داستان زندگی جوانی که 2 سال را در حبس ماند

بازگشت برایم آسان نبود

زیاده‌خواهی یکی از دلایلی است که برخی‌ها را به انجام کارهای خلاف قانون ترغیب می‌کند. در این بین عده‌ای بعد از آن‌که متوجه عواقب کارهایشان شدند از چنین اعمالی دست می‌کشند. محمود ـ ت یکی از این افراد است. او که اکنون 36 سال دارد می‌گوید: من در جوانی هیچ وقت شغل ثابتی نداشتم.
کد خبر: ۳۸۱۱۸۲

هر از گاهی سر یک کار می‌رفتم و با احساس نارضایتی آن را رها می‌کردم. بیشتر دنبال کار کم ‌دردسر با درآمد زیاد بودم. در همین حین بود که یکی از دوستان قدیمی‌ام به من پیشنهاد همکاری داد. او وارد کار جعل شده بود و درآمد خوبی داشت. من وظیفه‌ام این بود که متقاضیان مهاجرت را شناسایی کنم و به آنها وعده ویزا بدهم و پول بگیرم. در واقع نقش واسطه را داشتم، اما بعد از 8 ماه دستگیر شدم و به زندان افتادم. آن موقع 25 سالم بود.

محمود 2 سال در حبس ماند و در همان دوران به این نتیجه رسید که نابرده رنج، گنج میسر نمی‌شود. او می‌گوید: اگر آدم دنبال پول هنگفت بدون زحمت باشد آخر و عاقبتش همان زندان است پس باید برای رسیدن به هدف‌هایم تلاش می‌کردم و به اصطلاح عرق می‌ریختم. بعد از آزادی در یک نجاری شروع به کار کردم. نجاری متعلق به یکی از دوستان پدرم بود و قبلا هم مدتی در آنجا مشغول بودم.

بازگشت محمود به زندگی چندان هم بی‌دردسر نبود. او توضیح می‌دهد: پدرم هیچ دلخوشی از من نداشت و خیلی تلاش کردم تا به او ثابت کنم سرم به سنگ‌خورده و بابت اشتباهی که انجام داده‌ام پشیمان هستم. او زودتر از مادرم مرا بخشید و مادرم تا مدت‌ها با من حرف نمی‌زد. می‌گفت دلش را بدجوری شکسته‌ام.

به هر حال محمود مشغول به کار شد و 3 سال در کارگاه ماند تا این‌که فوت و فن کار را یاد گرفت. او ادامه می‌دهد: دیگر از آن شغل بیرون نیامدم. مبل‌سازی را به عنوان رشته تخصصی‌ام انتخاب کردم و هنوز هم همین کار را می‌کنم، البته الان با یک نفر دیگر شریکی کارگاه داریم. من بعد از آن 3 سال در یافت‌آباد شغل بهتری پیدا کردم و همین طور پله پله خودم را بالا کشیدم تا به این مرحله رسیدم.محمود درباره سختی‌هایی که در این مدت تحمل کرده است می‌گوید: حقیقتش بازگشت به زندگی سالم اصلا کار راحتی نیست. اولین سختی این است که آدم خودش را به کار پرزحمت عادت بدهد. بعد از آن دوری کردن از دوستان قدیمی هم کار دشواری است. بازسازی روابط خانوادگی هم از آن کارهایی است که باید برایش خیلی زحمت کشید، اما یکی از سخت‌ترین ضربه‌هایی که من خوردم این بود که نتوانستم با دختر مورد علاقه‌ام ازدواج کنم. من از نوجوانی عاشق دختر دایی‌ام بودم. بعد از آزادی وقتی مدتی از سر کار رفتنم گذشت به مادرم گفتم به خواستگاری برود، اما دایی‌ام گفت به سابقه‌دارها دختر نمی‌دهد. او خیلی زود دخترش را شوهر داد تا ماجرا کشدار نشود.

محمود حالا از زندگی‌اش راضی است و می‌گوید: ای کاش آن اشتباه را انجام نمی‌دادم ولی حالا هم خدا را شکر که زندگی خوبی دارم. اگر آن زمان سرم به سنگ نمی‌خورد معلوم نبود الان چه حال و روزی داشتم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها