بم ،7 سال بعد

7 سال از آن روز می‌گذرد، روزی که من و دو نفر از همکارانم، ساعت 4 صبح، فردای روز زلزله به فرودگاه بم رسیدیم. اتوبوسی از فرودگاه، ما و بقیه همسفرانمان را که همگی امدادگر بودند، به مرکز شهر رساند. تصویر اولیه بیشتر شبیه یک خواب یا لوکیشنی از یک فیلم بود تا واقعیت.
کد خبر: ۳۷۵۱۲۰

به اولین کوچه که رسیدیم، سپیده زده بود و توی گرگ و میش هوا، امدادگران، اعضای یک خانواده را از زیر آوار بیرون می‌آوردند و جسم بی جانشان را کنار هم می‌گذاشتند، تعداد جسد‌ها زیاد می‌شد و در مقابل نگاه بهت زده ما کسی توضیح داد که صاحبخانه،شب زلزله مهمان داشته و هیچ یک از ساکنان آن خانه زنده نمانده‌اند.

این وسط جسد بچه‌ها بیشتر اذیت می‌کرد، خصوصا که یکی از پسر بچه‌ها انگار هنوز خواب است، خودش را جمع کرده بود و دستش را زیر سرش گرفته بود.فکر می‌کردیم برای شروع، اولین روز ماموریتمان از جای بدی آغاز شده است اما در 4روز اقامتمان هر لحظه‌اش همین اندازه سنگین و دردناک بود.

لحظاتی که در کوچه و خیابان بم راه می‌رفتیم و تنها بازماندگان زلزله، که همه عزیزانشان را از دست داده بودند به ما به چشم آشنا می‌نگریستند و نوحه سرایی می‌کردند.ظهر روز اول، همین‌طور که بی‌هدف خیابان‌ها را گز می‌کردیم، ماشینی برایمان نگه داشت، می‌خواستیم برویم سمت یکی از میدان‌های اصلی تا به خیال خودمان به اداره ارشاد برویم و خبری بگیریم.

مردی که ما را تا نزدیکی آوارهای اداره ارشاد رساند، پدر 11 بچه بود که همه‌شان در زلزله کشته شده بودند،حالا می‌رفت سمت منزل برادرش تا کمک کند جسد برادرزاده‌اش را از زیر آوار بیرون بیاورند، ما را تا خیابان اصلی رساند و بابت این‌که نتوانست تا مقصد مورد نظر، ببردمان، عذرخواهی کرد.

کودک 8 ـ‌7 ساله‌ای که بازمانده یک خانواده بود، پیرزنی که همه فرزندشان را از دست داده بود، پدری که تازه از قبرستان شهر بر می‌گشت و 3 فرزندش را تازه به خاک سپرده بود، مردی که تازه عروسش هنوز زیر آوار بود، زنی که از چهره کودکش در زیر آوار، چیزی باقی نمانده بود حسرت دیدار آخر به دلش مانده بود و هزاران مصیبت و اندوهی که هنوز هم از یادم نرفته است.

همین‌ها که یادآوریشان هنوز غمگینم می‌کند، این تصویرها که خواندنشان ناراحتتان می‌کند، هر لحظه زندگی بمی‌هاست در این 7 سال گذشته، این را من نمی‌گویم، خبرنگاری می‌گوید که همان زمان با او آشنا شده بودم، آن زمان ساکن بم بوده و حالا دیگر نه در بم مانده و نه در خبرنگاری اما از حال و هوای آنها بخوبی خبر دارد.

یک جور تلخی می‌گوید: برای شما در تهران، بم یعنی 5 دی و تا 5 دی دیگر خبری از شما نمی‌شود اما برای بمی‌ها هر لحظه‌اش 5 دی است.

از دوستش می‌گوید که هنوز در کانکس زندگی می‌کند و ادامه می‌دهد: هر چند که مردم و دولت به هم کمک کردند و بم کمی کمر راست کرد، اما هنوز هم کسانی هستند که وام مسکنشان را به زخم‌های دیگرشان زده‌اند و خانه شان نیمه کاره مانده است.

به گفته او چهره بم خیلی عوض شده اما هنوز هم مانده تا بم،بم شود. حرف‌هایش در مورد بازسازی بم که تمام می‌شود، باز تاکید می‌کند که مشکل بم در حال حاضر اینها نیست: از 5 دی تا به امروز هیچ عروسی در بم برگزار نشده که از لحظه ورود عروس و داماد، یعنی شادترین لحظه عروسی،همه اشک‌ها روان نشود و یادش بخیرها و کاش فلانی هم بود، شروع نشود.

حالا خودتان تصور کنید که اگر عروسی‌هایش این‌گونه برگزار می‌شود، بقیه حال و احوالشان چگونه است. برایم تعریف می‌کند از خانه عمویش که عکس 12 نفر از رفتگانشان را به دیوار زده‌اند و هر روزشان را خیره به آن عکس‌ها می‌گذرانند. حال بقیه مردم شهر هم خیلی متفاوت نیست. همه حرفش این است که این روزها مردم بم به شادی نیاز دارند، باید فکری به حالشان کرد تا روحیه‌شان عوض شود.

مستوره برادران نصیری 
گروه جامعه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها