در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
انگشتانش بدون مکث روی شمارهگیر تلفن حرکت میکردند. بعد از خاموش بودن مداوم تلفنش بالاخره با شنیدن صدای بوق آزاد توی دلش روشنی به وجود آمد.
خودش گوشی را برداشت. صدایش برایش آرامش بخش بود.
انگار او هم دلشوره داشته و به آرامش رسیده بود. خیلی آرام شروع به صحبت کرد.
ـ الو، الو. سلام عزیزم از صبح تا حالا شارژم تموم شده بود. گوشی از دستم افتاده بود. خودمم حالندار بودم. رفته بودم بیمارستان، آخه یه کم نفسم از صبح تنگ شده بود. الان تازه تلفن رو روشن کردم که زنگ خورد. باور کن همین الان میخواستم بگیرمت که زنگ زدی.
ـ خب خدارو شکر که چیزیت نشده. پس حتما بجز ماموریت، به خاطر این استرسها هم کلی خسته شدی. از صبح تا حالا از دلشوره صد بار مردم و زنده شدم. حالا اشکالی نداره همین که خوبی برام یه دنیا ارزش داره. کی میرسی خونه عزیزم. میخوای بیام دنبالت.
ـ نه بابا، تو چرا زحمت بکشی. خودم دارم میام پیشت. نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده. اینجا آنتن خیلی کمه، الو، الو... اگه قطع شد... میبینمت عزیزم.
ـ باشه باشه، پس منتظرم.
صدای بوقهای پشت سرهم خبر از قطع شدن ارتباط میداد. نگاهی به کمی جلوتر انداخت و نفسی راحت کشید.
ـ خدارو شکر اتفاقی نیفتاده بود. بنده خدا خسته شد از این همه ماموریت.
اینها را که زمزمه میکرد به چراغ قرمز رسید. صدای ضبط را کمی بلند کرد. آهنگی را که هر دو خیلی دوست داشتند گذاشت. چه جالب از ماشین بغلی هم همین صدا میآمد.
با نیمنگاهی به ماشین بغلی سرجایش وا رفت.
مرد و زن آهنگ را زمزمه میکردند و با هم میخندیدند. حتما از این که موفق شده بودند سرش را شیره بمالند، آنقدر ذوقزده شده بودند.
دیگر هیچ رمقی نداشت. حتی از خودش نمیتوانست سوالی بپرسد که جوابی برایش داشته باشد.
نگاهی به چراغ کرد. خیلی وقت بود که سبز شده بود و اثری از ماشین بغلی دیده نمیشد.
بهاره سدیری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: