او درباره اینکه چطور به یک مجرم تبدیل شد، میگوید: «ما خانواده نسبتا فقیری بودیم اما پدرم با آبرو زندگی میکرد و از راه کارگری نان شب من و 4 خواهر و برادرم را در میآورد. من که خودم را با بقیه همسن و سالانم مقایسه میکردم از آن زندگی بیزار بودم برای همین هم دلم میخواست هر چه زودتر ازدواج کنم و از آن خانه بروم. بالاخره هم در 20 سالگی با پسری به اسم علی عروسی کردم. پدرم با این ازدواج مخالف بود و میگفت پشت سر علی حرفهای زیادی است اما من اعتنایی نکردم.»
همین ازدواج مسیر زندگی هانیه را تغییر داد. او توضیح میدهد: «حق با پدرم بود. علی مواد مصرف میکرد و درآمدش هم از راههای خلاف بود البته جرمهای کوچک انجام میداد. یک سال بعد از ازدواج او به من پیشنهاد داد با هم سرقت کنیم. من نمیخواستم این کار را بپذیرم اما او مرا مجبور کرد. حقیقتش نمیتوانستم از رفتارهای او به پدرم شکایت کنم چون علی انتخاب خودم بود من از بچگی کلاس زبان انگلیسی میرفتم و زبانم خوب بود علی پیشنهاد داد من به عنوان توریست به مردم طلاهای قلابی بفروشم. او ماشین یکی از دوستانش را به این بهانه که میخواهد مسافرکشی کند کرایه کرده بود و ما صبحها در خیابان پرسه میزدیم و زنان تنها را سوار میکردیم بعد من به زبان انگلیسی با مسافر حرف میزدم و علی که به ظاهر مرا نمیشناخت برای مسافر توضیح میداد من اروپایی هستم و پولم در ایران تمام شده و میخواهم طلاهایم را بفروشم به این ترتیب مسافران را به طمع خریدن ارزان جواهر وسوسه و از آنان کلاهبرداری میکردیم.»
هانیه و شوهرش یک سال بعد دستگیر شدند و هر دو به زندان افتادند تازه آن موقع بود که هانیه متوجه خطاهایی که یکی بعد از دیگری انجام داده بود،شد.او میگوید: «در زندان با خودم عهد بستم دیگر دست به چنین کارهایی نزنم. قبل از هر چیز پدر و مادرم را راضی کردم از حمایت من دست نکشند بعد هم از همان زندان کارهای طلاق از علی را پیگیری کردم. او نمیخواست از من جدا شود و میگفت مرا دوست دارد اما هدف اصلیاش این بود که بعد از آزادی باز هم مرا مجبور کند همدستش شوم.»
هانیه 11 سال قبل از زندان آزاد شد و به خانه پدرش برگشت. او بقیه داستان زندگیاش را اینطور شرح میدهد:« پدرم سخت بیمار بود و دیگر نمیتوانست کار کند حقوق از کارافتادگیاش هم زیاد نبود البته آن زمان همه خواهران و برادرانم ازدواج کرده و فقط من در خانه او بودم برای اینکه زحمتی برای والدینم نداشته باشم دنبال کار گشتم اما به جایی نرسیدم تا اینکه آرایشگری یاد گرفتم و در خانه خودمان صبحها وقتی پدرم نبود مشتری قبول میکردم. بیشتر مشتریان همسایههایمان بودند.»
زن جوان هنوز هم آرایشگری میکند البته نه در خانه پدریاش. او میگوید:پدر و مادرم با فاصله کمی از یکدیگر فوت شدند و خانه آنها را فروختیم. سهم من از ارثیه زیاد نبود فقط توانستم آپارتمان کوچکی اجاره کنم بعد هم در یک سالن زیبایی در همان جنوب شهر کار پیدا کردم ولی بعد از یک سال به آرایشگاه دیگری در شمال شهر رفتم و درآمدم بیشتر شد. هنوز هم همانجا کار میکنم و شکر خدا به کسی محتاج نیستم. من اگر آن اشتباهها را در زندگیام مرتکب نشده بودم حالا خیلی شرایط بهتری داشتم ولی باز هم ناراضی نیستم و همینکه خطایم را جبران کردم برایم خیلی ارزشمند است.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم