جنایت در یک شب سرد زمستانی

یکی از شب‌های سرد ماه دسامبر بود. با این که آسمان صاف بود اما هوا آنچنان سرد بود که رهگذران عجله داشتند هر چه زودتر خود را به خانه رسانده و از سوز و سرما در امان باشند.ساعت اندکی از 10 شب گذشته بود. سوز سرما تا مغز استخوان نفوذ می‌کرد. در این شب سرد زمستانی، وقوع جنایتی هولناک منطقه براکس را لرزاند. جسد مرد میانسالی به نام جاک لبرت در کنار کیوسک‌اش کشف شد.
کد خبر: ۳۷۴۹۰۲

موضوع بلافاصله به کلانتری منطقه اطلاع داده شد و در کمتر از 6 دقیقه بعد ماموران کلانتری در محل حاضر و تحقیقات خود را ‌آغاز کردند.

جاک لبرت 44 ساله صاحب کیوسک اغذیه فروشی در خیابان مال شماره 49 با ضربات ممتد کارد که به گردن و سینه‌اش وارد شده بود به قتل رسیده بود. جسد غرق در خون او کنار کیوسک، داخل جوی آب کشف شد.

کسی که خبر جنایت را به کلانتری اطلاع داد، پیرمرد 76 ساله‌ای به نام استوارت بود. وی نگهبان ساختمان شماره 33 پس از داد و فریاد و درگیری جاک لبرت با یک مردناشناس، از ساختمان خود که در آن سوی خیابان روبه‌روی کیوسک قرار داشت بیرون آمده و متوجه این جنایت گردیده بود. البته پیرمرد اذعان داشت که قاتل را ندیده و فقط شاهد درگیری 2 نفر در کنار کیوسک بوده است.

ماموران کلانتری پس از کنترل صحنه جنایت موضوع را به فرماندهی پلیس اطلاع دادند. دقایقی بعد نیز کمیسر دیوید کنراد در جریان این قتل قرار گرفت.

ساعت درست 00/23 بود که کمیسر در محل جنایت حاضر و تحقیقات خود را آغاز نمود. منطقه براکس یک منطقه تجاری در مرکز شهر محسوب می‌شد. بیشتر شرکت‌ها و ساختمان‌های تجاری در این منطقه قرار داشتند. خیابان شماره 49 یکی از خیابان‌های قدیمی منطقه براکس بود. کمیسر وقتی از خودرواش پیاده شد نگاهی به اطراف خیابان که در تاریکی فرو رفته بود انداخت. در آن ساعت شب خیابان کاملا خلوت بود. سرما همچنان بیداد می‌کرد. هوای آن شب بقدری سرد بود که اخبار تلویزیون اعلام کرد سرمای روزهای اخیر در 30 سال گذشته بی‌سابقه بوده است. از طرفی بارش شدید برف در چند روز گذشته سبب لغزندگی خیابان‌ها و معابر بود. سروان چارلز بوران، معاون کلانتری منطقه که از نزدیک تحقیقات را هدایت می‌کرد با دیدن کمیسر احترام نظامی گذاشت و گزارش داد:

ساعت 10 شب بود که پیرمردی به نام استوارت با کلانتری تماس گرفت و خبر این جنایت را اعلام کرد. پیرمرد بیچاره که بشدت ترسیده بود اعلام کرد جاک اغذیه فروش به قتل رسیده است.با اعلام این خبر بلافاصله موضوع به گشتی‌ها اعلام شد و 6 دقیقه بعد گشت شماره 5 موضوع جنایت را تایید کرد و عنوان کرد جسد مرد میانسال را غرق در خون در کنار کیوسک پیدا کرده است. با تایید گشت کلانتری بلافاصله در محل حاضر و تحقیقات را آغاز کردیم. در بررسی‌های اولیه متوجه شدیم که مقتول با 7 ضربه کارد که برگلو، سینه و شکم وارد شده به قتل رسیده است. متاسفانه اثری از آلت قتاله پیدا نشد.تنها شاهد این جنایت مرد 37 ساله‌ای به نام توماس شاندا است. وی که در ساختمان شماره 32 درست مقابل کیوسک در طبقه دوم ساختمان نگهبان است از پشت شیشه شاهد درگیری بوده و اعلام می‌کند که قاتل را دیده است که پس از ارتکاب جنایت سوار یک خودروی وانت آبی رنگ شده و از معرکه گریخته است.

توماس عنوان می‌کند که وقتی از ساختمان بیرون آمده قاتل گریخته بود و او با جسد غرق در خون جاک روبه‌رو شده است و سپس شروع به داد و فریاد کرده که با سروصدای او، 2 نفر از مستخدمان و نگهبان بیرون می‌آیند. بعد از آن یکی از همین 3 نفر که یک پیرمرد 76 ساله به نام استوارت است موضوع را به کلانتری اطلاع می‌دهد.

سروان چارلز بوران ادامه داد: مقتول سال‌هاست که در این مکان کیوسک اغذیه ‌فروشی دارد. بررسی‌های ما نشان می‌دهد که وی علاوه براغذیه فروشی در کار رد و بدل کردن موادمخدر نیز بوده که در این رابطه چند بار دستگیر شده و از افراد سابقه‌دار می‌باشد. در همین حال یک فرد عصبی و تند خو بوده که دائما با مشتریانش بخصوص مشتریان آخر شب درگیری داشته است.

معاون کلانتری منطقه افزود: مقتول تا دیروقت در کیوسک خود کار می‌کرده و از درآمد بالایی هم برخوردار بوده است. حتی شب‌ها هم در کیوسک می‌خوابیده است.سروان ادامه داد: هنوز هیچ ردی از قاتل به دست نیامده و تنها سرنخ ما اظهارات شاهدان محل حادثه است که البته یکی از آنها به نام اسمیت که دوست مقتول می‌باشد مدعی است که چیزی ندیده و استوارت هم یک پیرمرد است که ضعف بینایی دارد. او گفت فقط سروصدا شنیده و چیز زیادی ندیده است. تنها توماس نگهبان یکی از ساختمان‌ها از پشت پنجره شاهد این جنایت بوده. وی 37 ساله است و ظاهرا با مقتول مراوده نزدیک داشته است.سروان بوران خاطرنشان کرد: به خاطر شرایط خاص منطقه که کاملا تجاری است در ساعت وقوع جنایت خیابان کاملا خلوت و ما نتوانستیم به غیر از این 3 شاهد، شخص دیگری را پیدا کنیم.

وی در پاسخ این سوال کمیسر که با توجه به خلوتی منطقه چرا کیوسک جاک تا این ساعت شب باز بوه است پاسخ داد: ظاهرا وی مشتریان خاصی داشته است که در ساعات پایانی شب نزد وی می‌آمدند. همان طور که عرض کردم وی در کار خلاف و خرید و فروش مواد مخدر هم بوده.

کمیسر چند سوال دیگر از وی کرد آن گاه سراغ جسد جاک لبرت رفت و جسد وی که در خون خود درغلطیده بود در کنار کیوسک داخل جوی آب افتاده بود. تمام بدن او خون آلود و حوضی از خون روی زمین سرد در کنار کیوسک دیده می‌شد. مقتول یک کت چرمی، بلوز زرشکی، شال گردن مشکی و شلوار جین به تن داشت که همه آنها زنگ خون به خود گرفته بود.

با این که جاک درشت اندام بود اما ظواهر امر نشان می‌داد که نتوانسته در مقابل قاتل مقاومتی از خود نشان دهد و کاملا غافلگیر شده است. جای بیش از 7 ضربه کارد در بدن مقتول دیده می‌شد.

کمیسر پس از این که به دقت جسد جاک را بررسی کرد به داخل کیوسک رفت و به بازرسی از داخل آن پرداخت. در داخل کیوسک مقداری از وسایل به هم ریخته شده بود. بخصوص در صندوق پول و همچنین گاوصندوق کوچکی در گوشه کیوسک جاسازی شده بود، باز بودند و مقداری کاغذ و اسناد از داخل آنها بیرون ریخته شده بود.کمیسر پس از این که به دقت همه جا را از نظر گذراند از کیوسک بیرون آمد و به همراه سروان بوران به آن سوی خیابان و ساختمان شماره 33 رفت تا از استوارت، پیرمرد 76 ساله که خبر جنایت را به کلانتری اطلاع داده بود بازجویی کند. پیرمرد که دست‌هایش می‌لرزید و یک عینک ته استکانی به چشم داشت به کمیسر گفت: ساعت 8 ، 7 دقیقه از 10 شب گذشته بود که متوجه سروصدا در کنار کیوسک جاک شدم. اولش توجهی نکردم اما وقتی سروصدا زیاد شد به پشت پنجره آمدم. وقتی پرده را کنار زدم دیدم شیشه‌ها یخ زده و چیزی معلوم نیست. پنجره را باز کردم. سوز سرما وارد اتاق شد. یک لحظه چشمم به مردی افتاد که داشت از خیابان فرار می‌کرد. با عجله پا به فرار گذاشت و در میان تاریکی ناپدید شد. در آن لحظه متوجه نشدم چه اتفاقی افتاده است. چون جاک اکثر اوقات مخصوصا آخر شب‌ها با مشتریان درگیری داشت. برای همین اهمیتی ندادم و پنجره را بستم.

دوباره مشغول تماشای تلویزیون شدم تا این که لحظاتی بعد دوباره سروصدا بلند شد. این بار یکی فریاد می‌زد کشتند. جاک را کشتند.با عجله از ساختمان بیرون آمدم و به آن طرف خیابان رفتم. توماس بود که بشدت ترسیده بود. گفت استوارت سریع با کلانتری تماس بگیر. جاک را با 7 ضربه کارد به قتل رساندند. من هم سراسیمه برگشتم داخل ساختمان و موضوع را به کلانتری اطلاع دادم.

پیرمرد درخصوص اخلاق مقتول گفت: جاک یک مرد عصبی، تندخو و بددهان بود. دائم با مشتری‌ها درگیری داشت. برخی از همسایه‌ها می‌گفتند که وی در کار خلاف است. اما من چیزی در این مورد ندیدم. ضمن این که هیچ وقت هم از او خرید نمی‌کردم.

او اضافه کرد: حدود 30 سال است که در این ساختمان سرایدار هستم و خانواده‌ام هم در هوستون زندگی می‌کنند.

کمیسر پس از این که نیم ساعتی از استوارت بازجویی کرد سراغ اسمیت رفت. اسمیت که یک مرد ورزیده و چهارشانه بود و قوی هیکل به نظر می‌رسید به کمیسر گفت: چون حال مساعدی نداشتم ساعت 9 شب به رختخواب رفتم و خوابیدم و با سروصدای توماس از خواب پریدم. وقتی آمدم به خیابان متوجه این جنایت شدم.

وی که در ساختمان 31 نگهبان است ادامه داد: قبل از آن سروصدای زیادی نشنیدم و شاید هم به علت بیماری در خواب عمیق بودم که متوجه سروصدا نشدم.

اسمیت در پاسخ به این سوال کمیسر که آیا مقتول را می‌شناسی جواب داد:

بله. من از مدت‌ها قبل با او آشنایی داشتم و حتی 2 سالی هم با هم کار می‌کردیم. حتی هر دو به جرم حمل مواد مخدر دستگیر و زندانی شدیم که بعد از آزادی از هم جدا شدیم. من در اینجا استخدام شدم، البته گاه‌گاهی سری به او می‌زدم اما دیگر هیچ رابطه کاری و دوستی نزدیک با هم نداشتیم. من به خاطر زن و بچه‌ام ترجیح دادم که کار کنم و دور کار خلاف را خط بکشم. اما جاک دست بردار نبود و عاقبت هم قربانی هوسرانی و کارهای خلاف خود شد.اسمیت توضیح داد که حدود 2 سال است در ساختمان 31 نگهبان است و از کار خود راضی است.

کمیسر نیم ساعتی هم از او بازجویی کرد آن‌گاه سراغ توماس مرد لاغر اندام، قدبلند که رنگ به رخ نداشت رفت. وی در طبقه دوم ساختمان شماره 32 سکونت داشت. او نگهبان و سرایدار آن ساختمان بود.

کمیسر وقتی وارد اتاقک او شد با یک تخت، بخاری کوچک و مقداری ظرف و ظروف روبه‌رو شد. اتاق خیلی گرم نبود. شیشه‌ها کاملا یخ بسته بودند. توماس که صدایش می‌لرزید به کمیسر گفت:جاک از همه طلبکار بود. اصلا اخلاق درستی نداشت. کافی بود یکی سر به سرش بگذارد سریع جوش می‌آورد وبا او درگیر می‌شد. ضمن این که زیر عنوان ساندویچ فروشی کار خلاف هم می‌کرد و مواد می‌فروخت. با این که چند بار دستگیر و زندانی شده بوداما دست از کار خلاف برنمی‌داشت بالاخره هم سرش را در راه خلاف به باد داد.

وی درخصوص ماجرا گفت: ساعت کمی از 10 شب گذشته بود که متوجه سروصدا از کیوسک جاک شدم. بلند شدم به پشت پنجره رفتم. جاک طبق معمول با یک نفر درگیر بود. اما این بار موضوع فرق داشت. آنها با هم گلاویز شده بودند. یک لحظه دیدم طرف مقابل جاک؛ که یک مرد قوی هیکل و ورزیده بود از زیر کاپشن خود یک کارد بزرگ بیرون آورد و چند ضربه به جاک زد. بعد هم اطراف خودش را نگاه کرد و وارد کیوسک شد. خیلی زود از آنجا بیرون آمد. در آن لحظه پنجره را باز کردم و فریاد کشیدم چکار کردی؟ آن مرد نگاهی به بالا و به طرف من انداخت آن وقت سوار یک وانت آبی رنگ شد و در میان تاریکی ناپدید شد. با عجله و با سرعت از ساختمان بیرون آمدم و خودم را به کیوسک جاک رساندم. در آنجا بود که با جسد خون‌آلود او روبه‌رو شدم. بعد هم با داد و فریاد اسمیت و استوارت را با خبر کردم و...

وی درخصوص دوستی‌اش با مقتول گفت: گاه‌گاهی از او خرید می‌کردم و بعضی اوقات هم گپی با هم می‌زدیم. ضمن این که اگر دوستانم مواد می‌خواستند از جاک برایشان می‌گرفتم.کمیسر از وی هم بازجویی مفصلی به عمل آورد، آنگاه آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر مرور کرد. مجددا بازجویی از 3 نفر شاهد را مرور کرد آنگاه روبه سروان بوران دستور دستگیری قاتل را صادر کرد.

شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و از کجا او را شناخت. کمیسر حداقل 3 دلیل برای دستگیری قاتل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها