معما

مرگ مشکوک هانس

ساعت 10 شب روز یکشنبه 11 فوریه بود. هوا بشدت سرد بود و بارش شدید برف که از صبح شروع شده بود هم‌چنان ادامه داشت. در این شب سرد زمستانی خبر مرگ دلخراش مرد جوانی به نام هانس، اهالی خیابان وست در منطقه کارلی در شمال شهر را در بهت و حیرت فرو برد.
کد خبر: ۳۷۹۶۴۹

هانس 26 ساله در اتاقش جان سپرده بود. جسد او توسط مادر بیچاره‌اش ایزابل، پیدا شده بود. ایزابل وقتی با جسد پسرش روبه‌رو می‌شود وحشت زده همسایه‌ها را به کمک می‌طلبد و سپس کلانتری منطقه در جریان مرگ مشکوک هانس قرار می‌گیرد.

وقتی خبر این حادثه تلخ و دردناک به کمیسر جان سیمون اطلاع داده شد، او تازه به خانه رسیده بود. کمیسر تمام روز تعطیل را به اسکی پرداخته بود. کمیسر قاعدتا در این فصل، تعطیلات آخر هفته را به اسکی می‌رفت و از این ورزش با نشاط لذت می‌برد. آن شب هم وقتی از اسکی به خانه برگشت در جریان این حادثه قرار گرفت و سپس به سرعت به طرف منطقه کارلی که در شمالی‌ترین نقطه شهر در حاشیه جنگل قرار داشت، حرکت کرد.

بارش برف همه جا را سفیدپوش کرده بود. سطح خیابان‌ها لغزنده شده و تردد خودروها به کندی صورت می‌گرفت. بخصوص در منطقه شمالی شهر که در جنگل بنا شده بود. خانه‌های این منطقه اکثر ویلایی بودند. ویلاهای شیک و مدرن که ساکنان آن افراد پول‌دار شهر محسوب می‌شدند. حادثه در ویلای شماره 44 خیابان وست رخ داده بود. یک ویلای بسیار شیک و زیبا که در وسط یک زمین حدود 1000 متری بنا شده بود. در مقابل ویلا چند خودرو پلیس دیده می‌شد.

کمیسر وقتی از خودرواش پیاده شد نگاهی به اطراف انداخت همه جا سفیدپوش بود و پاها تا زانو در برف فرو می‌رفت. ویلای شماره 44 در محاصره جنگل و برف قرار داشت.

در مقابل در ویلا سروان سانتیاگو، رئیس کلانتری منطقه گویا انتظار کمیسر را می‌کشید. وی که برای جلوگیری از خیس شدن در اثر ریزش برف زیر سقف بزرگ جلوی در ورودی پناه گرفته بود، با دیدن کمیسر جلو آمد، احترام گذاشت و بلافاصله گزارش داد:

ساعت حدود 10 شب مرد مسنی که صدایش می‌لرزید و خودش را اسمیت معرفی می‌کرد با کلانتری تماس گرفت و اطلاع داد مرد جوانی به نام هانس در ویلایی متعلق به پدرش جان سپرده است. او عنوان کرد ایزابل مادر مرد جوان جسد او را در اتاق خوابش پیدا کرده است.

سروان ادامه داد: با اعلام این خبر، بلافاصله ماموران ما در محل حاضر و موضوع را تایید کردند. بعد هم شخصا در محل حاضر و هدایت تحقیقات و بررسی‌های مقدماتی را شروع کردم.

سروان سانتیاگو افزود: مرد جوان فوت شده هانس نام دارد و 26 سالش بود. او مدتی درس خواند و دانشگاه رفته و بعد درس را رها کرده و مشغول خوشگذرانی و عیاشی شده بود. پدرش مک رامس یک کارخانه‌دار بزرگ است که وضعیت مالی بسیار خوبی دارد. مک رامس طبق گفته‌ها مردی پرکار، مصمم و با پشتکار است اما متاسفانه هانس گویا درست برخلاف پدرش بوده و اصلا تن به کار نمی‌داده و فقط فکر و ذهنش خوشگذرانی بوده و دائم هم از پدر و مادرش پول می‌گرفت و خرج خود می‌کرد. ظاهرا جدیدا هم به مواد مخدر اعتیاد پیدا کرده بود. هانس یک برادر هم به نام هربرت دارد. هربرت یک سال از وی بزرگ‌تر است و در حال حاضر در دیترویت به سر می‌برد.

رئیس کلانتری ادامه داد: مادر هانس ساعت 10 صبح ویلا را ترک می‌کند و به خانه یکی از دوستانش می‌رود. وقتی شب برمی‌گردد مشاهده می‌کند که تمام چراغ‌های ویلا روشن است. همین امر شک او را برانگیخته به جستجو در داخل ویلا می‌پردازد تا این که با جسد پسرش در اتاق خواب روبه‌رو می‌شود. بعد هم وحشت‌زده و سراسیمه شروع به داد و فریاد می‌کند. با سروصداهای او همسایه‌ها به کمکش می‌آیند. بعد هم که متوجه موضوع می‌گردند با کلانتری تماس می‌گیرند.

سروان ادامه داد: ظواهر امر نشان می‌دهد که هانس بر اثر استعمال بیش از حد مواد مخدر جان سپرده است و یا شاید هم دست به خودکشی زده باشد. البته این فقط یک فرضیه است که بایستی مورد تحقیق و بررسی فنی قرار گیرد.

وی خاطرنشان کرد: هیچ اثری از به هم ریختگی به چشم نمی‌خورد و در عین حال هم چیزی سرقت نشده است. البته ماموران تشخیص هویت و پلیس جنایی در حال بررسی بیشتر پیرامون این حادثه هستند.سروان سانتیاگو به چند سوال کمیسر پاسخ داد، آن گاه او را به داخل ساختمان ویلا راهنمایی کرد.سالن بزرگ و مجلل ویلا پر از اشیای با ارزش و قیمتی بودند. داخل ویلا بیشتر شبیه یک موزه بود تا یک خانه برای زندگی. همه چیز مرتب و منظم در جای خود قرار داشت و اشیا با سلیقه خاصی در قسمت‌های مختلف سالن بزرگ تزئین شده بودند.

کمیسر پس از این که نظری به سالن مجلل انداخت به همراه سروان از پله‌های مارپیچ که در ضلع غربی سالن قرار داشت بالا رفت. در طبقه دوم نیز یک سالن زیبا قرار داشت که البته به مراتب کوچکتر از سالن طبقه پایین بود. در اطراف این سالن 4 اتاق خواب قرار داشت. حادثه در اتاق خواب ضلع شرقی رخ داده بود. این اتاق از سایر اتاق‌ها بزرگ‌تر بود. پنجره بزرگ آن رو به جنگل باز می‌شد و شکوه خاصی داشت. داخل اتاق یک تخت مجلل دو نفره، تلویزیون، یک میز نسبتا بزرگ با رایانه‌ای روی آن و مقدار دیگری وسایل بود. یک پیانوی بسیار زیبا، یک رخت‌آویز که لباس‌‌های زیادی روی آن آویزان بود و پوسترهایی از هنرپیشه‌ها و خواننده‌های مختلف روی دیوار نصب بود.

در گوشه اتاق نیز مقداری کتاب و روزنامه انباشته شده بود. در کف اتاق، پایین تخت نیز 2 جعبه خالی پیتزا، 2 قوطی خالی نوشابه مقدار زیادی ته‌سیگار جلب نظر می‌کرد. وضعیت اتاق بسیار آشفته و به هم ریخته بود.

اما روی تخت، جسد هانس بیچاره در حالی که چشمان آبی‌رنگش به سقف دوخته شده بود، دیده می‌شد. یک پیراهن سفید، کراوات زرشکی‌رنگ، شلوار سرمه‌ای و کفش ورنی مشکی به پا داشت. در کنار جسم بی‌جان او گوشی تلفن همراهش، بسته سیگار، فندک، عینک، سرنگ و چند کیسه پلاستیکی خالی که گویا آلوده به مواد مخدر بود، مشاهده می‌شد.

هیچ‌گونه آثار ضرب و جرح در چهره کبودشده هانس دیده نمی‌شد.کمیسر پس از بررسی دقیق جسد متوجه شد که 7 یا 8 ساعت بیشتر از زمان مرگ او نگذشته است. در واقع مرگ هانس بین ساعت 14 تا 15 همان روز رخ داده بود. نظر کمیسر در این زمینه با افسران تشخیص هویت و پلیس جنایی یکی بود. ظواهر امر نیز در صحنه نشان می‌داد که هانس بر اثر استعمال بیش از حد مواد مخدر جان سپرده است.

کمیسر پس از بررسی دقیق صحنه حادثه و وارسی جسد هانس به سراغ مادر وی که آرام و بی‌صدا اشک می‌ریخت رفت و به بازجویی از وی پرداخت. ایزابل که یک زن 54 ساله بود در حالی که صدایش می‌لرزید درخصوص ماجرا گفت: ساعت 10 صبح بود که ویلا را ترک کردم. در آن ساعت هانس و دو دوستش جوزف و جک در ویلا حضور داشتند. جوزف و جک از دیشب مهمان هانس بودند و شب را هم در اتاق‌خواب او ماندند. من هم که با دوستانم قرار داشتم و می‌خواستم تمام روز تعطیل را با آنها باشم به گمان این که هانس هم با دوستانش خوش است و از طرفی امشب هم جشن تولد دعوت داشت به خیال راحت نزد دوستانم رفتم و بعد از شام حدود ساعت 10 شب که به ویلا برگشتم با کمال تعجب دیدم چراغ تمام اتاق ها روشن است. خیلی تعجب کردم و هانس را صدا زدم، وقتی اتاق‌ها را گشتم با جسد هانس در اتاق‌خواب روبه‌رو شدم. جسد پسر بیچاره‌ام روی تخت افتاده بود. صحنه وحشتناکی بود. مثل یک کابوس. چند بار هانس را تکان دادم اما عکس‌العملی از او ندیدم. وحشت‌زده از ویلا بیرون آمدم و شروع به داد و فریاد کردم. همسایه‌ها بیرون ریختند و بعد هم که موضوع به کلانتری اطلاع داده شد.

ایزابل ادامه داد: متاسفانه هانس گرفتار رفقای ناباب شده بود و تمام وقتش را به خوشگذرانی می‌پرداخت. هانس برخلاف میل من و پدرش، درسش را ول کرد و اصلا هم توجهی به حرف‌های ما نداشت. خیلی تندخو و عصبی بود. ظرفیت هیچ حرف مخالفی را نداشت. حرف، حرف خودش بود و اگر باب میل او رفتار نمی‌کردیم داد و فریاد راه می‌انداخت. ما هم برای این‌که هانس آرامش داشته باشد کاری به کارش نداشتیم، اما حتی تصورش را هم نمی‌کردیم چنین حادثه‌ای برایش رخ دهد.

وی توضیح داد: بیلی مستخدم آنها و همسرش سوزان 2 روز است که به مرخصی رفته‌اند و شوهرش نیز به سفر کاری رفته است.

ایزابل همچنین یادآور شد: هانس دوستان زیادی داشت و با افراد مختلفی رفت و آمد می‌کرد. خیلی از آنها را نمی‌شناسم. دیشب هم ساعت حدود 11 شب با جوزف و جک به خانه‌ آمدند و تا پاسی از شب بیدار بودند. وقتی ویلا را ترک کردم در خواب بودند.

کمیسر نیم‌ساعتی از او بازجویی کرد آن‌گاه به سراغ جوزف و جک 2 نفر از دوستان هانس که شب قبل مهمان او بودند و توسط سروان احضار شده بودند رفت و به بازجویی از آنها پرداخت.

جوزف که جوان لاغراندام و در عین حال قدبلند بود با صدای دورگه‌ای گفت:

ما شب قبل بعد از این که در یک مهمانی بودیم، به دعوت هانس به اینجا آمدیم. تا ساعت حدود 2 شب بیدار بودیم و مواد مصرف می‌کردیم. هانس خیلی زیاده‌روی کرد. تا می‌توانست مواد دود کرد. بعد هم خوابیدیم. ساعت حدود 11 صبح بود که بیدار شدیم. من آنها را ترک کرده و به خانه‌ام رفتم. قرار بود شب به جشن تولد یکی از دوستانمان برویم. خواستم هم هدیه‌ای آماده کنم و هم سری به خانه بزنم. بعد هم دیگر از هانس و جک خبری نداشتم تا این که ساعتی پیش شنیدم هانس جان سپرده است. بعد هم خودم را به اینجا رساندم.وی پس از این که به چند سوال کمیسر پاسخ داد، جای خود را به جک داد تا بازجویی شود.جک که جوان 26 ساله بسیار خوش‌تیپ و در عین حال جثه‌ای چهارشانه داشت، به کمیسر گفت:

همان طور که جوزف گفت ما شب قبل مهمان هانس بودیم. من هم نزدیکی‌های ظهر هانس را ترک کردم. البته خیلی اصرار کرد که ناهار بمانم، اما چون کار داشتم، نتوانستم دعوت او را قبول کنم. ضمن این که گویا خودش هم ساعت 3 بعدازظهر یک قرار داشت. خلاصه وقتی هانس را ترک کردم، سرحال نبود. با این که دیشب مواد زیاد مصرف کرده بود، اما باز هم بهانه مواد کرده بود. نصیحتش کردم که زیاده‌روی نکند اما چون از یک ماجرای عاشقانه رنج می‌برد، روبه مواد آورده بود تا به وسیله آن به آرامش برسد.جک توضیح داد: هانس دختری را به حد جنون دوست داشت اما آن دختر به وی علاقه نداشت. هانس تصور می‌کرد من در ماجرای آن دختر دست دارم. دائم مرا سرزنش می‌کرد، اما واقعیت چیز دیگری بود. آن دختر کسی نبود که هانس تصور می‌کرد.جک ادامه داد: خلاصه وقتی هانس را ترک کردم، دیگر اطلاعی از او نداشتم تا این که خبر مرگ ناگهانی او را شنیدم. هانس بیچاره بر اثر استعمال زیاد مواد جان سپرد. موضوعی که بارها به او گوشزد کردم، اما متاسفانه توجه نکرد و عاقبت جان خود را بر سر آن گذاشت.

کمیسر بعد از این که سوالاتی در مورد شغل، مدت آشنایی او و هانس و موارد دیگر از وی کرد، یک بار دیگر آنچه را که اتفاق افتاده بود، مرور کرد. آنگاه به سروان سانتیاگو گفت: هانس بیچاره به قتل رسیده است. بعد هم دستور دستگیری قاتل را صادر کرد. شما خواننده عزیز حدس بزنید اولاً کمیسر جان سیمون از کجا فهمید هانس بر اثر استعمال بیش از حد مواد نمرده بلکه به قتل رسیده است وثانیاًظ قاتل کیست؟

کمیسر حداقل 3 دلیل برای خود داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید، حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها