گفت‌وگو با زنی که به خاطر رمالی به زندان افتاد

در یک قدمی آرزوهایم هستم

زندگی در مناطق جرم‌خیز و خانواده‌های نابسامان از جمله عللی است که افراد را به سمت بزهکاری سوق می‌دهد. نیره ـ م زنی 39 ساله است که در این شرایط بزرگ شد و در مسیری افتاد که پایانش زندان بود، اما او بعد از آزادی تصمیم گرفت راه تازه‌ای را پیش‌روی خود باز کند. نیره در گفت‌وگویی کوتاه داستان زندگی‌اش را شرح داده است.
کد خبر: ۳۸۱۱۸۱

چه طور شد که سر و کارت به زندان افتاد؟

ما خانواده‌ای پرجمعیت بودیم. 12 خواهر و برادر دارم و همگی در خانه‌ای کوچک زندگی می‌کردیم. آنجا خلافکاری عادی بود و برادرانم هم دستی در این نوع مسائل داشتند. من هم از وقتی بچه بودم راهی برای پول در آوردن یاد گرفتم. من رمالی می‌کردم. ادعایم این بود که هر طلسمی را باز و هر مشکلی را حل می‌کنم.

با این که تا دوم راهنمایی درس خوانده بودم حرف‌هایی بلد بودم که مشتریانم زود فریب می‌خوردند. البته از 21 سالگی این کار را شروع کردم. در آن سن بعد از 2 سال زندگی مشترک، شوهرم فوت شد و وقتی به خانه پدرم برگشتم مجبور شدم خودم خرجم را درآورم.

برای همین شروع به بخت‌گشایی کردم. درمان نازایی،حل مشکلات خانوادگی و... از دیگر شگردهایم بود، اما بالاخره با شکایت 11 نفر به زندان افتادم.

چطور آزاد شدی؟

حقیقتش این است که آن زمان پول خوبی از مشتریانم می‌گرفتم، اما وقتی دستگیر شدم غیر از یک نفر هیچ‌کس از من پولش را پس نخواست چون می‌دانستند ندار هستم و دست‌شان به جایی نمی‌رسد. پول آن یک نفر را هم دادم و یک سال در زندان ماندم و بعد آزاد شدم.

از چه زمانی تصمیم گرفتی مسیر زندگی‌ات را تغییر بدهی؟

در زندان با زنی آشنا شدم که دانشگاه رفته و خیلی چیزها بلد بود. او را به خاطر چک به زندان انداخته بودند. او خیلی مرا نصیحت کرد و گفت بهتر است درس بخوانم و زندگی خوبی داشته باشم. می‌گفت اگر گرسنه هم بمانم بهتر از این است که همیشه تن و بدنم بلرزد که باز هم دستگیر خواهم شد. او راست می‌گفت، اما اگر در خانه پدری می‌ماندم باز به همان حال و روز دچار می‌شدم.

پس وقتی آزاد شدی دیگر سراغ خانواده‌ات نرفتی؟

چاره‌ای نداشتم. نمی‌توانستم شب را در خیابان بمانم. برای همین به خانه پدری برگشتم و فهمیدم 2 نفر از برادرانم را به خاطر مواد گرفته‌اند. یک هفته بعد از آزادی‌ام پدرم فوت شد. او زیاده‌روی کرده بود.

من بعد از آن دیگر به حرف برادرانم که می‌خواستند فالگیری را از سر بگیرم گوش ندادم و دنبال کار گشتم. بیشترین امیدم به دخترخاله‌ام بود تا شاید کمکم کند.

خانواده او با خانواده ما خیلی فرق داشت. دختر خاله‌ام درس خوانده بود و در یک بیمارستان کار می‌کرد، البته بهیار بود، او نتوانست مرا به بیمارستان ببرد، ولی کمکم کرد در یک فرشبافی مشغول شوم. من از آن به بعد بیشتر شب‌ها به خانه خاله‌ام می‌رفتم تا این که بعد از یک سال برای خودم اتاقی اجاره کردم.

زندگی مجردی برایت مشکل‌ساز نبود؟

بزرگ‌ترین مشکل طرز نگاه همسایه ها بود که البته اهمیتی نمی‌دادم. 2 خواستگار هم برایم پیدا شد که خیلی سمج بودند، ولی هر دو را از خودم راندم. نمی‌خواستم با مردی ازدواج کنم که معلوم نیست چه بلایی سر زندگی‌ام می‌آورد.

3 سال در فرشبافی ماندم و در 26 سالگی تغییر شغل دادم. آن زمان دیپلمم را گرفته بودم و می‌توانستم کار بهتری پیدا کنم. در یک مانتوفروشی مشغول شدم.

شغل بهتر و مدرک تحصیلی بالاتر؛ این دو موفقیت را به دست آوردی، اما آیا باز هم به پیشرفت فکر کردی؟

اگر منظورت ادامه تحصیل است نه حقیقتش زیاد هم اهل درس و مشق نبودم و دوست نداشتم دانشگاه بروم. بیشتر دلم می‌خواست پول دربیاورم و زندگی بهتری داشته باشم. 2 سال در آن مانتوفروشی ماندم و بعد در یک کلاس موسیقی منشی شدم، البته چون کارم نیمه‌وقت بود فرصت بیشتری داشتم تا آرزوی خودم را دنبال کنم.

چه آرزویی؟

همیشه دلم می‌خواست یک اسباب‌بازی فروشی داشته باشم. شاید به این دلیل که در بچگی همیشه آرزوی اسباب‌بازی داشتم.

من مرتب به مغازه‌ها سر می‌زدم تا با چند و چون کار آشنا شوم تا این‌که یکی از مغازه‌داران پیشنهاد داد در آنجا کار کنم. برای همین آموزشگاه موسیقی را رها کردم و به کار جدیدم چسبیدم.

بالاخره به آرزویت رسیدی؟

آنقدر پول ندارم که مغازه خودم را راه بیندازم، اما همین که الان در اسباب‌بازی‌فروشی کار می‌کنم خیلی راضی و خوشحال هستم.

درست است که به آرزویم نرسیده‌ام، اما به آن نزدیک شده‌ و در یک قدمی‌اش هستم. من با تلاش و پشتکار خودم این زندگی را درست کردم و همیشه به پیشرفت فکر خواهم کرد، اما عجله‌ای هم ندارم.

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها