پرونده‌ای کوتاه برای بلندترین شب سال

شب انار و روشنی

آن روزها بیشترمان کشاورز بودیم. زمین را و خورشید را دوست داشتیم و درخت و سبزی و طبیعت برایمان مقدس بود. کشاورز با خورشید، با تابش، با رویش جوانه و گل کردن بوته و بار دادن درخت زندگی می‌کند. زمان برای دهقان زمان قراردادها نیست. ساعت 60 دقیقه‌ای و روز 24 ساعتی نیست. روز وقتی است که خورشید حکم می‌راند و شب، خورشید رفته است. روز وقت رویش است و کار و امید و شب وقت آرام و قرار گرفتن تا فردا که دوباره خورشید بیاید.
کد خبر: ۳۷۴۶۴۵

ما ایرانی‌ها آن روزها بلندترین شب سال را با این امید دور هم می‌نشستیم و حرف می‌زدیم و با انار و هندوانه و شب‌چره و قصه و متل و گپ سر می‌کردیم که بعد این شب‌های بلند، بعد این بلند‌ترین شب هر سال، شب چله، خورشید به دنیا می‌آید. فردای این تاریکی تولد دوباره آفتاب است. خورشید می‌تابد و زندگی آغاز می‌شود.

ایرانی‌های روزگاران دور، در پیوستگی با طبیعت، با درخت و زمین و خورشید و آب می‌زیستند و به جلوه‌های طبیعت رنگ‌های خیال‌انگیر ماورایی می‌بخشیدند. تاریکی شب یلدا، تاریکی اهریمن بود و روز اول دی‌ ماه، که به آن «خورروز» می‌گفتند، روز پیروزی نور و خورشید بر اهریمن. ایرانی‌ها شب چله را تا دیرگاه با گپ و گفت و گردهم‌آیی می‌گذراندند تا پیروزی محتوم روشنی بر سیاهی و تاریکی را جشن بگیرند. شب یلدا شب امید بود. امید به این‌که پایان شب سیه سپید است.

و فردا روز خورشید بود. خورروز در ایران باستان روز برابری انسان‌ها بود. روز ممنوع شدن جنگ و خونریزی بود. ایرانیان در خورروز شادی می‌کردند و سرو می‌کاشتند، به سرو به چشم مظهر قدرت در برابر تاریکی و سرما می‌نگریستند و در خورروز در برابر آن می‌ایستادند و عهد می‌کردند که تا سال بعد یک سرو دیگر بکارند.

شب یلدا و رسم‌هایش پیوند مردم و آیین و طبیعت بود. آیینی که با طبیعت گره خورده بود. مردمی که می‌دانستند هستی‌شان با زمین و آب و هوا و خورشید پیوند خورده است. حالا به گذشته که نگاه می‌کنیم، گویی خوبی‌هایش را از یاد برده‌ایم و تنها پوسته‌ای از افکار و رفتار نیاکان دوردست برایمان باقی مانده است.

شب یلدای امسال هم هندوانه می‌خوریم و گپ می‌زنیم و خوشیم. انار دانه می‌کنیم و حرف می‌زنیم. یادمان نیست که چرا این بلندترین شب سال را گرد هم می‌آییم و با هم سر می‌کنیم. یادمان نیست که فردا خورشید متولد می‌شود، شب می‌رود و رفته رفته کوتاه و کوتاه‌تر می‌شود. اهریمن عقب می‌نشیند و خورشید نوید تازگی و نور می‌دهد. یادمان نیست این ارتباط همیشگی‌مان را با طبیعت، با باقی عناصر هستی.

شب یلدای امسال را هم دور هم می‌گذرانیم بی آن‌که یادمان باشد، طبیعتمان را تقریبا نابود کرده‌ایم، از آبی آسمان شهرمان خبری نیست، خورشید بی‌رمق روزهای آخر پاییز را می‌شمارد و زمین فرسوده و فرسوده‌تر می‌شود. داریم هستی خودمان را نابود می‌کنیم. چون یادمان نیست. از گذشته بی‌خبریم و خودمان را فراموش کرده‌ایم.

سالار کاشانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها