جنایت خاموش - این ماجرا : قسمت دوم

یکی ‌از این‌ پنج‌ نفر؟

در شماره قبل خواندید قاتلی ناشناس با سوراخ کردن شلنگ گاز در خانه زوجی به نام‌های حسن و مهسا آن دو را به کام مرگ می‌کشاند. کارآگاه شهاب و دستیارش ستوان ظهوری در خانه مقتولان نامه‌ای پیدا می‌کنند که در آن نوشته شده است: دیگر از بیکاری خسته شده‌ام. زنم مرتب به من سرکوفت می‌زند. خودم و او را می‌کشم تا از این زندگی نکبت‌بار نجات پیدا کنیم. این نامه به دستخط حسن نیست و 2 مامور بعد از بازجویی از خانواده‌های متوفیان به برادر مهسا و برادرزاده حسن شک می‌کنند، ولی از آن دو رفع اتهام می‌شود تا این‌که یکی از دوستان حسن به پلیس آگاهی می‌رود و می‌گوید او نامه را نوشته و ماجرا از این قرار است که چند روز قبل وقتی در خانه یکی از دوستان مهمان بودند هر کدام به شوخی نامه‌ای برای خودکشی نوشتند و کاغذ پیدا شده همان نامه‌ای است که او آن شب نوشته بود.
کد خبر: ۳۷۸۰۸۰

سرگرد شهاب قبل از این‌که اداره را ترک کند دفترچه یادداشتش را بیرون آورد تا اطلاعات تازه را بنویسد. در آن مهمانی شبانه غیر از حسن 4 نفر دیگر حضور داشتند. یکی از آنها همین مردی است که با پای خودش به اداره آمده. اسمش چه بود؟ جواد. از 3 نفر دیگر هم یکی‌شان صاحبخانه است. چون احتمال دارد دستخط‌ها در خانه او جامانده باشد او بیشتر از همه در مظان اتهام است و قبل از بقیه باید سراغ او رفت. کارآگاه کتش را پوشید و راه افتاد. ستوان ماشین را روشن کرد و منتظر بود. دو همکار می‌دانستند علی کارمند اورژانس تهران است و امیدوار بودند امروز شیفتش نباشد. این امید آنها یک ساعت بعد واقعیت پیدا کرد و علی آن دو را به خانه‌اش دعوت کرد. او از مرگ دوستش و مهسا مغموم بود: خیلی سال بود که همدیگر را می‌شناختیم حدود 20 سال. بعد از ازدواج هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم. شما واقعا فکر می‌کنید آن دو نفر را کشته‌اند؟

ستوان ظهوری قبل از این‌که سرگرد دهان باز کند بند را آب داد: آنها را کشته‌اند و اتفاقا ما فکر می‌کنیم قتل کار شماست.

من؟

علی به لکنت افتاد. از ترس یا از شوک به هر حال رنگ و رویش پریده بود. سرگرد از این‌ کار دستیارش چنان خشمگین شده بود که اگر موقعیتش بود همین الان عذر او را می‌خواست اما فعلا چاره‌ای نداشت جز این‌که خویشتنداری کند. او سعی کرد خرابکاری ظهوری را اصلاح کند: همکارم کمی زیاده‌روی می‌کند.حقیقتش ما فکر می‌کنیم شاید شما بتوانید کمک‌مان کنید. کارآگاه ماجرای نامه‌های خودکشی و دستخط پیدا شده در خانه حسن را تعریف کرد. علی نیازی نداشت به حافظه‌اش فشار بیاورد. آن شب را به خوبی به خاطر داشت، اما اصلا یادش نبود کاغذها را بعد از بازی چه کار کرد: فکر کنم آنها را دور انداختم.

او هنوز آرام نشده بود و وحشت را می‌شد از چشمانش خواند، البته توانست خودش را از مخمصه برهاند. علی برای سوال کارآگاه درباره این‌که زمان قتل کجا بود و چه می‌کرد یک جواب قاطع داشت: اگر منظورتان از زمان قتل دوشنبه شب است من تمام دوشنبه را در محل کارم بودم. تکنسین اورژانس هستم. ما 24 ساعت کار می‌کنیم، 48 ساعت استراحت. البته من 24 ساعت هم در یک مرکز خصوصی هستم. حقوقم کفاف نمی‌دهد. برای 48 ساعت کار فقط یک روز تعطیلی دارم.

بقیه حرف‌های علی زیاده‌گویی بود. او قاتل نبود و دانستن همین نکته برای کارآگاه کفایت می‌کرد. او از میزبانش خداحافظی کرد و از آپارتمان بیرون زد. ستوان این کار را با تعلل انجام داد چون می‌دانست به محض این‌که با رئیس‌اش تنها شود شهاب صدایش را روی سرش می‌گیرد و تا می‌تواند او را بمباران می‌کند. اما این اتفاق نیفتاد و سرگرد فقط خیلی خونسردانه به او تذکر داد مراقب طرز صحبت کردنش باشد. 2 مامور از تهرانسر به مقصد آجیل‌فروشی، یکی دیگر از مهمانان آن شب در سعادت‌آباد راه افتادند. اتفاقا ستوان بدش نمی‌آمد سری هم به محل حادثه میدان کاج بزند. خبرهای زیادی در این باره خوانده اما محل قتل را از نزدیک ندیده بود. او در راه با خودش عهد کرد در آجیل‌فروشی دهان باز نکند و اجازه بدهد خود سرگرد با حمید کلنجار برود.

حمید مردی ریز‌نقش بود که وقتی پشت پیشخوان می‌نشست فقط سرش دیده می‌شد. او اخلاق کاسبی داشت. خیلی گرم و صمیمی با دو مامور صحبت کرد و گفت منتظرشان بوده: 20 دقیقه قبل علی زنگ زد و ماجرا را تعریف کرد، ولی من هنوز نمی‌توانم باور کنم حسن و مهسا را کشته‌اند. آن دو نفر که با کسی مشکل نداشتند. خیلی آرام و سر به راه بودند. ستوان نیمی از حواسش را به حرف‌های حمید داده و بقیه توجهش جلب مغازه شیک و بزرگ شده بود. آنجا خیلی می‌ارزید شاید بالای 800 میلیون تومان.مرد آجیل فروش از سرنوشت نامه‌هایی که در مهمانی نوشته شد خبر نداشت: آن فقط یک شوخی بود بعد هم کاغذها را همانجا گذاشتیم. یادم نمی‌آید چه کسی آنها را برداشت. شاید هم کسی برنداشت. حالا شما فکر می‌کنید یکی از ما 4 نفر قاتل است؟

با این سوال توپ در زمین شهاب افتاد و ستوان خیلی دوست داشت ببیند رئیس‌اش چطور به این سوال جواب می‌دهد. سرگرد نفس عمیقی کشید، نگاهش را از ظرف بزرگ نقره‌ای که پر از پسته بود، به سوی دیگر مغازه چرخاند و گفت: کار ما پیش‌بینی و غیب‌گویی کردن نیست. ما فقط دنبال سرنخ‌ها می‌رویم. یک نامه در خانه حسن پیدا شده و ما فقط پی‌اش را می‌گیریم ببینیم به کجا می‌رسیم.

حمید برای روز قتل شاهدی نداشت. او ساعت 10 شب طبق معمول همیشه مغازه را تعطیل کرده و بعد به خانه رفته و تا ساعت 12 منتظر مانده بود تا زنش از خواب بیدار شود و شام او را آماده کند. دیگر وقت خداحافظی رسیده بود بدون این‌که نه اسم حمید از لیست مظنونان خط بخورد و نه این‌که پررنگ‌تر شود. شهاب به چارچوب در کشویی رسیده بود که ستوان بالاخره پیمان‌شکنی کرد و به حرف آمد: این طرف‌ها مغازه متری چند است؟

این سوال با روحیات حمید بیشتر جور درمی‌آمد تا پرسش‌های شک‌برانگیز کارآگاه. او تازه چانه‌اش گرم شد و شروع کرد به توضیح درباره مظنه مغازه. حوصله کارآگاه داشت سر می‌رفت اما ظهوری انگار از این بحث لذت می‌برد.

پس مغازه شما 900 میلیون می‌ارزد.

حمید جواب داد البته من این را پارسال زیر قیمت خریدم. این جمله از دهانش در رفت، اما ستوان پی‌اش را گرفت تا چند و چون ماجرا را جویا شود. حمید که می‌دانست اگر بخواهد دروغ بگوید ممکن است دستش رو شود چند لحظه‌ای فکر کرد و به این نتیجه رسید که راستگویی در این برهه حساس از هر کاری بهتر است: اینجا را از حسن خریدم. او مغازه را با پول پدرش و زمانی که دانشجو بود خرید اما حس و حال کار کردن نداشت و به من فروخت چون کارت پایان خدمت نداشت و نمی‌توانست سند بزند منم زیر قیمت از او خریدم البته قولنامه‌ای.

گوش‌های سرگرد تیز شد. بالاخره از آن گفت‌وگوی بیهوده نتیجه دلخواهش را گرفت. او انگیزه‌ای برای قتل پیدا کرد و 3 ثانیه نکشید که در ذهنش اولین فرضیه را بافت ؛2 دوست قدیمی سر مغازه و سند زدن اختلاف داشتند و احتمالا حسن پول بیشتری می‌خواست برای همین هم حمید او را کشت. ستوان با اجازه یک مشت تخمه ژاپنی برداشت و همان‌طور که داشت سعی می‌کرد آنها را سالم بشکند به حرف‌های حمید گوش می‌داد. مرد آجیل‌فروش احساس کسی را داشت که در یک باتلاق افتاده و لحظه به لحظه بیشتر فرو می‌رود.

اگر جلوی دهانش را گرفته بود 2 مامور راه‌شان را کشیده و رفته بودند، اما حالا او باید ثابت می‌کرد هیچ اختلافی با حسن و زنش نداشته است. حتی ممکن بود همین الان به او دستبند بزنند و با خودشان ببرند. این افکار تمام ذهن حمید را پر کرده بود و داشت تمرکزش را موقع حرف زدن از دست می‌داد، اما بالاخره هر طور که بود جملاتش را به سرانجام رساند. کارآگاه هیچ مدرکی برای اثبات جرم حمید نداشت و فعلا فقط باید به گفتن این جمله بسنده می‌کرد که: از تهران بیرون نروید. فردا هم سری به من بزنید.

کارآگاه خسته بود اما باید سراغ نفر بعدی هم می‌رفت. قاسم در تجریش بوتیک داشت. شهاب در ماشین وظیفه پرس‌وجو کردن از مظنون آخر را به دستیارش محول کرد. ستوان که بابت حرف کشیدن از زیر زبان حمید از خودش راضی بود پیشنهاد رئیس را با کمال میل پذیرفت. قاسم حرف زیادی برای گفتن نداشت. او زمان قتل در فرودگاه منتظر خواهرش بود که بعد از 4 سال تحصیل در ایتالیا راهی کشورش شده بود. او می‌توانست فیلم مراسم استقبال، بلیت خواهرش و شهادت اعضای خانواده را به عنوان مدرک بی‌گناهی‌اش ضمیمه پرونده کند، اما واقعا نیازی به این کار نبود و ستوان خودش پنهانی درباره صحت حرف‌های او تحقیق می‌کرد.

2 همکار حدود ساعت 4 بعدازظهر به اتاق خودشان رسیدند و بعد از خوردن غذای سرد و ماسیده به تبادل نظر مشغول شدند. از جمع 4 نفری مظنونان، امدادگر اورژانس و مرد بوتیک‌دار قطعا بی‌گناه بودند. فقط می‌ماندند جواد و حمید که اولی خودش ماجرای دستخط را به پلیس گفته و اگر قاتل بود نیازی به این کار نداشت و برایش بهتر بود سکوت کند، اما چطور می‌شد جرم حمید را ثابت کرد؟ نه شاهدی و نه مدرکی. قطعا خودش هم که با زبان خوش مقر نمی‌آمد. حالا کارآگاه و ظهوری به یک قدمی قاتل رسیده بودند، اما دست‌شان هنوز خالی بود و باید دنبال مدرکی علیه یا حتی به نفع حمید می‌گشتند تا تکلیف او را روشن کنند.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها