صبر می کند تا نفس تازه کند...
شاید هم یاد همان لحظه افتاده باشد... لحظه انفجار! که قیامت بود انگار، از بس که زایر آمده بود دور حرم و بعد از ترکیدن بمب ، از بس که جنازه افتاده بود روی زمین...
کنار دیگهای غذای صلواتی! دیگهایی که خودش می گوید هر صد قدم به صد قدم ، یکی از آنها را باز کرده بودند!
«بالاخره این اولین سالی بود که عزاداری آزاد شده بود تو عراق! ما هم رفته بودیم برای عزاداری فقط، خانوم! چقدر دلم می خواست ظهر عاشورا را کنار حرم آقام باشم...
به نرگس و حسینم هم قول داده بودم سوغاتی بیاورم برایشان از کربلا، تبرک! حالا هم که خودم اینجا هستم و وسایلم معلوم نیست عراق مانده یا فرستاده اند ایران...
آخر قرار شد وسایل مجروحین و شهدا را جداگانه بفرستند ایران!».


قدیرملاحسینی 45 ساله است. طبقه پنجم بخش جراحی های ترمیمی بیمارستان امام خمینی بستری است. پسر جوانش کنارتختش نشسته.
«سرم درد می کند... حالم خوب نیست... نمی توانم مصاحبه کنم...».
پسرش بسیت ، همه حرفهایش را می داند: «ما با کاروان رفته بودیم... شب تاسوعا هم کربلا بودیم. با مادرم و پدرم و چند نفر از فامیل و همسایه ها رفته بودیم.
ساعت 7 شب بود که رسیدیم کربلا. نزدیکی های خود حرم آقا، آپارتمانی بود که ما از قبل در آن اتاق گرفته بودیم.
فردا صبح هم اول رفتیم خیمه گاه امام حسین و بعد هم رفتیم حرم حضرت ابوالفضل!
قدمگاه امام حسین بودیم که این اتفاق افتاد... نشسته بودیم و عزاداری عراقی ها را تماشا می کردیم که یک دفعه انگار یک چیزی از بالا افتاد پایین و منفجر شد.
مردم پراکنده شدند... ما هم فرار کردیم که از روی پل رد شویم... آنجا بود که یک بمب دیگر منفجر شد... پدرم و مادرم همان جا زخمی شدند.
البته پدرم فقط پای چپش ترکش خورده ، مادرم ، هم ترکش دارد هم سوختگی. به خاطر همین الان در بیمارستان مطهری بستری است... چند دقیقه بعد از انفجار ما را رساندند بیمارستان کربلا...
دوساعتی آنجا بودیم. بعد اینها را منتقل کردند بیمارستان بغداد. یک روز هم بغداد بودیم تا این که ساعت 30/10 شب با آمبولانس ما را آوردند به طرف ایران و رفتیم بیمارستان کرمانشاه... بعد هم که آمدیم اینجا...».
روی سر و صورت پدر جای سوختگی است. انگار که آتش پریده باشد روی آن! می گوید: «بار اول بود که می رفتم کربلا...
بالاخره امام حسین ما را طلبیده بود... ما زایر امام حسین بودیم...».

اینها زایرند... زایر امام حسین!

مینا مولایی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها