در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خودم و او را میکشم تا از این زندگی نکبتبار نجات پیدا کنیم. این نامه به دستخط حسن نیست. در جریان تحقیقات یکی از دوستان حسن به پلیس آگاهی میرود و میگوید، او نامه را نوشته و ماجرا از این قرار است که چند روز قبل وقتی در خانه یکی از دوستان مهمان بودند هر کدام به شوخی نامهای برای خودکشی نوشتند و کاغذ پیدا شده همان نامهای است که او آن شب نوشته بود. از بین 4 مردی که آن شب همراه مقتول بودند یکی از آنان به نام حمید که یک مغازه بزرگ در سعادتآباد به صورت قولنامهای از مقتول خریده بود بیش از دیگران در مظان اتهام قرار دارد. او به خاطر اختلاف بر سر سند مغازه انگیزه قتل را داشته و از طرفی هیچ شاهدی ندارد که مشخص شود زمان حادثه در مکان دیگری بوده، به عقیده کارآگاه، حمید قاتل است اما مدرکی علیه این مرد وجود ندارد.
سرگرد شهاب روی صندلیاش لم داده بود و داشت همه اتفاقات را از اول مرور میکرد. آنها از ابتدای کار 6 مظنون داشتند، از برادر مهسا و پسرعموی حسن که همان اول رفع اتهام شد، از بین 4 دوست صمیمی مقتول هم 2 نفرشان برای زمان قتل شاهد داشتند و یکی هم که خودش به آگاهی آمده و ماجرای نامه را فاش کرده بود و آن طور که تحقیقات نشان میداد، او انگیزهای هم برای قتل نداشت. فقط میماند همین حمید که مغازه آجیلفروشی را سال گذشته، قولنامهای از حسن خریده و پول کلانی بابتش داده بود اما چون مقتول کارت پایان خدمت نداشت، نمیتوانست سند بزند و احتمالا آن دو با هم به اختلاف برخورده بودند. شهاب پیش خودش فکر کرد مسیر را درست آمده و مظنون اصلی را هم خوب شناسایی کرده اما مشکل هنوز پا برجا بود. چطور باید جرم او را ثابت میکرد؟
کارآگاه، ستوان ظهوری را مامور کرد به غیر از حمید به بقیه دوستان مقتول تلفن بزند و آنها را احضار کند، شاید بازجویی از این 3 نفر میتوانست گرهگشا باشد. پدر حسن هم خودش برای پیگیری پرونده آمد و شهاب سوالاتش را با او درمیان گذاشت. مغازه سعادتآباد را او برای پسرش خریده بود و اطلاعات کافی در این مورد داشت. مرد میانسال که از چهرهاش معلوم بود از روز قتل به بعد خوب نخوابیده با آرامش همه چیز را از سیر تا پیاز تعریف کرد: حسن دانشگاه که قبول شد، برایش ماشین خریدم، سال آخر بود که گفت میخواهد بچسبد به کار. من هم آن مغازه را به نامش زدم اما او زیاد اهل کار نبود و بعد از ازدواج برای اینکه درآمدی داشته باشد، مغازه را قولنامهای به دوستش فروخت. 4 نفر از جمله خود من شاهد معامله بودیم و تا آنجا که میدانم اوایل هیچ مشکلی وجود نداشت تا اینکه حمید خواست از بانک وام بگیرد ولی چون سند به نام خودش نبود با درخواستش موافقت نشد، از آن به بعد بود که مرتب گیر میداد تا حسن را به محضر ببرد اما پسرم سربازی نرفته و ممنوعالمعامله بود.
آن روز 3 دوست مقتول هم در بازجوییها گفتند از اختلافات حسن و حمید خبرهایی داشتند اما به طور کامل در جریان نبودند و آن 2 نفر لااقل در جمع چیزی بروز نمیدادند. این بار هم جواد بیشتر از بقیه کمک کرد. او که با فاش کردن ماجرای نامه خودکشی گره اصلی پرونده را باز کرده بود، ایندفعه یک سرنخ دیگر به کارآگاه داد: حمید قبل از این مغازه یک دکان کوچک در خیابان فرجام داشت و لوازم شومینه میفروخت، اگر اشتباه نکنم 2 نفر نصاب هم برایش کار میکردند.او به کارش خیلی وارد بود. من خودم وقتی میخواستم پکیج نصب کنم، حمید را خبر کردم و اتفاقا خیلی هم تمیز کار کرد.
پس حمید با گاز و شومینه سر و کار داشت و طبیعی بود دوستان نزدیک اگر در این زمینه با مشکلی مواجه شدند از او کمک بگیرند، شاید حسن هم از دوستش خواسته بود شومینه را تعمیر کند و همین خواسته، فرصت قتل را برای حمید مهیا کرده بود. تکههای پازل داشت یکی بعد از دیگری کنار هم قرار میگرفت اما حالا شهاب داشت کمکم به همه چیز شک میکرد. بازجوییها ساعت 7 بعدازظهر تمام شد او وقتی به اتاقش برگشت و نسکافهاش را خورد، نظر ستوان را پرسید. ظهوری همچنان معتقد بود قتل کار خود حمید است اما نمیشود این را ثابت کرد. کارآگاه نفس عمیقی کشید و در حالی که به پرچم رومیزی زل زده بود، گفت: به نظرت چرا جواد اینقدر به ما کمک میکند؟ اگر او به ما نمیگفت ماجرای نامه خودکشی چیست، ما هنوز اندرخم یک کوچه بودیم حالا هم که شغل قبلی حمید را به ما گفته. 2 نفر دیگر هم این موضوع را میدانستند اما دربارهاش چیزی نگفتند، چون ما نپرسیدیم ولی جواد خودش این بحث را باز کرد.آیا جواد میخواست برای حمید پاپوش درست کند یا اینکه واقعا صادق بود و دوست داشت برای کشف حقیقت کمک کند. او هم مثل مظنون اصلی برای زمان قتل شاهدی نداشت. سرگرد یک لحظه کنترلش را از دست داد و با دست محکم روی میز کوبید، طوری که ستوان از جا پرید. همان موقع تلفن زنگ زد. ظهوری جواب داد. حمید بود: راستش امیدوار نبودم هنوز سر کار باشید.
ستوان ظهوری جوابش را داد که انگار سرش شلوغ است و تمایلی به شنیدن حرفهای او ندارد اما تهدلش آشوبی به پا بود. حمید گفت: یادم آمد نامههای خودکشی را آن شب چه کار کردیم، وقت شام که شد، قاسم آنها را دسته کرد و گذاشت روی میز عسلی که کنار دستش بود بعد هم همسر علی وقتی میخواست پوست میوهها را دور بریزد، کاغذها را هم در سطل زباله انداخت. شک ندارم این صحنه را با چشم خودم دیدم.
حمید داشت دروغ میگفت تا خودش را از باتلاقی که در آن افتاده بود، نجات بدهد. این نظر ستوان بود اما شهاب کمی عمیقتر به ماجرا نگاه میکرد. حمید میدانست این حرفش به معنی متهم شدن جواد است و تنها نتیجهای که از گفتههای او میشود گرفت، این است که جواد بعدا نامهای مشابه نوشته و در کیف حسن گذاشته و بعد هم قتل را انجام داده و کاری کرده که همه به حمید شک کنند. کارآگاه دوباره به صندلیاش تکیه داد و در حالی که خودکارش را در هوا میچرخاند به دستیارش گفت: عجیب است این دو نفر اینطور رودرروی هم قرار گرفتهاند قطعا یکی از آنها قاتل است اما کدامشان؟
کارآگاه کتش را پوشید تا به خانه برگردد اما قبل از رفتن به ظهوری گفت: فردا حکم جلب جواد و حمید را بگیر. دیگر بیشتر از این نباید دست رو دست بگذاریم.
شهاب روز بعد ساعت 10 صبح خودش را برای بازجویی از 2 مظنون آماده کرد. او تصمیم داشت آن دو را با هم رودررو کند. جواد و حمید وقتی در آن حالت رو به روی هم نشستند، مثل دو کابوی بودند که میخواستند دوئل کنند. از چشمان هر دوشان خشم میبارید. کارآگاه سوت شروع دوئل را زد و به حمید گفت:این آقا شما را متهم به قتل کرده و میگوید شما معمولا کار تعمیر شوفاژ و شومینه دوستان را انجام میدادید. با مقتول هم سر مغازه اختلاف داشتید.
حمید چنان عصبانی شده بود که اگر دستبند نداشت همانجا جواد را خفه میکرد. او هر دو مدرکی را که علیهاش بود، قبول داشت اما جواب داد: نامههای آن شب را همسر علی دور ریخت و این فقط خود جواد است که میتوانست یک نمونه دیگر از آن را بنویسد.ضمن اینکه جواد هم با حسن مشکل داشت. از او پول دستی میخواست تا چکهایش را پاس کند، ولی حسن نم پس نمیداد.
جواد لبخند تحقیرکنندهای زد. او برخلاف حمید کاملا خونسرد بود:یعنی میگویی من بعدا یک نامه شبیه به نامه آن شب نوشتم؟ اگر قتل کار من بود، اصلا چه نیازی به این کار داشتم. کسی مرا موقع ورود و خروج به خانه حسن ندیده بود و خیلی راحت کارم را میکردم و میرفتم و نامهای هم پیدا نمیشد. اصلا آن شب ما نامهها را روی سربرگهای اورژانس تهران نوشتیم، البته علی آرمها را برید و فقط قسمت سفید کاغذها را به ما داد، میتوانید جنس کاغذها را مقایسه کنید.
پیشنهاد خوبی بود. کارآگاه 2 متهم را به بازداشتگاه فرستاد و نامهای نوشت تا پیشنهاد جواد عملی شود. این کار 2 روز وقت گرفت. جنس نامه پیدا شده در خانه مقتولان از جنس سربرگهای اورژانس بود و حمید درباره دور ریخته شدن نامهها دروغ گفته بود و دیگر چارهای نداشت جز اینکه به قتل اعتراف کند. او لحظهای که میخواست اتهامش را بپذیرد به حدی عصبی بود که اگر سکته میکرد، جای تعجب نداشت. حمید به کارآگاه شهاب گفت: حسن بهانه میآورد و میگفت نمیتواند سند مغازه را به نامم کند من حتی محضردار آشنا هم پیدا کرده بودم که از حسن کارت پایان خدمت نخواهد ولی او طفره میرفت. آن آخریها به گوشم خورده بود میخواهد مغازه را به یک نفر دیگر هم بفروشد، من هم که دستم به جایی بند نبود، اگر او را میکشتم با همان قولنامه و رسید میتوانستم برای خودم سند بزنم. آن شب که در خانه علی دور هم جمع شدیم، وقتی جواد آن نامه را نوشت به ذهنم رسید نامه با حال و روز حسن سازگار است برای همین آن را دور از چشم بقیه برداشتم و همسر علی بقیه کاغذها را واقعا دور ریخت. روز قتل هم وقتی داشتم شومینه را تعمیر میکردم، شیلنگ گاز را سوراخ کردم البته عمدی بودن سوراخ کاملا معلوم بود برای همین یواشکی نامه خودکشی را در کیف حسن گذاشتم و پیش خودم گفتم اگر پلیس باور کرد این زن و شوهر خودکشی کردهاند که بهتر اما اگر نه این طوری جواد متهم میشود، اما او پیشدستی کرد و پیش شما آمد و حقیقت را گفت.
حمید آخرها به گریه افتاد و کارآگاه نخواست بیشتر او را اذیت کند برای همین ادامه بازجویی را به بعد موکول کرد.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: