گفت و گو با جوانی که ثروت، او را از مسیر زندگی منحرف کرد

خیلی زود سرم به سنگ خورد

وقتی درباره اتهام سرقت صحبت می‌شود این تصور پیش می‌آید که متهم فردی فقیر است که به خاطر نیاز مالی جرم و خلاف را پیشه خود قرار داده اما «میثم ـ ح» در روزگار جوانی از سرقت، انگیزه دیگری داشت. او 20 ساله بود که دستگیر شد و یک سال در زندان ماند. میثم حالا 32 ساله است. او در گفت‌وگویی کوتاه داستان زندگی‌اش را شرح داده است.
کد خبر: ۳۷۶۴۸۸

مشکل مالی نداشتی پس به چه دلیل سرقت می‌کردی؟

برای تفریح و هیجان. من خانواده ثروتمندی دارم اما هیچ‌کس در خانه به من توجه نداشت. مادرم از صبح تا شب سرش را با انواع و اقسام کلاس‌ها و مهمانی‌ها گرم می‌کرد و پدرم هم همیشه سر کار بود. من در خانه تنها می‌ماندم و هیچ‌کس نبود حتی با او صحبت کنم. برای همین بیشتر وقتم را با دوستانم می‌گذراندم و چون همیشه هر چه می‌خواستم می‌توانستم بخرم هیچ کار هیجان‌انگیزی در زندگی‌ام وجود نداشت. برای همین همراه یکی از دوستانم شروع به دزدی کردم تا با این کار تفریح کنم.

چطور دستگیر شدی؟

موقع دزدیدن رادیو پخش یک پژو گیر افتادم و همدستم را هم معرفی کردم.

پدرت وقتی فهمید تو سرقت می‌کردی،چه واکنشی نشان داد؟

در کلانتری آنقدر عصبانی شد که یک سیلی محکم به صورتم زد. هنوز هم که فکرش را می‌کنم دردم می‌گیرد. او با من قهر بود البته به ظاهر. او بدون اطلاع من کارهایم را پیگیری کرد و رضایت شاکیان را گرفت. با این وجود به یک سال حبس محکوم شدم.

در زندان با خانواده‌ات در ارتباط بودی؟

در زندان فرصت خوبی داشتم به زندگی‌ام فکر کنم. از طرفی این موقعیت پیش آمد تا با پدر و مادرم دردل کنم و همه مشکلاتم را به آنها بگویم. برای همین بعد از این‌که آزاد شدم رابطه آن دو با من بهتر از قبل شد.

برای بعد از آزادی برنامه‌ریزی کرده بودی؟

هدفم این بود که درس بخوانم. سال اول در کنکور قبول نشدم اما سال بعدش رشته نرم‌افزار قبول شدم و چسبیدم به درس.

پس همه چیز بر وفق مراد بود؟

این‌طور نمی‌شود گفت. پدرم ته دلش به من شک داشت و می‌ترسید باز هم دست از پا خطا کنم. برای همین اجازه نمی‌داد با دوستانم رابطه داشته باشم. مثل کارمندها مجبور بودم در خانه کارت بزنم و حق نداشتم زیاد بیرون بمانم و بابت هر کاری باید توضیح می‌دادم. مشکل بعدی وقتی پیش آمد که برای اولین بار عاشق شدم.

چه مشکلی؟

پدرم را با هزار بدبختی راضی کردم به خواستگاری یکی از همکلاسی‌هایم برویم. او با این وصلت مخالف بود و می‌گفت خانواده آن دختر پولدار نیستند و به ما نمی‌خورند. برای گرفتن رضایت او خیلی زحمت کشیدم اما پدرم در مجلس خواستگاری موضوع سوءسابقه مرا گفت و همین باعث مخالفت خانواده دختر شد و از آن بدتر همه بچه‌های دانشکده موضوع را فهمیدند و من انگشت‌نما شدم. طوری که حتی می‌خواستم دانشگاه را رها کنم.

بعد از تمام شدن درس‌ات چه کردی؟

پدرم به زور می‌خواست مرا به شرکت خودش ببرد اما از این‌که همیشه زیرنظر باشم و به من به چشم یک مظنون نگاه شود احساس خوشایندی نداشتم. برای همین تصمیم گرفتم روی پای خودم بایستم و از کارمندی در شرکت‌های خصوصی شروع کنم .به هر شرکتی که می‌رفتم بعد از اتمام دوره آموزشی از من گواهی عدم سوءپیشینه می‌خواستند. من نمی‌دانم چرا وقتی آدم یک خطایی کرد و مجازاتش را کشید باز هم تا آخر عمر باید تاوان پس بدهد؟ خلاصه این‌که مدتی سرگردان بودم تا این‌که پدرم قبول کرد مغازه‌ای بخرد و به من اجاره بدهد. من هم فروشگاه تجهیزات رایانه‌ای راه انداختم و سر هر ماه مبلغ اجاره را به پدرم می‌دادم. تا این‌که یک کلاهبردار با چک‌های بی‌محل از من خرید عمده کرد و من بخش عمده‌ای از سرمایه‌ام را از دست دادم و مجبور شدم مغازه را به
پدرم تحویل بدهم.

پس به دست آوردن استقلال برایت زیاد هم آسان نبود؟

به قول معروف پوستم کنده شد من مدتی به صورت خصوصی کامپیوتر درس می‌دادم از طرفی بعد از دستگیری آن کلاهبردار بخشی از پولم برگشت و دوباره مغازه‌ام را راه انداختم اما این بار حواسم را خیلی جمع می‌کردم.

ازدواج هم کرده‌ای؟

پارسال ازدواج کردم. همسرم یکی از مشتریانم بود. وقتی موضوع را با پدرم در میان گذاشتم باز هم مخالفت کرد و گفت حاضر نیست به خاطر سوءسابقه‌ام در روز خواستگاری سرافکنده شود ولی این بار من همه چیز را از قبل به مینو گفتم و مقدمات را آماده کردم و خدا را شکر مراسم‌ بدون هیچ مشکلی برگزار شد.

اگر بخواهی زندگی‌ات را در یکی دو جمله توصیف کنی چه می‌گویی؟

خدا را شکر قبل از این‌که جرم سنگین‌تری انجام بدهم سرم به سنگ خورد. حالا هم باز شکر خدا که همه چیز آرام و روبه‌راه است.

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها