گفت و گو با زنی که به خاطر چک برگشتی به زندان افتاد

تجربه‌ای بزرگ اما گران

تجربه زندان بر روح و روان افراد تاثیر منفی بزرگی برجای می‌گذارد و حتی گاه تا سال‌ها پس از اتمام دوران محکومیت از خاطر آنان پاک نمی‌شود. «فرزانه-ح» زنی 40 ساله است که می‌گوید با این که 10 سال از آزادی‌اش می‌گذرد هنوز هم بعضی شب‌ها خواب بند زنان را می‌بیند. گفت‌وگو با این زن را بخوانید.
کد خبر: ۳۷۸۰۷۸

چه شد که به زندان افتادی؟

ماجرایش مفصل است اما اگر بخواهم خلاصه بگویم من با مردی ازدواج کردم که پدرم او را به عنوان دامادش قبول نداشت. پدرم با ازدواج من و مهبد مخالف بود و می‌گفت از نظر خانوادگی به هم نمی‌خوریم. پدرم خیلی پولدار است و مهبد هر چند وضع مالی نسبتا خوبی داشت نسبت به پدرم ندار محسوب می‌شد.

ارتباط این ازدواج با زندانی شدن تو را متوجه نشدم؟

وقتی ازدواج کردیم پدرم گفت هیچ کمکی به ما نمی‌کند از طرفی من دختری نبودم که با کم و کسر زندگی بسازم برای همین هر دومان شروع کردیم به چک بازی و قرض پشت قرض تا این‌که هر دو به زندان افتادیم. اول مهبد را گرفتند بعد من را.

چه مدت در حبس بودید؟

من یک سال نشده آزاد شدم اما شوهرم یک سال و نیم ماند.

چه طور آزاد شدی؟

پدرم پول همه طلبکاران را داد و رضایت‌شان را گرفت و وقتی مرا آزاد کرد گفت باید از مهبد جدا شوم ولی من قبول نکردم او به خاطر این‌که مرا خوشبخت کند به دردسر افتاده بود از طرفی واقعا شوهرم را دوست داشتم اگر اشتباهی در زندگی‌مان انجام شده بود هر دو مقصر بودیم و اتفاقا سهم من بیشتر بود برای همین به پدرم گفتم اگر ناراضی است می‌تواند دوباره مرا به زندان برگرداند.

شوهرت چه طور آزاد شد؟

باز هم پدرم را مجبور کردم بدهی او را بپردازد. مهبد زیربار نمی‌رفت تا این‌که بالاخره قبول کردیم آن پول را به عنوان قرض بگیریم. بعد از آزادی مهبد تازه بدبختی‌های ما شروع شد.

دچار اختلاف شدید؟

نه باید آنقدر کار می‌کردیم تا دیگر مدیون پدرم نباشیم. من و مهبد کارمان را با آوردن جنس از کیش شروع کردیم. دو نفری می‌رفتیم کیش و هر کدام یک تلویزیون می‌آوردیم و می‌فروختیم.سودش خوب بود اما نه آنقدر که هم خرج زندگی‌مان دربیاید و هم پول پدرم. بعد از مدتی تصمیم گرفتیم لوازم آرایش هم به تهران بیاوریم و شوهرم کنار خیابان بساط کند. اتفاقا سود خیلی خوبی گیرمان می‌آمد. ماه به ماه بخشی از پول پدرم را به حسابش واریز می‌کردیم. او هیچ نیازی به پول نداشت اما مهبد این طور راحت‌تر بود بالاخره بعد از یک سال پدرم برای اولین بار به خانه ما آمد. او که تلاش ما را دید نظرش درباره شوهرم تغییر کرده بود. او در نیاوران مغازه‌ای داشت که به من و مهبد اجاره داد البته با کرایه خیلی کم.ما هم آنجا کافی‌شاپ راه انداختیم و کارمان گرفت.

پس اوضاع رو به راه شد و دیگر مشکلی نداشتید؟

مشکل وقتی به وجود آمد که پدرم مغازه را از ما گرفت. او آدم دمدمی مزاجی بود و خیلی راحت نظرش تغییر می‌کرد. او از مهبد خواسته‌ای داشت که شوهرم با انجامش مخالفت کرد و پدرم هم مغازه را پس گرفت. در واقع پدرم توقع داشت ما مطیع محض او باشیم.

آن خواسته چه بود؟

نمی‌توانم درباره آن حرفی بزنم البته عذرخواهی می‌کنم. مهم این است که ما دوباره به صفر رسیدیم و باید فکری به حال زندگی‌مان می‌کردیم.

دوباره همه امیدهایتان از بین رفت و احتمالا خیلی آشفته و پریشان شدید؟

آشفته و مضطرب بودیم اما امید هنوز برایمان وجود داشت. من و همسرم در تمام این سال‌ها همیشه در کنار هم بودیم و همین دلگرم‌مان می‌کرد. ما بعد از این‌که بیکار شدیم به این فکر افتادیم خودمان یک مغازه اجاره کنیم. البته برای این کار سرمایه کافی نداشتیم چون بیشتر سودمان از کافی‌شاپ بابت بدهی قبلی و اجاره مغازه خرج شده بود. پس باید کاری می‌کردیم که به اندازه کافی پول به دست بیاوریم. باز هم سفر به کیش را امتحان کردیم ولی بازار به خوبی سابق نبود.

راه چاره را چه طور پیدا کردید؟

با صاحبان چند کافی‌شاپ وارد مذاکره شدیم. سراغ مغازه‌هایی رفتیم که با وجود این‌که در محل‌های خوبی بودند کارشان نگرفته بود چون سابقه خوبی داشتیم بعضی از همکاران ما را می‌شناختند بالاخره با یکی از آنها توافق کردیم در مغازه‌اش کار کنیم و آنجا را سر و سامان بدهیم و در ازای آن 30 درصد سود بگیریم. البته صاحب مغازه یک شرط گذاشت و مبلغی را به عنوان حداقل پولی که باید هر ماه به او پرداخت می‌کردیم تعیین کرد به این ترتیب بدون پول پیش کارمان را شروع کردیم و باز هم موفق شدیم.

در نهایت چه اتفاقی افتاد؟

پسرمان تازه یک ساله شده بود که مهبد گفت وقت آن رسیده است که مغازه خودمان را داشته باشیم و من کمتر کار کنم. ما با پس‌اندازمان و کمی وام یک مغازه کوچک خریدیم و دو سال بعد آن را با جایی بهتر عوض کردیم و هنوز هم کافی‌شاپ داریم. من و شوهرم از تجربه زندان درس گرفتیم که با سختی‌ها بسازیم و خودمان به شکلی منطقی مشکلات‌مان را حل کنیم. هر چند این درس بزرگی بود اما برایمان خیلی گران تمام شد و من هرگز نمی‌توانم روزهای سخت زندان را فراموش کنم.

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها