یک قاچ از زندگی

خلاصه یک زندگی

کد خبر: ۳۷۹۲۲۵

مدت‌ها هم هست که عادت کرده‌ام در مترو کتابی دستم بگیرم و بخوانم. قبل‌ها این کار را در تاکسی انجام می‌دادم یا وقتی در اتوبوس جایی برای نشستن بود. اما خدا وکیلی در مترو این کار ساده‌تر است؛ چون نه دست‌اندازی هست و نه عابری که وسط خیابان بدود و راننده محکم روی ترمز بزند و تو با سر بروی توی پشتی صندلی جلویی. به همین دلیل با این که چند هفته‌ای است‌ مترو شلوغ‌تر شده ،اما وقتی ایستاده هم باشی می‌توانی چیزی بخوانی و این فرصت‌های اندک را از دست ندهی.

دقیق نمی‌دانم چند روز پیش بود؛ در مترو توی حال و هوای خودم بودم و داشتم کتابی را می‌خواندم که دستی روی شانه‌ام نشست؛ سرم را بلند کردم؛ چند ثانیه‌ای چشمانم روی صورت خندانی که روبرویم بود، خیره شد.

خودش بود، اما با موهایی که خاکستری شده بود و ته ریشی سفید! چند ثانیه‌ای مکث کردم. دستش را که جلو آورد من هم لب به خنده باز کردم؛ ولی اطمینان داشتم که بهت را در چشمانم می‌خواند.

جواب سلامش را که دادم، ناخودآگاه گفتم: مجید خودتی؟

خندید و گفت: پس فکر کردی کی بعد از این همه سال تو رو می‌شناسه و از اون سر واگن خودشو می‌کشه تا اینجا که تو رو ببینه؟

گفتم: اول نشناختمت؛ با خودت چیکار کردی مرد؟!

حق به جانب پرسید: مگه چم شده؟ قیافم به معتادا که نمی‌ره؟ می‌ره؟

بعد هم زد زیر خنده؛ چند نفر برگشتند و ما را نگاه کردند.

بی‌خیال بقیه سر حرف باز شد. از قدیم و از هر جا و از هرکس؛ تا همین امروز که داشت از بیمارستان برمی‌گشت خانه.

دوست قدری تپل قدیمی با آن موهای پر پشت و لب‌های همیشه خندان و طنزهای همواره دم دستش، حالا قدری تکیده، با موهایی کم پشت و خاکستری و لبخندی کمرنگ، جلوی من ایستاده بود.

پیش از هر چیز، ذهنم به دنبال بیماری‌ای طولانی گشت. اما به خطا رفته بود. در دل خدا‌ را شکر کردم.

آنقدر حرف داشتیم و آنقدر حرف زدیم که صدای ضبط شده‌ای که از بلندگوهای مترو شنیده می‌شد، اعلام کرد، ایستگاه آخر است!

‌ همچنان که حرف می‌زدیم با هم پیاده شدیم. به آن سوی سکو رفتیم و سوار همان قطار شدیم که با آن آمده بودیم. فکر کردم ای کاش زندگی هم این گونه بود. می‌شد یک بار برگشت و دوباره سوار قطارش شد!

در مسیر برگشت، مجید گفت: حالا راستی راستی پیر شدم؟

من که فهمیده بودم سخن شایسته‌ای نگفته‌ام، سری تکان دادم و گفتم: نه بابا، مگه من پیر نشدم؟

خندید وگفت: چرا خودم می‌دانم.

خواستم حرف را عوض کنم، کتابی را که در دستش بود گشود و از میان ورق‌هایش کاغذی درآورد و به دستم داد. چشمانم روی کلماتی که به دستخط مجید بود دوید.

«شب که خسته‌ای؛ وقتی پشت فرمان نشسته‌ای و به سوی خانه می‌رانی؛ شاید دلت بخواهد یکی در خانه منتظرت باشد.

وقتی خسته از کار روزانه می‌روی تا در خانه نفسی بکشی؛ شاید در ذهنت بنشیند که ای‌کاش الان یکی با رویی گشاده در را برایم باز می‌کرد. اما باور کن، اگر کسی در خانه باشد که تو را آن‌گونه که هستی نبیند؛ که تو را نشناسد؛ که دلش برای تو نتپد؛ که تو را دوست نداند و دوست نداشته باشد؛ بودنش بدتر از نبودنش
است.

نبودن یکی که باید باشد، شاید غصه‌ای بر دل ما بنشاند، اما بودن آن که نباید باشد، دردی است که درمان ندارد.»

خنده از لب‌هایم رخت بر بست. چشم‌هایم به چشم‌های مجید دوخته شد. قلبم مانند دل گنجشک ترسیده‌ای، می‌هراسید و می‌تپید!

«این چیه، مجید؟»

«این خلاصه یک زندگی‌است؛ زندگی‌ای به بلندی سال‌های سال.»

و از دغدغه‌هایش گفت؛ از این که مدت‌هاست در تعریف‌های بدیهی و اصلی زندگی با همسرش به اختلاف رسیده‌اند.

گفت: خدا رو شکر ما خانه‌ای داریم و افزون بر آن هم دو آپارتمان که اجاره داده‌ایم.

ناخودآگاه و بلند گفتم: ایول!

خنده‌ای که خیلی زود محو شد، روی لبانش نشست و ادامه داد: اما همسرم به دنبال وامی است که مغازه‌ای بخرد تا به آرامش بیشتری برسد!

اما من همیشه آرامش را در چیزهای دیگری می‌دیدم و می‌بینم؛ من می‌گویم بیا آرامش را در عشق، در
دوست داشتن، در محبت، در خانواده ببینیم.

اما او به دنبال چیز دیگری است و عجیب‌تر آن که به من هم می‌گوید: اگر پولی داری! بیار و در این مغازه شریک‌ شو. هر کس به اندازه پولش سهم می‌برد! و تاکید می‌کند: مطمئن باش ضرر نمی‌کنی.

و من با خودم فکر می‌کنم: معنای ضرر چیست؟

هر دو ساکت می‌شویم. سرم پایین است اما حس می‌کنم مجید تکیده‌تر شده و موهایش سفیدتر.

صدایی در واگن می‌پیچد: «شهید همت.»

کورش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها