در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دختر باران: چه سلامی؟ چه علیکی؟! اشک آدمی را درمیآورید! آخه چرا این همه بچة مردم رو اذیت میکنی؟ صبر کن، میگم داداشم بیاد دعوات کنه! خوب میخوای یه کتاب قانون چاپ کنی؟ هی من هر چی میگم شما بگو قانونای خاص خودش رو داره! حالا بیزحمت... این قانونای نظرات وبلاگ رو هم بگو شاید بخت این وبلاگ بیچارة ما باز شه!...
اُهاُه... چقدرم شاکی!خوبه که تو دختر بارانی، اگر دختر صاعقه و رعد بودی چی می شد؟! بیا بابا، (نه اینکه بترسم! بلکه) دیدم خوب نیس داداشت از کار و زندگی بیفته (هههههه!)، زودی رفتم بخت وبلاگت رو باز کردم! برین با خیر و خوشی به پای هم پیر شین! (باز فردا نیای بگی: اییییین چهجووووور بختییییی بووووود؟ بدبخت شدم رفففففت!)
محمد شفیعی از گیلان: آقاجون چرا بچههای مردم را سر کار میگذارید؟ آخه دلنوشته و اینجور کارها هم آخر و عاقبت داره؟ بگید فقط جوک و داستانهای خندهدار بفرستند که هدف از دور هم بودن حال کردن است و زندگی کردن.آنقدر خالهبازی کردی که همة صفحه را دخترا گرفتن (البته از اسماشون اینجور به نظر میآد)! ...در ضمن بپّا این دو وجب در یه وجب را از بچهها نگیرند (ولی اینکه نوشتی یه ماه دیگه جواب میدی ضد حالیست اساسی)!
بیا و برای بچههای مردم کارآفرینی کن! ای دست بینمک! ای حقِ خورده با یک لیوان آب روش! ای... (هیچی دیگه، همین دو تا ای بس بود!) آقاجون، اومدیم و بچههای مردم نخواستن با فقط جوک و خنده سرشون رو گرم کنن و وقتشون رو هدر بدن. شاید خواستن با همین دلنوشتهها و اینجور کارا استعدادشون رو محک بزنن، فردا پس فردا واس خودشون بشن یه پا نویسندهای، شاعری، روشنفکری... یا اصن هیچ کدومم نشن، بتونن دو تا نامة اداری بدون منتکشی از دیگران بنویسن. آخه خالهجون، تو به این میگی خالهبااااازییییی؟! به پسرا بگو دخترا دست گذاشتهن رو زانوهاشون، ورود به دانشگاهشون که رفته بالا هیچ، صفحة بروبچم تسخیر کردهن! بیاین مام دست به کار شیم، نوشتههای بهتر بنویسیم تا حداقل تو این صفحه آمارمون بالا بره! (یه ضربالمثل هوَخشترهای میگه: جای بروبچ که شد یه وجب، جواب نامهشون میافته به یه ماهِ رجب! چارة دیگهای ندارم!)
متفاوت: در آیینه نگاه کردم/ دو نفر بودیم/ من که میپرسیدم و.../ او که نمیگفت.../ نشستم و فهمید/ مدتی گذشت/ دوباره آیینه/ یک نفر با چشمهای سرخ و باد کرده.../
فرید دانشفر: میخواستم بپرسم آیا میشود مطالبی را که قبلاً برای شما فرستادم و در صفحة بروبچهها چاپ شده، در وبلاگ خودم یا برای یک مجلة دیگر بفرستم؟
چرا که نه؟ مهم اینه که اون مطلب، اول اینجا چاپ شده باشه، نه جای دیگه. حتی میتونی تو وبلاگت بنویسی این فلانجا چاپ شده، از نظر بعضیها باحالتره!
محمد حسین محرمی از زنجان: روزنههای امید [را] به دستان تردید میشمارم/ به نشکفته بغضم، هزار آرزوی نگفته میسپارم/ همچو پردة پایان نمایشی غمناک، پلکهایم/ روی چشمان خیس از خونِ جگر میکشانم/ تا که در طعمة دانه دانه لحظههامان نیفتد دل/ این پرندة خستة خاطرات را میپرانم/ .../ من آن اسیر با پروبال و سرخروی توام/ که در هوای خاطرت هر غروب میگدازم/ در گذار از لابلای برگهای عمر همچون باد/ ناهمآوا با رسوم تلخ دوران مینوازم/ بدان امید که ز یلدای مجروح خاموشیها/ رسم به فریاد غریب فردا، میسرایم/ این سکوت قطار خروشان زندگیست منعکس در من/ که در غبار آینهها گم گشته راه و هنوز میشتابم/ تمام این اشتیاق عاشقانه را یکتنه/ هر شب به ساحت سبز سحر میرسانم/...
هیییییسسس! گوشت رو بیار نزدیک، این بهار نارنجه نشنَوه! دستتم بذار رو نوشتهها، که یهوخ تقلب نکنه بخونه ببینه چی نوشتهم! خیااااام (هاههاههاه!) گفت: یه خرده بگی نگی، باید بیشتر عروض و قافیه کار کنی. اگه «ـارمِ» میشمارم/ میسپارم رو ردیف و قافیه کردی، «ـانمِ» میکشانم/ میپرانم/ میرهانم چیه و... میگدازم/ مینوازم/ میسرایم/ میشتابم چیچیه؟! (زود تند سریع، یه جوابی بهش بده که الآنه رو سرش شاخ درمییاد!)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: