پُستخانه

کد خبر: ۳۷۹۲۴۹

اسامی خارجی، مورددار یا نامفهوم، همممممه‌شون می‌شن: «بدون نام». 3-یا وبلاگ خودتون یا صفحه بروبچ، متنتون رو فقط برای یکی از این دو جا پست کنید. [با این حال، اینا رو هم مد نظر داشته باشین، بد نیس‌هااااا:] 4-کوتاه بنویسید، امکان چاپش بیشتره. 5-برای نوشته‌های طنز و بانمک پارتی‌بازی می‌شه! 6-پارتی ندارین؟ آااااخی! پس یه‌چی بنویسین که چفت و بستش درست باشه، یه حرفی داشته باشه که به درد دیگران بخوره، آخرشم نگیم: حالا منظور؟! 7-تا رسیدن و چیدن نامه‌ها و ایمیلهاتون، یه یکی دو ماهی (ناااااقااااابل!) صبر کنین. بچه‌م رو گازه و چم‌دونم نامه‌م نوبره و اینام، چییییی؟... نه‌اااااریییییم‌هااااا!! [یادتون هم باشه:] نوشته‌هاتون رو علاوه بر پست، می‌تونین به pasukhgoo@yahoo.com هم ایمیل کنین. بهونه‌هائی مثل این‌که من حروف فارسی ندارم و پینگیلیشم بهتره و این صوووووبتام چییییی؟... ندداریییییممممم جونم!

سابود 23 ساله از همدان: ...بچه بودم، همیشه منتظر اتفاق یا حادثه یا معجزه‌ای بودم تا زندگی برام شیرین [بشه] یا قسمت شیرین زندگی را ببینم و جالب این‌که کاری هم انجام نمی‌دادم [چون انتظار داشتم] تا [هر] اتفاق [خوب و خوشی] خودش بیفته... اما سال 85 یه دوست پیدا کردم [که] نظرم را در مورد زندگی عوض کرد. اون بود که بهم یاد داد خودم هستم که اتفاقات شیرین یا تلخ را به وجود می‌آرم. یه چیز جالب این‌که استقلال و روی پای خودم واستادن رو بهم یاد داد... [مثلاً الآن] من شهریة دانشگاهم [رو] که آزاد هست خودم تأمین می‌کنم...

هوووووممممم... چه دوست خوووووبی بوده اووووون! خیلی خوبه که تو در همون سن و سال فهمیدی که اگه یه گوشه بشینی و هی غر‌بزنی یا گره به ابروهات بندازی یا زانوی غم بغل بگیری یا... (این دیگه چی می‌گه هی یایایا می‌کنه؟!) هیچ اتفاقی تو زندگیت نمی‌افته الّا این‌که مجبوری هی تو مشکلاتت غرق بشی. (فقط یه چی دیگه: من در اون نشریه‌ای که گفتی کار نمی‌کردم. اونی که در نظرت هست، قطعاً یکی دیگه‌س).

زهرا بهرامی از لالجین: چقدر راحت دروغ می‌گن آدما به هم. هیچ‌کسی تنهایی‌ام را حس نکرد. حتی همون کسی که فکر می‌کردم یه روزی دوسم داره. حتی همون کسی که فکر می‌کردم یه روزی عاشقمه. اما حالا چی؟ حتی همون آدم هم من رو تنها گذاشته. هیچ‌کس تنهایی‌ام را حس نکرد...

صنم از اردبیل: ...خلاصه وقتی احساسات رو کنار می‌ذارم و با چاشنی منطقی فکر می‌کنم می‌بینم اصلاً به درد هم نمی‌خوریم؛ ولی نمی‌دونم چطوری بهش بگم... یه مدت گفتم: مامانم مخالفه؛ می‌گه راهه دوره، گفت باشه می‌آم اردبیل. یه مدت بعدش گفتم مامانم می‌گه باید درسمو ادامه بدم و امسال ارشد قبول شم، می‌گه باشه صبر می‌کنیم تا جواب ارشد رو هم بگیری و... هر بهونه‌ای می‌آرم کارساز نمی‌شه. کمکم کن. قول می‌دم از این به بعد با چشم باز [پیش برم] و به قول زینب جون اول با خودم سنگام رو وا بکنم، بعد برم بازار واسه خرید کیف!

اشکالات ما یکی دو تا نیس که! یکیش هم اینه که بلد نیستیم قاطعانه بگیم: «نه»! عزیز مادر، مسائلی رو که دور و برت اتفاق می‌افته درست نگاه کن و درست تحلیلشون کن. به نظر من، یکی از محسنات تو در این قضیه، اینه که خودت فهمیدی درگیر احساسات شدی، به همین دلیلم عقل و منطقت رو صدا کردی، اما اشکالت اینه که نفهمیدی چطور منطق رو از احساساتت جدا کنی و چطور از احساساتت دل بکّنی و به عقل و منطقت تن بدی. دختر جان، مسئول شکست عشقی او که تو نیستی. نشنیدی که شاعر می‌گه: «هر کسی آن دروَد عاقبت کار که کشت»؟ مستقیماً بهش بگو اگه شکست خوردی بخاطر نحوة قدم برداشتن خودت بوده، منم نمی‌خوام طوری قدم بردارم که شکست بخورم، و چون هنوز نمی‌تونم درست تصمیم بگیرم، قصد ازدواج هم ندارم. خلاااااص! اینم بگو: تا زمانی که حداقل کاری نداره که بتونه یه زندگی رو (بخصوص با اون مشکل قانونیِ سربازیش) اداره کنه، به احتمال زیاد حتی اگه سراغ کسی دیگه هم بره، وقتی واقعیت زندگی جای احساسات اول ازدواج رو گرفت، بازم همین شکست رو تجربه می‌کنه.

محمد شهریار از مشکین‌شهر: امروز هم در حسرت هجرت از دیروز و در آرزوی رسیدن به فردا گذشت. بی‌آن‌که ندایی دهد، خورشید صحنة آسمان را وداع گفت و ماه با گامهایی به آرامی و بی‌صدایی شب، آسمان بی‌ستاره را آراست. انگار امشب راه شیری که روزی نقشة راه هزاران قافله بود، خود گم شده است. در این صحرای سیاه آسمان، دیگر خبری از دبّ اکبر و [دبّ] اصغر نیست و آسمان تنهاست؛ تنهای تنها، به تنهایی دستان من.

شیطون بلا: دیگه ساعت هشت و نیم بود که من حاضر شدم و شال‌گردنم رو هم روی گردنم جا دادم. از بس لفتش داده بودم داد همة اعضای محترم خانواده‌ام بلند شده بود...

اَی شیطووووون! شب چله کی بووووود؟ حالا ببین که نوبت چاپ نوشته‌ت کی فرا رسیده! اگه سال بعد زنده بودم و هنوز هم پاسخگوی بروبچ، زودتر بفرستش، اون وسطا یه جا جاش می‌دم!

علیرضا ماهری: 1-نه/ دیگر نگاهت نمی‌کنم/ شاید امیدوار شوی. 2-امشب باران بسیار طولانی‌ست/ درست مثل ناگفته‌های ما/ زیر چتر! 3-از خیابان می‌گذشتیم/ من با پدر/ او با مادر/ خاطرات شکفت/ نگاهها دزدیده شد!

از کوچه‌های ایمیلم می‌گذشتم/ بین اسپمها، اسمی درخشید/ آقاجون، ایمیل تو اون‌جا چی‌کار می‌کرد؟!/ یاهو هم به کاهدان زده انگار!

اشک: ...چَشم، سعی می‌کنیم دوز مطالعاتمان را بالا ببریم و بله حق با شماست. شاید احساساتی شده بودیم...

هوووووم! حالا که تکلیف ترس و لرز مشخص شد! اینم بهت بگم: من اون‌قد در این باره مطالعه و تحقیق کرده‌م که بدونم اگه می‌گی یه همچی اتفاقی برای کنستانتین افتاده، فقط اتفاق و تصادف بوده و بس. فقط حواست باشه سر خودت کلاه نذاری و از جادة یه زندگی منطقی منحرف نشی که کُلات پس یا یه جایی پیشِ معرکه‌س! فردا زنگ نزنی 110 بگی آی بااااابااااام! کمک! ماشین زندگیم چپ شد، حداقل یه جرثقیل بفرستین! چون اگه من جای اپراتورش باشم، بهت می‌گم: تو که قرار بود دوز مطالعاتت رو بالا ببری! چی شد پس؟! (تا ماشین زندگیت چپ نکرده، یه شربت اکسپکتورانت با دم‌کردة مطالعه در این زمینه هم برات می‌نویسم، سعی کن از کتابخونه‌های اطراف یا داروخونه‌های سطح اینترنت دانلود کنی و حتی اگه درس و مشق یا کار و زندگی وقتی برات نذاشته، مثل وعده‌های غذا، روزی سه نوبت، به قدر یک قاشق، بابا اصن یه قطره، یه خط... نوش جان کن! قبلش یه آنتی‌هیستامین عقل و منطق هم گیر بیار بخور، تا بفهمی ما آدمایی که تهِ چاه مشکلاتمون نشستیم، چقدر به کنار گذاشتن این مسائل و احساسات از زندگیمون نیاز داریم). مطلب خیابون و جاده‌ت هم که دفعة پیش چاپ شد.

بدون نام: من نفس می‌گیرم در هوایت. من ترانه می‌سرایم در هوایت. من پر می‌کشم در هوایت. من زنده می‌شوم در هوایت. هوایت هست، تو نیستی اما! کجایی که این‌چنین هوایت من را پر کرده است؟ پشت اقاقیها قایم شده‌ای؟ یا پشت گلدان‌های یاس مادرت؟ اما نه! صدای نفسهایت از پشت درختی می‌آید. درختی که از آن برایم خنده می‌چیدی! همیشه تو را بر شاخه‌های آن می‌دیدم! حال در پایین درخت! از دور می‌بینم! دستانت بالا و پایین می‌رود! چه می‌کنی؟ آری ضربه می‌زنی! تبر به دست داری! تو که تبر نداشتی! تبری ساختی از جنس کدام کینه؟

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها