مرگ مرموز دندانپزشک جوان

ساعت 20/13 سه‌شنبه 11 دسامبر بود. آسمان پس از 2 روز بارش برف سنگین، آفتابی شده بود، اما هوا همچنان سرد و باد سردی شروع به وزیدن کرده بود. سطح خیابان‌ها از شدت برف و سرما یخ بسته بود و تردد خودروها بسختی صورت می‌گرفت و ترافیک سنگین در نقاط مرکزی شهر شدت بیشتری داشت. در این ظهر سرد زمستان حادثه‌ای دردناک منطقه هیل را در مرکز شهر تکان داد. پزشک جوانی به نام ماریا لپین در مطب دندانپزشکی‌اش به طور مرموزی جان سپرده بود. ظواهر امر حکایت از آن داشت که این زن جوان با یک کلت کمری نیمه‌اتوماتیک کالیبر 32 اقدام به خودکشی کرده است. کسی که خبر این حادثه را به کلانتری اطلاع داد، همسر سابق او آرچر بود.
کد خبر: ۳۷۶۴۸۷

سروان توماس کادلن معاون کلانتری منطقه با حضور در محل حادثه تحقیقات خود را شروع کرد. زن جوان پشت میز کارش دیده می‌شد. سر خون‌آلود وی روی میز افتاده و حوضچه‌ای از خون روی میز را پوشانده بود. جای شکاف عمیق گلوله روی شقیقه سمت راست سرش دیده می‌شد. وی روپوش سفید پزشکی به تن داشت که رنگ سرخ به خود گرفته بود. در کنار پایه صندلی نیز سلاح کمری او دیده می‌شد.

سروان توماس کادلن دستورات لازم را جهت کنترل محل جنایت صادر کرد، آنگاه مراتب را به فرماندهی پلیس گزارش داد.

ساعت 30/14 موضوع حادثه مرگ دلخراش دندانپزشک جوان به کمیسر تامس راسل اطلاع داده شد. کمیسر نیز پس از پشت سر گذاشتن خیابان‌های شلوغ و پرتردد شهر، ساعت 15/15 خود را به محل حادثه رساند و تحقیقاتش را آغاز کرد.

محل حادثه در ساختمان شماره 121 خیابان مانسیل در منطقه هیل بود؛ منطقه‌ای نسبتا قدیمی در مرکز شهر، اما ساختمان شماره 121 یک ساختمان 3 طبقه تک‌واحدی بود که در انتهای خیابان قرار داشت. در مقابل ساختمان تابلو یک پزشک دیگر و یک وکیل نیز به چشم می‌خورد. مرگ مرموز دندانپزشک جوان در آپارتمان طبقه سوم ساختمان رخ داده بود. در جلوی ساختمان چند خودرو پلیس و آمبولانس دیده می‌شد؛ ضمن این که 2 مامور به دقت رفت و آمدها را کنترل می‌کردند.

کمیسر پس از ورود به داخل ساختمان در اولین اقدام به معاینه جسد پرداخت. نیمی از صورت زن جوان براثر اصابت گلوله کاملا خون‌آلود شده بود و صحنه دلخراشی را ترسیم می‌کرد. شواهد امر حکایت از آن داشت که شلیک از فاصله بسیار نزدیک انجام گرفته که اینچنین وضعیت وحشتناکی را ایجاد کرده است. دندانپزشک جوان یک بلوز سرمه‌ای‌رنگ، شلوار مخملی آبی‌رنگ و کفش راحتی به تن داشت و البته روپوش سفید که روی لباس‌هایش پوشیده بود و حالا رنگ دیگری داشت.

سر جسد روی میز افتاده و جوی باریکی از خون از روی میز تا کف زمین کشیده شده بود.

روی میز کار، مهر پزشکی، تلفن همراه، تلفن رومیزی، یک فنجان قهوه نیمه پر، نسخه پزشکی، عینک طبی و مقداری کاغذ و وسایل مثل مانیتور و بسته سیگار مشاهده می‌شد.

در کنار پایه صندلی نیز یک سلاح کمری کالیبر 32 دیده می‌شد. کمیسر سلاح را با دستمالی که از جیب بیرون آورد، برداشته و به دقت وارسی کرد. یک گلوله از آن شلیک شده بود که پوکه آن تقریبا در یک متری جسد روی زمین سمت پنجره افتاده بود.

کمیسر پس از این که به دقت جسد زن جوان را وارسی کرد به بازرسی از داخل مطب پرداخت. مطب دندانپزشک از 2 اتاق تشکیل شده بود. یک اتاق نسبتا بزرگ که ظاهرا اتاق انتظار بیماران بود و چند صندلی چرمی و یک میز کوچک در آن دیده می‌شد. دیگر اتاق کوچک‌تر که مطب ویزیت بیماران بود و در آنجا چند دستگاه و لوازم دندانپزشکی و میز نسبتا بزرگ که جسد در پشت ‌آن افتاده، قرار داشت. اثری از بهم‌ریختگی و آشفتگی در هیچ کدام از اتاق‌ها به چشم نمی‌خورد. همه چیز کاملا مرتب و منظم بودند. در هر دو اتاق یک پنجره نسبتا بزرگ وجود داشت که رو به خیابان باز می‌شدند. همه چیز به نظر طبیعی بود و اثری از ورود همراه با جبر و زور در داخل ساختمان یا مشابه آن دیده نمی‌شد.

کمیسر پس از این که همه زوایای ساختمان را از نظر گذراند، به دقت همه جا را بازرسی کرد و گوش به گزارش معاون کلانتری منطقه داد.

سروان توماس کادلن که افسری جوان و ورزیده بود، در قسمتی از گزارش خود گفت: ساعت حدود یک و نیم ظهر بود که مرد جوانی به نام آرچر با کلانتری تماس گرفت و خبر داد که همسر سابقش در مطب خودکشی کرده است. او عنوان کرد دقایقی پیش همسرش با او تماس گرفته و اعلام کرده می‌خواهد خودش را بکشد. آرچر نیز سراسیمه خودش را به اینجا رسانده و با این صحنه وحشتناک روبه‌رو شده است.

سروان ادامه داد: دکتر ماریا لپین حدود 4 سال است که در اینجا مطب دارد و مشغول طبابت است. او دندانپزشک ماهری بود و مشتریان زیادی هم داشت. براساس تحقیقات ما امروز هم تا ساعت 00/13 بیمار داشته که بعد از ویزیت بیماران و رفتن منشی مطب به نام الیزابت، گویا اقدام به خودکشی کرده است.

وی افزود: الیزابت منشی وی احضار شده و تحت بازجویی است. او اعلام می‌کند آخرین بیمار ساعت 30/12 مطب را ترک کرده و ساعت 00/13 هم خودش از مطب خارج شده است. ضمن این که بعدازظهر هم هیچ بیماری نداشته‌اند چراکه خانم دکتر روزهای سه‌شنبه بعدازظهر هیچ کس را ویزیت نمی‌کرده و به مطالعه و استراحت می‌پرداخته است. الیزابت گفته موقع ترک مطب خانم دکتر حالش خوب بوده است.

معاون کلانتری منطقه یادآور شد: ماموران ما در حال بررسی سوابق بیماران هستند ضمن این‌که بررسی‌ها حکایت از آن دارد که خانم دندانپزشک جوان از مدت‌ها قبل از بیماری روحی رنج می‌برده و تحت نظر پزشک بوده است؛ برای همین احتمال خودکشی وی دور از انتظار نیست.

کمیسر درخصوص دیگر ساکنان ساختمان پرسید که سروان پاسخ داد: ساکنان ساختمان یک پزشک متخصص پوست و یک وکیل هستند. پزشک پوست هفته‌ای 2 روز، شنبه و چهارشنبه ویزیت می‌کند و وکیل هم یک پیرمرد 70 ساله به نام پولارد است که تقریبا هر روز 2 ساعتی سری به دفترش می‌زند. وی امروز هم وقتی وارد ساختمان می‌شود با چهره وحشت‌زده آرچر مقابل ساختمان روبه‌رو می‌شود. آرچر موضوع خودکشی همسر سابقش را با او در میان گذاشته و سپس مردم به مطب ماریا لپین می‌روند. بعد هم که آرچر موضوع را با ما در میان گذاشت، پیرمرد وکیل در بازجویی عنوان کرده که مشکلی با ماریا نداشته و دوستان خوبی بوده‌اند.

کمیسر درخصوص بیماری روحی دندانپزشک جوان پرسید که سروان پاسخ داد: بررسی‌های ما حکایت از آن دارد که ماریا دچار بیماری روحی نسبتا شدیدی بوده که البته تحت نظر روانپزشک قرار داشته. او گاهی بسیار شاد و سرحال و گاهی هم بشدت افسرده و نگران می‌شده و داروی افسردگی هم مصرف می‌کرده است. بیماری ماریا از سال گذشته که از آرچر جدا شده شدت بیشتری گرفت.

وی توضیح داد که ماریا و آرچر 4 سال پیش با هم ازدواج کردند که پس از 3 سال زندگی مشترک، سال گذشته از یکدیگر جدا شدند، اما به خاطر مسائل ماریا، همچنان رابطه داشتند.

کمیسر چند سوال دیگر از سروان توماس کادلن پرسید، آنگاه سراغ آرچر که وحشت‌زده و نگران در گوشه‌ای نشسته و به نقطه‌ای مبهم خیره شده بود رفت و به بازجویی از وی پرداخت.

آرچر که جوانی‌ خوش قیافه و شیک پوش بود با صدایی که می‌لرزید به کمیسر گفت: با ماریا 4 سال پیش در یک کشتی تفریحی آشنا شدم. این آشنایی خیلی زود به یک علاقه شدید تبدیل شد و بالاخره هم به ازدواج انجامید. ماه‌های اول زندگی بسیار خوبی داشتیم. اما پس از آن ماریا که زن بسیار حساسی بود، بنای ناسازگاری گذاشت. او که شدیدا به من وابسته شده بود و ابراز عشق و علاقه می‌کرد، زندگی را برایم مثل جهنم کرد.کافی بود فقط با یک زن صحبت کنم، شروع به داد و فریاد و تهمت زدن می‌کرد و می‌گفت با آن خانم رابطه داشتم. او بیمار بود. یک روز بسیار مهربان می‌شد و روز دیگر بهانه‌گیری و داد و فریاد راه می‌انداخت. حتی گاهی که خیلی عصبانی می‌شد هر چه جلوی دستش بود به سویم پرتاب می‌کرد.

متاسفانه ماریا از یک نوع بیماری سادیسم رنج می‌برد که تحملش برایم سخت بود. خیلی تلاش کردم که مداوا شود؛ اما موفق نشدم. ماریا نمی‌خواست بپذیرد که بیمار است. 3 سال تمام او را تحمل کردم. اما وقتی دیدم که روز به روز بدتر می‌شود تصمیم گرفتم از او جدا شوم. ماریا هم بالاخره متقاعد شد. ما از هم جدا شدیم. البته این را هم اضافه کنم که ماریا گاهی آنچنان دچار جنون می‌شد که تصمیم به قتل من می‌گرفت. حتی یک بار درخواب بودم که قصد جان مرا کرد.

آرچر ادامه داد: بعد از جدایی یک مدت از شهر دور شدم. اما وقتی برگشتم با شکایت او روبه‌رو شدم. به جرم سرقت طلاهایش از من شکایت کرده بود. هر روز به دادگاه می‌رفتیم تا بالاخره مشکل حل شد؛ اما او دوباره این بار به جرم کلاهبرداری و بالا کشیدن اموالش از من شکایت کرد. این موضوع ادامه داشت و قرار بود با گفت‌وگو و مسامحه آن را حل کنیم که این اتفاق افتاد. این را هم اضافه کنم که ماریا چندین‌بار پیام فرستاد که دوباره با هم ازدواج کنیم. او می‌گفت حالم خوب شده و تحت نظر پزشک هستم. اما من اعتقادی به او نداشتم. ضمن این که درصدد ازدواج با زن دیگری بودم. فکر می‌کنم همین مساله هم باعث شد که او دست به خودکشی بزند. آرچر در ادامه صحبت‌های خود گفت: امروز هم قرار بود همدیگر را ببینیم و راجع به اختلافات‌مان صحبت کنیم. ساعت 8 صبح زنگ زد و خواست ساعت 12در رستوران‌داریش ملاقات داشته باشیم. رستوران‌داریش جایی بود که ما همیشه همدیگر را در آنجا می‌دیدیم. ماریا خیلی به آنجا علاقه داشت. گفت ناهار را هم آنجا می‌خوریم؛ اما من چون کار داشتم قرار را 4 بعدازظهر گذاشتم که با ناراحتی قبول کرد.

ساعت حدود یک بعدازظهر بود که زنگ زد. در حالی که صدایش می‌لرزید گفت برای آخرین بار می‌خواهم که مراببخشی و دوباره با هم باشیم. من که نمی‌دانستم چه نقشه‌ای در سر دارد، با صراحت جواب رد دادم. جواب دادم قصد ازدواج با زن دیگری را دارم که هم از او پول دارتر و هم زیباتر است. ماریا با شنیدن این حرف، سکوت طولانی کرد و بعد هم با صدای بغض‌آلودی به من گفت آرچر بدرود، من برای همیشه از زندگی تو بیرون خواهم رفت. خودم را می‌کشم تا هردویمان راحت شویم. خیلی سعی کردم او را منصرف کنم؛ اما موفق نشدم.

گوشی تلفن را قطع کرد. سراسیمه خودم را به اینجا رساندم و با این صحنه وحشتناک روبه‌رو شدم. وقتی از مطب بیرون آمدم تا کمک بخواهم، آقای وکیل پولارد را دیدم. بعد هم...

کمیسر درخصوص اختلاف وی با ماریا پرسید که آرچر جواب داد: من و ماریا یک کارخانه موادغذایی به صورت مشترک راه‌اندازی کردیم. این کارخانه خیلی زود رونق گرفت و درآمد خوبی داشتیم. در طول زندگی مشترکمان سهم ماریا را خریدم که بعد از جدایی مدعی شد که فریبش داده‌ام و با نیرنگ و تهدید سهمش را از چنگش درآورده‌ام. او شکایت کرده بود که از عشق او سوءاستفاده کردم و بعد هم وکیل گرفته بود. خلاصه یک پرونده قضایی علیه من تشکیل داده بود. من هم برای این که کمکی به او بکنم، قصد مذاکره داشتم و البته پرداخت مبلغی پول تا رضایتش را جلب کنم.

آرچر در مورد سرقت جواهرات ماریا هم گفت: سال آخر زندگی مشترکمان زمانی که در مسافرت بودم طلاهای ماریا که از مادرش به ارث برده بود به سرقت رفت. بعد هم هیچ ردی از آنها پیدا نشد تا این‌که بعد از جدایی مدعی شد من طلاها را سرقت کردم که البته موفق نشد این را ثابت کند و تبرئه شدم.

آرچر توضیح داد که ماریا به علت شدت علاقه‌اش به من و البته از طرفی وضع بیماری‌اش، قصد انتقام داشت و هر بار هم برایم دردسر درست می‌کرد. حتی 3 ـ 2 بار هم قصد جانم را کرد که موفق نشد. عاقبت هم باخودکشی به پایان راه رسید.

کمیسر پس از این که چند سوال از آرچر کرد، سراغ وکیل پیر رفت. پولارد با صدای خسته و گرفته به کمیسر گفت: سال‌هاست که در این ساختمان سکونت دارم. 4 سال هم است که ماریا را می‌شناسم. البته ما رفت و آمد زیادی نداشتیم، اما ماریا زن بسیار خوب و مهربانی بود. امروز هم وقتی وارد ساختمان شدم با آرچر روبه‌رو گشتم. او را می‌شناختم. خیلی وحشت زده بود تا مرا دید با صدای لرزانی گفت آقای وکیل، ماریا خودکشی کرده. بعد هم به اتفاق وارد مطب ماریا شدیم و آن صحنه وحشتناک را دیدیم.کمیسر پس از این که دقایقی از پولارد بازجویی کرد، یک بار دیگرآنچه را که اتفاق افتاده بود مرور کرد. آن‌گاه رو به سروان کادلن گفت: دندانپزشک جوان خودکشی نکرده بلکه توسط شوهر سابقش آرچر به قتل رسیده است.

شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید ماریا توسط همسر سابقش به قتل رسیده است. کمیسر حداقل 3 دلیل داشت. اگر ماجرا را بدقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها