خانه بروبچه‌ها

الگوی بزرگ‌مَنشی

کد خبر: ۳۷۹۲۴۸

ساده بگویم، اگر دل را حاکم این سرزمین کنم، او سزاوار ستایش است... با پیچ و خم دنیا سازگار است و دهانش با رسم گلایه بیگانه است. می‌شود تندیس مردی و بزرگ‌منشی را از روی او ساخت. براستی تو زیباترین و امین‌ترین تکیه‌گاهی پدر...

افشین و اشکان اشرفی

یادت باشه: مادران زیادی هم هستن که خودشون یه تنه، یه‌پا تکیه‌گاهن واسه بچه‌هاشون و دیگران. مادرانی که از اونام می‌شه تندیس بزرگ‌منشی ساخت و از همت و استقامت و دل دریاییشون درسها گرفت و شعرها نوشت و همة اون شعرها و درس‌ها رو هدیه کرد به «انسان‌های بزرگ‌مَنشِ عالم».

نَفَس

خیلی دلش می‌خواست نفس بکشد، فقط یک نفس؛ ولی می‌دانست که اگر این کار را بکند حتماً می‌میرد. لیوان به آخرش رسیده بود. خودش را ته لیوان می‌دید. دیگه چیزی به انتهای عمرش باقی نمانده بود. آخرین جرعة آب لیوان هم تمام شد و زندگی‌اش به انتها رسید. خودش خوب می‌دانست که فقط حباب است که اگر نفس بکشد می‌میرد.

نرگس ماپار 29 ساله از اهواز

پا تو‌کفش بزرگترا!

به خودش در آینه نگاه کرد. دامنش را بالا گرفت و چرخی زد. سفیدی لباس عروس، زیبایش کرده بود. با کفش‌های پاشنه بلندش چرخی زد و خندید. صدای مادرش آمد:«دختر! چند دفعه بگم این‌قدر لباس منو نپوش!»

فاطمه ملکوتی‌نیا از قم

این نردبومه یا آدم؟!

آخ که چقدر دلم از دست این آدما خون شده؛ آدم‌هایی که به یکدیگر فقط به عنوان یک ابزار و وسیله برای نیل به اهداف خود نگاه می‌کنند، نه [به عنوان] یک آدم!

تا کسی آنها را به چیزی یا جایی برساند، خوب و مفید هستند؛ وگرنه اصلاً خوب نیستند و...! وقتی به مقصد و هدف مورد نظر رسیدن، دیگر طرف هیچ ارزشی ندارد و خواسته‌ها و نیازهای وی کاملاً بی‌معنا و [بی]مفهوم می‌شود. به عبارت دیگر انگار نه انگار که آن شخص، یک انسان است!

دختری از دیار فراموش‌شدگان

آن مرد با بنز‌ آمد!

صبح شده بود. صدای مع‌مع بزغاله و میش نر و گاو قهوه‌ای بلند بود که دِهَه... حسنک کجایی پس؟ ما گرسنه‌ایم... پیتزا که نمی‌خوای سفارش بدی... رفتی یه سطل کاه بیاری بذاری جلومون که اونم تا شب هی نشخوار کنیم.

حسنک توی جیبش پولی نداشت. دیگه کسی هم پیدا نمی‌شد که کاه قرض بده. سطل رو گرفت به بغل و زد بیرون که یکهو بارون گرفت. حسنک دید یه مرد تو بارون با اسب داره نزدیک می‌شه. مرد ترمز کشید و حسنک پرید بالا. حسنک خیسِ خیس شده بود. آقاهه تعارفش کرد به خونه. کوکب خانوم از [دیدنِ] مهمون ناخونده با اون سر و وضع خوشحال شد و کلی رفت و اومد و اومد و رفت تا سفره پُر شد از کره و خامه و ماست و پنیر و فسنجون و کشک و بادمجون و چیکن‌برگر و جوجه چینی و... بعد که حسنک سیر شد یاد [حیواناتِ] توی طویله افتاد. با خجالت گفت: یه سطل کاه می‌خوام. کوکب خانوم سر یه سوت یه کامیون پُر [از] کاه تحویل حسنک داد. حسنک خداحافظی کرد که دید یه کتاب خیس افتاده کنار درخت. کتاب رو داد به کوکب خانوم که یهو دختر بزرگة دم بختِ کوکب خانوم [اومد جلو و] از حسنک تشکر کرد. حسنک قند توی دلش آب شد. فردای اون روز دوباره رفت در خونة کبر‌ی خانوم و گفت: بدجوری عاشق و درمونده شدم! اگه می‌شه زنم بشین! کبری خانوم نپرسید که آیا خونه داری؟ ماشین داری؟ کار داری، نداری؟ و همون دم دری یه تصمیم بزرگ گرفت و به حسنک جواب مثبت داد. بعد کوکب خانوم و شوهرش خرج تمام مراسم رو دادن و همه بخوبی و خوشی زندگی کردن و گاوهای حسنک هم دیگه گرسنه نموندن.

خب بچه‌های خوب، دیگه با خیال راحت برین بخوابین. این بود قصه‌ای از چوپان دروغگو!

زینب فخار از کاشمر

ای‌بابا... پینوکیو آدم شد، این چوپونه آدم نشد! دروغ نگو دیگه!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها