در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
وقتی که ظهر شد مادرم مرا برای ناهار صدا زد و به داخل منزل رفتم. پدربزرگم با ناراحتی به من نگاه کرد و گوشهای نشست. برایم خیلی عجیب بود و از پدربزرگم سوال کردم و گفتم: چرا با من حرف نمیزنی؟ پدربزرگ گفت: علیجان چون که شاهد صحنههای بدی بودم. گفتم: چه صحنههایی؟
پدربزرگ گفت: من بسیار بسیار متاسف شدم که نوهام از زمین خوردن دیگران لذت میبرد و میخندد. آن موقع بود که فهمیدم پدربزرگم از پنجره، من و دوستم را نگاه میکرده است. بعد از ناهار پدربزرگ به من گفت: علیجان میخواهم یک ماجرایی را برایت تعریف کنم. بیا بنشین و گوش کن. من هم نزدیک پدربزرگ نشستم و گفتم: پدربزرگ من سراپا گوشم. پدربزرگ گفت: روزی یک پسربچه شیطونی بود که تمام فصل سال را به مسخره کردن مردم و خندیدن میپرداخت.
بخصوص فصل زمستان و روزهای برفی و بارانی و از زمین خوردن مردم لذت میبرد. یک روز برف شدیدی باریده بود و او هم لب پله خانهشان نشسته بود و مردم را نگاه میکرد. در آن موقع زن و مردی در حال گذر بودند. ناگهان مرد پاهایش لیز خورد و به زمین افتاد و پشت او زن با تمام بدنش روی زمین افتاد. پسرک هم آن روز که منتظر یک سوژه بود شروع به خندیدن کرد.
آنقدر خندید که دراز به دراز روی زمین پهن شده بود. ولی آن روز آخرین روز خنده بود. چون فردای آن روز پسرک همانطور که آن زن و مرد به زمین خورده بودند چند برابر بدترش به سرش آمد و پاهایش آسیب شدیدی دید و حدود 3 ماه در گچ بود و بعد از 3 ماه دیگر نتوانست بخوبی راه برود و حرکت کند و دکترها تشخیص دادند که عصب پاهای پسرک قطع شده است و هیچ کاری نمیتوان انجام داد و تا آخر عمرش را روی ویلچر به سر برد. دیدی نتیجه خندیدن به دیگران چه بود!
بله پسرم من نمیخواهم بلایی که سر آن پسرکوچولو آمد سر تو هم بیاید. من نگاهی به پاهای پدربزرگم کردم و متوجه شدم که آن پسر بچه خودش بوده است و خیلی خیلی ناراحت شدم و تاثیر زیادی روی من گذاشت و از آن روز بود که هر زمان کسی را میبینم که زمین افتاده دستش را میگیرم و بلندش میکنم و دیگر کسی را مورد تمسخر و خنده قرار نمیدهم.
گلنوشا صحرانورد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: