از کودکی گدایی می‌کردم

از وقتی که نوزاد بود در خیابان‌ها با مادرش کار می‌کرد. این ادعایی است که بابک مطرح می‌کند. او با مددکارش از روزهای سختی می‌گوید که با مادرش به گدایی می‌رفت. این پسر در حال حاضر به جرم حمل و فروش مواد مخدر در کانون اصلاح و تربیت است. بابک 15 ساله داستان زندگی‌اش را این طور تعریف می‌کند: نوزادی‌ام را به یاد ندارم، اما خانواده‌ام می‌گویند مادرم همیشه من را با خود سر کار می‌برد؛ در سرما و گرما. وقتی من را همراه خودش می‌برد پول بیشتری به او می‌دادند. پدرم را هرگز ندیدم.
کد خبر: ۳۷۸۰۶۱

چند ماه قبل از به دنیا آمدن من او به خاطر تزریق مواد مخدر فوت شده بود. از کودکی‌ام خاطرات خوبی ندارم. بیشتر اوقات با مادرم می‌رفتم و گدایی می‌کردم. گاهی هم مادرم چند آدامس جلوی من می‌گذاشت و با کمی فاصله می‌نشستم و آدامس‌ها را می‌فروختم. خیلی از کسانی که از آن محل عبور می‌کردند به من پول می‌دادند و آدمس هم نمی‌خریدند. وقتی بچه بودم همیشه دوست داشتم مقدار زیادی اسباب‌بازی داشته باشم، اما هیچ وقت مادرم برایم نخرید. در واقع من هیچ وقت بچگی نکردم و همیشه مادرم مثل یک کارگر از من کار می‌کشید.

فکر می‌کردم زندگی یعنی همین. نمی‌دانستم حق دارم بازی کنم و شاد باشم. هزینه‌های زندگی ما از طریق گدایی مادرم و من تامین می‌شد. مادرم همیشه می‌گفت ما بچه‌ها مفت‌خور هستیم و او را بدبخت کرده‌ایم.

البته من خودم می‌توانستم زندگی‌ام را تامین کنم، اما برادرانم که اعتیاد داشتند از طریق پولی که مادرم به دست می‌آورد زندگیشان را می‌گذراندند. چند سال از زندگی من به همین شکل گذشت، نه درسی بود و نه مدرسه‌ای، فقط کار بود و کار، سرما و گرما هم نداشت.

بابک ادامه می‌دهد: دیگر بزرگ شده بودم و نمی‌توانستم مثل سابق کار کنم و کسی دلش برای من نمی‌سوخت. دست‌فروشی را هم دوست نداشتم. کم‌کم به این فکر افتادم که کارم را تغییر دهم. از طریق یکی از دوستان برادرم با موادفروشی آشنا شدم. او برای برادرم مواد می‌آورد. همیشه به من می‌گفت فرد مناسبی برای موادفروشی هستم و از من می‌خواست همکار او شوم. می‌گفت پول خوبی به دست می‌آورم و زندگی‌ام دگرگون می‌شود. او درست می‌گفت از وقتی موادفروشی ‌کردم پول خوبی به دست ‌آوردم و البته 2 برادر معتادم هم راحت شده بودند چون هر وقت که می‌خواستند از من مواد می‌گرفتند و من هم وقتی پول نداشتند از آنها پولی نمی‌گرفتم.

بابک سرش را پایین می‌اندازد و ادامه داستان زندگی‌اش را این طور تعریف می‌کند: فکر می‌کردم راه زندگی کردن را یاد گرفته‌ام. می‌توانم پول دربیاورم و زندگی خوبی داشته باشم. البته مدت زمان زیادی نبود که من کار می‌کردم ولی توانسته بودم موادفروشی را به خوبی یاد بگیرم. البته هیچ وقت خودم مواد مصرف نمی‌کردم. کسی که به من موادفروشی یاد داد گفت هرگز خودم نباید معتاد شوم، چون دیگر نمی‌توانم پول خوبی به دست آورم. دیگر از خانواده‌ام مستقل شده و واقعیت این است که از مادرم هم فاصله گرفته بودم. رابطه خوبی با هم نداشتیم احساس می‌کردم هیچ وقت او را دوست نداشته‌ام و نیازی هم ندارم با او در ارتباط باشم، اما یک روز فهمیدم چقدر تنها هستم و مادرم تنها کسی است که در زندگی دارم.

پسر نوجوان از روز بازداشتش می‌گوید: رفته بودم تا مواد بگیرم و بفروشم. پولم هم نقد بود با این که مدت زمان زیادی نبود که وارد این کار شده بودم، اما می‌دانستم باید پول بدهم و کسی نسیه مواد نمی‌دهد.

خودم هم به کسی نسیه نمی‌فروختم. آن روز وقتی برای گرفتن مواد رفتم متوجه شدم ماموران در آن خانه هستند و محل را هم محاصره کرده‌اند. خواستم فرار کنم، اما نتوانستم و بازداشت شدم و حالا در کانون هستم. با این که همه می‌گویند اینجا مثل زندان نیست، اما تحمل کانون برایم سخت است. احساس می‌کنم انسان بسیار بدی هستم و نمی‌توانم دوباره به زندگی برگردم. در مدتی که زندان بودم هیچ کس به سراغم نیامد و کسی حالم را نپرسید، فقط مادرم به دیدنم آمده است و من در این مدت متوجه شدم او را چقدر دوست دارم و هرچند در حق من کوتاهی کرده، اما تنها یاور من در زندگی است.

برادرانم از طریق من همیشه مواد داشتند و من همیشه برای آنها کمک بودم و اجازه نمی‌دادم موادفروشان تحقیرشان کنند، اما هرگز به من سر نزدند، اما مادرم همیشه به دیدنم آمده است. با این حال آنقدر احساس تنهایی و ناامیدی دارم که فکر می‌کنم دیگر نباید زندگی کنم. تقریبا همه بچه‌هایی که در کانون هستند سواد دارند و حداقل حروف الفبا را بلدند، اما من بلد نیستم.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها