خانم دکتر

کد خبر: ۳۷۷۶۵۵

ـ چیه رضا؟ سر آوردی؟ چرا داد می‌زنی؟ مثه بچه آدم بیا جلو ببینم چی می‌گی؟

الی به کارش ادامه داد و رضا با دیدن قیافه الی و شنیدن صدایش، کلاشش را روی شانه‌اش جابه‌جا کرد و از بین زخمی‌ها و جنازه‌ها رد شد و خودش را به او رساند.

الی در این فاصله دو بخیه باقیمانده را هم روی بازوی یکی از زخمی‌ها زد. نخ بخیه را قیچی کرد و سینه به سینه رضا ایستاد.

رضا با صدایی که هم بلند بود و هم می‌لرزید، گفت:

ـ الی داداش شاهرخ... .

ـ چی شده؟ داداش شاهرخ چی شده ها؟

رضا با زحمت آب دهانش را قورت داد، کمی آرام شد، مکثی کرد، ولی هنوز صدایش می‌لرزید.

ـ داداش شاهرخ تیر خورده.

کلمه «داداش شاهرخ» را طوری ادا کرد که الی با دو دست زد توی سرش.

ـ یا امام رضا. یا حضرت عباس. خدایا کمک کن، خدایا... .

نخ و سوزن بخیه از دستش رها شد. روی دو پایش وسط بیمارستان صحرایی نشست. رضا با کمک یکی از پرستارها لیوانی آب آورد. الی لبی‌ تر کرد،‌ کمی آرام‌تر شد، بلند شد و روبه‌روی رضا ایستاد:

ـ گفتی چی شده؟ تیر خورده؟ درست شنیدم؟

رضا این بار قدری این پا و اون پا کرد و با صدایی ملایم‌تر گفت:

ـ آره خواهر خوبم. آره خواهر مهربونم. تیر خورده. تیر.

ـ چرا نیاوردینش اینجا؟ الان کجاست؟ خدای نکرده من دکترم و اینجا بیمارستانه،‌ هر چند ...

‌با دست به سر و وضع بیمارستان و بیمارها اشاره کرد و سری تکان داد.‌

ـ نمی‌شد. نمی‌شد بیاریم.

ـ چرا؟

رضا حرفی برای گفتن نداشت. دست الی را گرفت و دنبالش کشید. الی هم با این که 8 سال از رضا بزرگ‌تر بود و بارها در حقش مادری کرده بود، مثل خواهر کوچک‌ها دنبالش دوید.

یکی از پرستارها ‌ داد زد:

ـ خانم دکتر! خانم دکتر زهرایی.

ولی آنها رفته بودند.

*

الی در اتاق مخصوص پزشکان، لبه تخت نشسته بود. با دست‌هایی که خون رویش لخته شده بود‌ به یک عکس نگاه می‌کرد. عکس را برگرداند. نوشته پشت عکس را با چشم‌هایی که حالا می‌توانست گریه کند، خواند.
«جشن تولد 13 سالگی رضا زهرایی. 3‌/‌6‌/‌1355.»

در عکس 3 نفر دیده می‌شدند، رضا، الی و شاهرخ.

حالا الی با انگشتانش صورت شاهرخ را توی عکس لمس می‌کرد.

صورتی مردانه با گونه‌هایی برجسته و ته‌ریشی مرتب که هیبت و وقار و مردانگی خاصی را نشان می‌‌داد. شاهرخ برادر بزرگ‌تر الی بود و با او 5 سال فاصله سنی داشت.

الی در این عکس دختر جوانی را دید که خیلی به شاهرخ شبیه بود، او در حالی که لبخند شیرینی داشت سرش را برگردانده بود و داداش شاهرخش را نگاه می‌کرد. دختری با موهای خرمایی بافته شده، پوستی سفید، چشم‌هایی آبی که جای زخم کوچکی در گوشه چپ لب بالایش بود. حالا عکس را به سینه چسبانده بود و با تمام صدایش گریه می‌کرد.

یکی از پرستارها وارد اتاق شد. الی بلافاصله اشک‌هایش را با سر آستین روپوش پزشکی‌اش پاک کرد و بلند شد.

- ببخشید خانم دکتر. برادرتون. برادرتون کارتون داره. بگم بیاد تو یا شما می‌آین بیرون؟

الی یک آن صورت شاهرخ را جلوی چشمانش دید. آهی کشید و بدون معطلی گفت:

- نه، نه من خودم میام. بگو یه دقیقه وایسته.

الی کمی سر و وضعش را مرتب کرد، آبی به صورتش زد. با گوشه مقنعه‌اش صورتش را پاک کرد. از اتاق بیرون آمد.

- چیه داداش گلم؟

رضا سعی می‌کرد خودش را عادی نشان دهد، ولی عادی نبود، صدایش می‌لرزید، چشمایش قرمز بود و این پا و اون پا می‌کرد.

- می‌خوام‌م. می‌خوام بگم منم با داداش تا شهر می‌رم و زودی برمی‌گردم، باهاش نمیرم تهرون.

- نمی‌ری تهرون؟ چرا؟ منم می‌خوام بیام. باید بریم، مگه می‌شه موقع تشییع جنازه نباشیم. مامان بابا به جز ما دو تا کسی رو ندارند. بنده خداها چه خاکی به سرشون بریزن؟ تا حالا می‌گفتن 3 نفری تو جبهه هوای همو دارن، حالا چی می‌گن؟

- نه، من نمی‌یام تهرون، تو خودت می‌دونی.

الی در حالی که سعی می‌کرد خودش را خیلی ناراحت نشان ندهد و قیافه یک پزشک را به خود گرفته بود، بعد از یک سکوت کشدار گفت:

- یعنی چی من نمی‌یام، زودی برمی‌گردم و این حرفا!

- یعنی هیچی. یعنی نمی‌یام همین. تا شهر می‌رم و غروب برمی‌گردم. تو برو بذار مامان بابا هم تنها نباشن.

الی داشت سرگیجه می‌گرفت. سینه به سینه رضا ایستاد و گفت:

ـ هی رضا! معلومه چی میگی. دیدی یکباره مامان بودنم گل می‌کنه و می زنم تو گوشت تا ... استغفرلله. د بگو چی شده؟

ـ آره معلومه.(با دست به سرووضع الی اشاره می‌کند)

ـ خوب مثه بچه آدم حرف بزن تا منم که خواهر بزرگتم بفهمم.

ـ آخه گفتن نگین!

ـ آهااا. پس خبرائیه! گفتن نگین! باشه. باشه.

الی در حالی که کلمه «خبرائیه» را زیر لب زمزمه می‌کرد رضا را در آغوش کشید. یک آن احساس مادری را داشت که با پسر جوانش هنگام رفتن به جبهه خداحافظی می‌کند. با دست راست شانه‌های برادر را لمس کرد. آرام چشم‌هایش را بست و دو قطره اشک روی اورکت رضا غلتید.

رضا را از خودش جدا کرد. با دو دست هر دو بازویش را گرفت. با دقت صورت آفتاب سوخته تنها برادرش را ـ حالا ـ خوب نگاه کرد:

ـ رضا می‌دونی چه حسی نسبت به تو دارم. تو رو خدا، تو یکی مواظب خودت باش.

رضا پاهایش را مثل سربازها به هم کوبید و احترام سربازی گذاشت:

ـ چشم جناب خانم دکتر، چشم آبجی مامان!!

الی نمی‌دانست به خوشمزگی رضا بخندد یا برای شهادت شاهرخ بغض کند. فقط سکوت کرد بغض کرد و به اتاق پزشکان رفت.

45 دقیقه از نیمه‌شب گذشته است. صدای تک‌تیرها گاه به گاه به گوش می‌رسد. منوری برای چند لحظه فضا را روشن می‌کند و دوباره تاریکی همه جا را می‌گیرد. آلبرت، فرمانده مسیحی، به بچه‌هایی که به ستون پشت سرش حرکت می‌کردند با دست اشاره کرد که بنشینند.

بعد آهسته خودش نشست و با دقت به زمین پیش رو نگاه کرد. پس از مکثی طولانی گفت:

ـ بچه‌ها ظاهرا به تله خوردیم. بد جور هم به تله خوردیم. بچه‌های شناسایی در مورد این مین‌ها چیزی نگفته بودند. احتمالا امروز کار گذاشتن. یا باید برگردیم یا ... .

ـ یا باید چی؟ (این رضا بود که می‌پرسید)

ـ یا باید به هر شکلی شده، آنها را زود خنثی کنیم.

کی هست که بتونه خنثی‌شون کنه، اونم خیلی سریع. چون هنوز صبح نشده باید 12 کیلومتر دیگه بریم و کارامونو انجام بدیم و برگردیم.

هیچ کس جواب نداد، پس از مکث آزاردهنده، رضا جلو آمد و گفت:

ـ من حاضرم.

ـ چطوری تو حاضری. تو که بلد نیستی.

ـ بعضی از کارا شهامت می‌خواد نه مهارت.

ـ یعنی چی؟

ـ یعنی این که میرم روی مین و اون وقت شما به کارا سرو سامان بدین.

آلبرت مکثی کرد و گفت: نه این درست نیست. یکی دیگه از بچه‌ها گفت من می‌رم. ولی رضا گفت:

ـ نه من می‌رم باید مین منفجر نشه. باید روی مین بخوابی تا چراغ نده و اون لعنتی‌ها متوجه نشن.

شروع کرد به درآوردن پوتین و لباس ... .

در همین موقع یک نفر دیگر آمد درحالی‌که اورکت بلندی پوشیده و کلاه کشی‌اش را تا روی گوش‌هایش پایین آورده بود، با صدایی گرفته گفت:

ـ مین کجاست؟

آلبرت گفت:

ـ اینه، یک ردیف مین.

رضا صدای الی را شناخت، هر چند او سعی کرد صدایش را مردانه نشان دهد.

الی تو چطور اومدی خط. کی به زنا اجازه داده که ... .

*‌

فردا، رضا باید دو جنازه را با خود به تهران می‌برد فردا اسم بیمارستان را گذاشتند: بیمارستان صحرایی شاهرخ و الهه زهرایی.

نیما اکرامی‌فر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها