کافه‌کاغذی، بدون توقف

فی‌الواقع از کجایش بگوییم؟ از آتش گرفتن جنگل‌های شمال؟ از خشکسالی بی‌سر و صدایی که همه جا را گرفته؟ از این هوای بهشتی؟ از... از... بله فی‌الواقع از خیلی چیزها، می‌شود گفت ولی از آنجایی که ما کافه‌ای هستیم کاغذی نه آهنی و این جور چیزها، سکوت می‌کنیم و می‌رویم سراغ مرسولات خودمان. خیلی هم بهتر است. بله... بله... .
کد خبر: ۳۷۶۲۳۴

سلام... فعلا هیچی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!» کی نوشته اینو؟ چی نوشته؟ اگر شما هم دارید این سوال‌ها را می‌پرسید فی‌الواقع باید عرض کنم که هوم... فعلا هیچی!

زهرا هم نوشته: «فصل، فصل امتحان است کافه جان! از دست این امتحان خلاص نشدیم آخر! آی چه حالی می‌کنیم اگر روزی استاد شویم آی امتحان بگیریم از دانشجوهایمان. یک دل سیر تلافی این روزهای پراسترس را سر آنها درآوریم. البته اگر شانس ماست، تا آن موقع هر گونه آزمون و امتحانی ور خواهد افتاد! و ما تا همیشه حسرت به دل خواهیم ماند. فعلا شما علی‌الحساب برای ما دعا کن این ترم اولی ارشد به خیر بگذرد، خیر ببینی مادر! ...» این رفتار درسته؟ نه انصافا این رفتار درست است؟ شما می‌خواهی استاد شوی که هی امتحان بگیری از بچه‌های مردم؟ نکنید این کارها عزیزان من، نکنید.

حامد لطفی از کبودرآهنگ بابا دمت گرم. ای ول. کلی از این که دیدیم در کبودرآهنگ هم مشتری داریم مشعوف شدیم. فی‌الواقع پزی است که داریم به جماعت می‌دهیم. بعله... کافه فراگیر می‌شود... .

وااااای این خیلی خوب بود. کلا لهجه همدانی را هستیم ناجور. دمت گرم داش سالار: «سلام. حالت چطوره؟ من سالارم. شمام سالاری سرور مایی. کارشناسی ارشد حسابی حالمو گرفته. پاک از همه چیز دلزده‌ام. از جومونگ... هی... از زندگی کردن... از کامپیوتر بازی... بازی جدید چی اومده؟ آها یادم نبود تو کلیک نیستی تو نسل سه هستی. پسر حسابی حالم از دست این شتر گرفته کلی ذوق کردیم خودمان و خودش آدم حساب کردیم ایمیل دادیم برداشته سرش را زده تهش را زده. بعد چاپیده. بهش برسان خوب نیست. این همه هم مظلوم بازی درمی‌یاره من یکی که دیگه خریدارش نیستم. شتر به این موزماری ندیدم تا حالا. یه وروجک داریم از سر و کول من می‌کشه بالا نمی‌دونم چرا هر دم منو می‌بینه هوای کوهنوردی می‌زنه به سرش از کت و کول من می‌ره بالا و پایین. خلاصه زندگی‌مان ریخته به هم. وایس بینم با لهجه همدانی دعوات کنم؟ توشی می‌گی هی سرما سرما. ماندی بیکار؟ سرما می‌خوای باره شی؟ که مث ما صب تا شب شب تا صب بلرزی؟ مخای شیکار؟ (می‌خوای چکار؟) والا اگه به من باشد دلم می‌خاد همش آفتاب بتابه با عینک دودی و با پیراهن آسین کوتا درام در (بیام بیرون) مخای جامانه (جاهامونو) با هم عوض کنیم؟ من بیام تیران (تهران) تو بیای اینجا؟ من اینجا با گرما عشق می‌کنم تو آنجا با سرما. ها نظرت شیه؟».

آخر انصافا این طرز رفتار درست است؟ نه شما بگویید. بچه رشت باشی، 5 سال مشتری کافه باشی بعد تازه الان ایمیل بزنی؟ که چی؟ که بگویی وروجک کجاست؟ من بچه رشتم؟ به جوانی آدم رحم نمی‌کنید؟ «سلام. خوبید؟؟؟ شاید باورت نشه الان 5 ساله مشتری کافه‌ام تازه الان ایمیل زدم! راستی وروجک خوبه؟ خبری ازش نیس نکنه سر به نیستش کردی؟؟؟؟ هان!!!!!!!! راستی من بچه رشتم دلت بسوزه! فعلا. تی فدا.»

مینا از مشهد ما هم درست همین مشکل را با مادرمان داریم. یک روز هم که وروجک نیست که از سر و کول‌مان بالا برود سریع گوشی را برمی‌دارد زنگ می‌زند و آمار می‌گیرد که وروجک کجاست؟ چرا نمی‌یای اینجا؟ این را گفتیم که بدانید مادرها به محض نوه‌دار شدن باقی بچه‌های بی‌نوه‌شان از چشم و چارشان جوری پایین می‌افتند که حالا حالاها بالا آمدنی نیستند. خیلی هم حسرت تحریریه روزنامه‌ها را نخور چون هیچ آش دهن‌سوزی نیست. ولی خیلی خوب بود واقعا مدام وروجک‌هایتان دور و برت را گرفته‌اند و دارند با کنجکاوی نگاهت می‌کنند؟ وااای این که خیلی عالی است. ما هم یک عمه‌ای داشتیم و البته داریم که ته‌تغاری بود و زمانی که ما بچه بودیم ازدواج نکرده بودیم، خون گریه می‌کرد از دست ما. ولی ما همگی دوستش داشتیم. لابد وروجک‌های شما هم تو را خیلی دوست دارند. بله... بله... وروجک هم ما را خیلی دوست دارد... اصلا یک وضعی... دست شما هم بابت دعا کردنمان در حرم درد نکند. کاش می توانستیم یک جوری جبران کنیم.

علی زارع اشرفی باور کن برای این جنگل‌های شمال ما که خون گریه کردیم. دلمان می‌خواست سرمان را جوری به دیوار بکوبیم که بترکد. ظاهرا تمامی هم ندارد. خیلی ناراحتیم. هیچ کاری هم از دستمان برنمی‌آید. یعنی هر روز این تصاویر اروپا را نگاه می‌کنیم و بد و بیراه می‌گوییم. آخر یک طرف آن جوری تا کمر توی برف و باران و سیل یک طرف این جوری؟ اصلا ولش کن. سکوت کنیم بهتر است. حالا چه خبر؟ وضعیت جنگل‌ها به چه شکلی درآمده؟

تارا میلانی بعد از این همه مدت رفاقت مشتری‌وارانه و کافه چی‌وارانه آخر چرا؟ آن هفته که ما توضیح دادیم و گفتیم خیلی جا نداریم چون تعداد ایمیل‌ها زیاد است. یعنی ما اگر ایمیل شما را چاپ نکنیم دیگر به هیچ دردی نمی خوریم؟ خب معلوم است که به درد نمی‌خوریم. این دیگر چه سوالی بود؟ خجالت نمی‌کشیم؟ بچگی کردیم شما ببخش.

سارا خانم اکثر فامیل‌ها همین مشخصاتی را دارند که تو گفتی. پس به خاطر این چیزها خودت را عصبانی نکن. واقعا هم که چه راست گفته بودی. هوا هم شده عین روزگارمان سرد و خشک. ای روزگار نامراد... هی... .

همتا می‌نویسد: امان از دست این چشم بادامی‌ها!!! اون از اجناس باکیفیت(!) چینی که بازار ما رو قبضه کرده، این هم از تامین برق استادیوم با جفتک انداختن تماشاچی‌ها یا تامین برق برای روشن کردن لامپ‌های یک درخت کریسمس توسط یک مارماهی بینوا!!

مو رو از ماست می‌کشن بیرون!! من نمی‌دونم، اونا به بازار ما رحم نمی‌کنن، به خودشون هم رحم نمی‌کنن؟ آخه این تماشاچی‌‌های فلک‌زده تا کی بالا و پایین بپرن! حداقل به مارماهی زبون بسته رحم کنن، شاید اون بیچاره دلش نخواد شما از برقش استفاده کنین!

ماشاالله هنوز هم که سریال جومونگ ادامه داره! این جومونگ و نوادگان محترمش هم که حالا حالا‌ها دست‌بردار ما نیستن! می‌بینی کافه! به تلویزیون ما هم رحم نمی‌کنن! خدا آخر و عاقبت ما رو ختم به خیر کنه!» بله... بله... ما هم خیلی موافق همین حرف‌هایی هستیم که همتا گفته است.

ما رفتیم. خداحافظ شما.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها