لبخند

کد خبر: ۳۷۹۲۳۶

از امروز باید خودی نشان می‌داد و در این کار به قول پدرش جَنَم خودش را به معرض نمایش می‌گذاشت. دیگر نه در خانه و نه بین دوستان کسی به او بیکار نمی‌گفت و به سخره گرفته نمی‌شد.

به در بزرگ شیشه‌ای رسید و آن را خیلی آرامباز کرد.

به سمت اتاقی رفت که از این به بعد اتاق رئیسش محسوب می‌‌شد. سلام آرامی کرد،‌ اما فقط با نیم‌نگاهی آن هم از پشت عینک و تکان دادن بسیار ضعیف سر مواجه شد.

شروع به صحبت کرد و از توانایی‌هایش گفت، ولی با تحویل لباس‌هایش معلوم شد کارش از قبل تعیین شده و او اختیاری ندارد.

لباس‌های عجیبش را برداشت و سر بزرگ عروسک را که باید روی سرش قرار می‌داد روی لباس‌ها گذاشت. با خودش گفت عجب سنگین است و خدا را شکر کرد که در این لباس‌ها کسی او را نمی‌شناخت.

*‌*‌*‌

امشب افتتاحیه رستوران بود و از همیشه شلوغ‌تر.

تمام دوستان و آشنایان با سبدهای گل وارد رستوران می‌شدند و او برای همه دست تکان می‌داد. هراز‌گاهی هم سرش را روی تنش نگه می‌داشت که مبادا سر سنگین عروسک جابه‌جا شود.

در جای لب‌های عروسک چشمانش قرار داشت. از درون آن به همه نگاه می‌کرد و واکنش‌ها را می‌دید.

بچه‌ها عجب ذوقی می‌کردند.

تا آخر مراسم برای انعام بیشتر، کاری نبود که نکرده باشد.

دست می‌زد، می‌رقصید، تعظیم می‌کرد و با بچه‌ها و خانواده‌ها عکس یادگاری می‌گرفت.

بالاخره با خاموش شدن چراغ‌ها فهمید کارش تمام شده و از فرداروز، لحظات سختش در این لباس را تصور می‌کرد.

*‌*‌*‌

مرد با پاهای دراز شده از خستگی حتی نای بلند شدن را نداشت و عرق از سر و رویش می‌ریخت. انعام‌ها را کهنه و نو ‌شمرد. حتی به غذایش نتوانسته بود دست بزند.

در گوشه‌ای کمی دورتر از مرد، سر بزرگ عروسک با آن لبخند بامزه خودنمایی می‌کرد.

بهاره سدیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها